تبليغاتX
سی-میل

بریتانیایی ها و مخصوصا انگلیسی ها، در رسوم و آداب زبان زد دنیا هستند و بخصوص اینکه روش های زیبا و موقر و به قولی "با کلاس" برای مراسمشون دارند. از مراسم والنتاین مقدس (که این روزها همه گیر شده) بگیرید تا شیوه تشویق کردن و هوو کردن در بازی فوتبال (موقع هوو کردن، یک نت موسیقی را با هوو اجرا می کنند). شیوه های برنامه سازی و لینک شدنشان هم بدنیا زیباست. در کل اگر بدی هایشان از قبیل" از خود راضی بودن، استعمارگر بودن، کک مکی بودن و..." ار از اینها بگیریم، این قوم انگلوسکسون، چیزهای زیبایی دارند. چندی پیش در یک برنامه تاپ گیر شبکه بی بی سی، متوجه شدم جرمی کلارک ، یک شقایق کوچک (مثل عکس زیر) روی کتش دارد. فکر کردم این سنجاق کت تزیینی است :

سنجاق گل شقایق -poppies

اما چند شب بعد، گردون براون، نخست وزیر انگلستان را دیدم که عین همین را بر سینه اش زده و در مجلس عوام سخنرانی می کند. یک تصویر واید که از مجلس نمایش داده شد، تقریبا ۱۰۰٪ نمایندگان این شقایق کوچک را روی کت و یا لباس خود سنجاق کرده بودند:

گردون براون در مجلس عوام

کنجکاوی ام بیشتر شد، تا اینکه دیشب بازی منچستر یونایتد و چلسی رو دیدم. درست میانه سینه بازیکنان چلسی این شقایق کوچک بود. این هم تصویر جان تری زننده گل چلسی با آن شقایق وسط لباسش:

جان تری

چند تصویر دیگر هم از تماشاگران و برنامه های دیگر دیدم، و بالاخره تصمیم گرفتم راز شقایق کوچک را کشف کنم. از این مسیر به سایت "مهاجرت به کانادا" و داستانی که در آنجا ذکر شده بود رسیدم و شعر زیبایی که بود که من اینجا می آورمش :

In Flanders fields the poppies blow
Between the crosses, row on row,
That mark our place; and in the sky
The larks, still bravely singing, fly
Scarce heard amid the guns below.

We are the dead. Short days ago
We lived, felt dawn, saw sunset glow,
Loved, and were loved, and now we lie
In Flanders fields.

Take up our quarrel with the foe:
To you from failing hands we throw
The torch; be yours to hold it high.
If ye break faith with us who die
We shall not sleep, though poppies grow
In Flanders fields.

در دشت فلاندرز گلهای شقایق در تحرکند،
بین علامتهای صلیبی که ردیف به ردیف چیده شده اند،
این محل ما را علامتگذاری می کند، و در آسمان،
چکاوک ها که همچنان شجاعانه آواز می خوانند، و پرواز می کنند،
صدایشان به سختی شنیده می شود، به واسطه صدای اسلحه هایی که در پایین شلیک می شوند.

ما مرده ایم. چند روز پیش،
ما زنده بودیم، سحر را احساس می کردیم، درخشش غروب را می دیدیدم،
عشق می ورزیدیم، و به ما عشق ورزیده می شد، و حالا خوابیده ایم،
در دشت فلاندرز

مبارزه ما را با دشمن ادامه بده:
به سمت تو پرتاب می شود از دستهای افتاده ما،
مشعل. آن را افراشته نگه دار،
اگر ایمان خود را به ما که مرده ایم از دست دهی،
ما آرامش نخواهیم گرفت، گرچه شقایقها می رویند،
در دشت فلاندرز

و موضوع تقریبا آشکار شد. روزهای نوامبر (مخصوصا روزهای ۱۰-۱۲ آن) سالگردهای مختلفی برای کشته شدگان جنگهای جهانی که بیش از ۶۰ سال پیش جانشان را در راه اهداف کشورشان فدا کرده اند برگزار می شود. و این گلهای شقایق یعنی "poppies "روی لباس مردم، نشانه وفاداری و قدر دانی از همان شهیدان وطن هست. آنطوری که دوستم (که ساکن لندن هست) برایم گفت، تقریبا همه شهر این علامات را زده اند و در روز یازده نوامبر(Remembrance Day) در میدان شهید گمنام گرد هم می آیند و یاد خاطره آنها را گرامی می دارند. به قول شاعر، اینها یاد کسانی را گرامی می دارند که عاشق بودند، عشق داشتند، کسی در خانه چشم به راهشان بود، کسی صبح برایشان صبحانه درست می کرد و شاید موهایشان را همسرشان نوازش می کرد و آرزوهای بلندی برای خود داشتند که همه را فدای انسانیت و شرف و کشور خودشان کردند.....

راستش را بخواهید دلم شکست. شهیدان ما که روی زبانشان جز نام خدا، رضای خدا و پیامبر و امام نبود و مظلومانه و با رشادت به جنگ رفتند (در همه اعصار) میان مردم ما همچنان گم نام و مظلومند. شاید علتش سوء استفاده قدرت حاکمه و وابستگانشان از شهیدان باشد. شاید علتش جدایی شهیدان ما از مردم باشد. شاید علتش این است که شهیدان ما را فقط ریشداران متعصب نشان داده اند. شهیدان که به واقع عشق را معنی کرده اند، چرا باید مورد بی توجهی مردم باشند. چون عده ای سازمان و نهاد و نان به نرخ روز خور اینها را به نام خودشان تمام کرده اند. دلم می خواهد سی سال دیگر، که ۶۰ سال از این واقعه گذشته، برای فرزندم، برای شاگردانم، برای یک کودک قرن ۱۴ ایران، بگویم آری،  ما هم لاله های زیبایی داشتیم که از همه شقایق ها سرفرازتر بودند. و دلم می خواهد روز سی و یک شهریور وقتی بیرون می آیم، لاله کوچکی روی سینه مردم کشورم باشد و اینطور قدردان باشیم. این تقلید، از آن تقلید های خوب است که هزار تا یاد واره و سالواره و مراسم شعر (که یک دختر شهید اشک همه را در می آورد) به این خوبی قدر دان شهدایمان نخواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:42 توسط مرتضی |

ظلمتُ نفسی

(به خودم ظلم کردم)

سبحانک انی کنتُ من الظالمین

(ای منزه،اعتراف می کنم من از ظالمین بوده ام)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:41 توسط مرتضی |

زیر اثر انگشتم، حسی است به بزرگی دنیا

و رازی دارد به کوچکی نوک انگشت

وقتی روی بدنت اثر انگشتم را می کشیدم

تو را با راز خودم شریک می کردم،

و تو خوب می دانستی

این اثر انگشت یکتاست.

 

همه اش فکر می کنم،

وقتی نوک انگشتم،

از خاک غریبی دلم بیرون بماند،

تو همچو عابری کوراز رویش رد خواهی شد،

و راز من می شکند.

 

وقتی نوک انگشتم می سوزد،

فراموشی به سراغم می آید،

و تو در انتهای انگشت اشاره ام محو می شوی،

و قلبم دیگر تو را نشان نمی دهد.

 

نمی دانی چه رازی است،

بین قلب و نوک انگشتم،

وقتی قلم را با انگشتانم حس می کنم،

و دلم می نویسد

و تو

می دانی نوک انگشت من یکتاست،

و پای سند عشقمان را

با دوایر یکتای قلبم،

انگشت زده بودم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:42 توسط مرتضی |

ای صبح امید
دیگر نیا
اینجا کسی منتظر نیست
اینجا همه سر فرو برده در چاه
ظلم را صدا می زنند
و ظلم عجول است
می دود و مردمان را در بر می گیرد
ای آب ضلال در زیر کدام سنگ قایم شدی
که فریادهای ظالم و مظلوم را در چاههای سرد نشنوی
و تو ای سطل
تویی که از گرمای آفتاب تن آب را داغ می کردی
و تا روی ماه می دیدی
آن را درون دل کوچکت اسیر می کردی
امروز ، در این دیار دور و سرد
بدون آب،
خانه شنها شده ای
و در عمق سرد این چاه
فریاد ظالم را بر سر مظلوم می کوبی
و تو ای صبح امید، نیا
کسی منتظر نیست
دنیای اینان چاهی بیش نیست،
ای ماه نیا ...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:3 توسط مرتضی |

عشق میانه تاریکی و روشنی است. دقیقا همان وقتی که اوج سیاهی به سپیدی میل می کند. آسمان تاریک و سیاه، کم کم در افق خود گرما را حس می کند و روشنایی  های اندکی حول افق می چرخد. دلت می خواهد همین لحظه تا ابد دوام یابد. چشمت از دیدن این منظره سیر نمی شود . اما تاریکی جای خود را به روشنی می دهد و تو فارغ می شوی. در عشق ماندن، دقیقا به همین ناممکنی است. بعضی از عشق به روشنی می روند و بعضی در تاریکی گیر می کنند. آنکه به روشنی می رود، لبخندی بر لب دارد و یاد خاطرات می کند. اما بدا بحال آنکه از عشق به تاریکی می رود. چیزی را در افق دیده، تجربه ای را حس کرده و بعد از او گرفته اند. حسرتی بر دل می ماند که با هر نفس آهی تیز بر جگر دل  می کشد و خون به دل می کند. عاشقی که  در حسرت معشوقه ای است که به وصال نرسیده، می سوزد و در تاریکی  خود نقش سحر را می کشد. اشک می ریزد ...اما سحر دیگر نمی آید. ممکن است نورهایی در آسمان دلش پیدا شود، ولی هر کدام کرم شب تابی در نظر او بیش  نیستند. آن گرگ و میش و سرابی که او دیده، مدهوش و مسحورش کرده و در دل شب، این فقط صدای او است که به عرش می رسد و جسمشان در ظلمات دنیا گیر می کند.


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند***و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:43 توسط مرتضی |

" الم نجعل له عینین، و لسان و شفتین، و هدیناه النجدین؛ فلااقتحم العقبه، و ما ادراک ما العقبه"
آیا برای او (انسان)دو چشم قرار ندادیم؟
و یک زبان و دو لب؟
و او را به خیر و شرش هدایت نمودیم
ولی او (انسان نا سپاس) از آن گردنه مهم  بالا نرفت
و تو نمی دانی آن گردنه چیست؟
سوره بلد- آیات 7 - 12


قصد تفسیر آیات را ندارم. اما بعد از شنیدن این آیات با صدای عبدالباسط سوالات و ترسی برایم پیش آمد. دو راه، راههای هدایت. نجد به معنی مکان بلند است. و خدای عزیز، 2 راه را برای ما در مکان بلندی مشخص کرده و هدایت کرده. از این همه خودخواهی خودم می ترسم. همین الان که می نویسم، دقیقا همین کلماتی را که تایپ می کنم و تو داری می بینی، همه اش با چشم دیده می شود. دو چشمی که هر روز صبح باز می شوند، خورشید و درخت  و دوست و دشمن و.. را می بینند. و من و تو چقدر خودخواهیم. چقدر کوریم که نمی بینیم بقیه هم چشم دارند. عادت کرده ایم به دیدن. به این که از این دریچه سر بیرون را بنگریم و زاویه دید ما که مستقیما به فکر ما وصل است، برای ما حجت است. در صورتی که دیگری هم جان و چشم دارد و هر روز چشمان او رو به سقفی دیگر، رو به مادر و یا همسری دیگر باز می شود. و چه ساده ظلم می کنیم. بعد کسی که تو را آفریده روزی بر می گردد و می گوید " آیا ما برای تو دو چشم قرار ندادیم؟" خوب من از شرم کجا روم؟ از این همه خودخواهی و خودپرستی کجا پنهان شوم.
می گوید یک زبان و دو لب به تو ندادیم ؟ یک زبان گوشتی که مزه های دنیا را با آن بچشی و لبانی که آنها را با اراده خود باز و بسته کنی و این را به همه داده . و چه ساده زبانم می چرخد و هر چه دلش می خواهد می گوید. چه ساده دو لبم باز می شود و حلال و حرام فرقی نمی کند و می بلعد.
دو راه خوب و بد را برای ما در بالا کوهی قرار داده. راستش را بخواهید کوه زیاد می روم. برای بالا رفتن  و در مسیر بودن مردی می خواهد. تصمیم می خواهد و این که به بالا رفتن اعتقاد داشته باشی. در راه بالا رفتن ممکن است گردنه های تعیین کننده ای باشد و عبور از آنها به معنی رسیدن به قله است. حال که دو چشم داریم، دو لب داریم، دو راه خوب و شر هم داریم و یک زبان که هر دو کار را می کند. اینجا گردنه است.گردنه سختی که خدا به ما نشان می دهد. خودخواه باشیم یا خدا خواه. چشمانمان را تنها چشمان دنیا بدانیم، دهانمان را تنها دهان و زبانمان را به حال خود رها کنیم پای روحمان لیز  می خورد و از این کوه بالا نمی رویم.
ادامه این سوره این گردنه را بیشتر معرفی می کند. اما قصد من این نیست. قصد من تضادی است که این روزها دارم. ممکن است ساعتی به چهره کسی خیره شوم و به چشمهایش. و دائم بپرسم او چه می بیند. دنیای او چیست. وظیفه من در قبال او چیست. بالاخره اینجا عقبه است. چرا نمی دانم دل او گرفته یا نه، چرا نمی دانم فقیر است، یتیم است، مشکلش چیست. چرا در خودخواهی خودم گیر کرده ام و چشمانم رو به منافعم باز است و زبان و لبانم هم همینطور.
این گردنه هر چه که هست انسان باید با سختی از آن بالا رود (اقتحم) و این مرا می ترساند..فقط می توانم شما را دعوت کنم این آیات را با صدای زیبا و مسحور کننده مرحوم عبدالباسط گوش کنید (دانلود)

پ.ن: یک عینک آفتابی ریبون اصل بزرگ دارم که تا روی گونه ام می آید. خیلی به آن علاقه مندم.خوبی این عینک  برای من محافظت از آفتاب یا خوشتیپ شدن و... نیست. خوبیش این است که کسی اشکهایت را نمی بیند و با خیال راحت وقتی یاد این آیات می افتم اشک می ریزم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:13 توسط مرتضی |

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

شعر از هوشنگ ابتهاج (ه. الف.سايه). بزرگ مرد شعر معاصر ايران. همو كه در شبي چنين، پنجره اي زيبا از ادب و گوهر زبان پارسي را به روي ايرانيان پارسي گوي شيرين سخن باز كرده. در هنگامه اي كه آماج لغات عربي، از دهان بالاترين مقامات تا نازلترين آنها با درونمايه اي  سرد و سنگين و بي روح بيرون مي آيد، سايه، حافظ و سعدي و مولوي زنده زمان ماست. او كه عمري را با شعرهاي نابش كنار ما بوده. او كه هرگز در دستگاههاي دولتي چهره ماندگار نشده چون زبانش تلخ و پر از حقيقت است. در ميان زمانه اي كه شعر هاي " طلا ملا" ساسي مانكن رواج دارد و شعرهاي "نيستي دارم دغ مي كنم" و امثالهم بر لب جوانان مشهور و معروف است، او فراموش شده از ياد جوانان شده. جواناني كه همه فكرشان تفريح است و به هر تفريحي مي روند به تكرار مي رسند. يا اصلا به تفريح نمي رسند.  اين شعر  با درون مايه تنهايي، سايه بلند ظلم، و ناديده گرفتن و انتظار صبح اميد، چقدر حافظ وار عاشق است و مولوي وار گوهر كلام و چقدر ساده و امروزي است. براي هر دلشكسته ي بي زباني زبان است. صحبت از دق(غ؟) كردن و برو ديگه نگام نكن نيست. صحبت از يك ناديده گرفتن و يك انتظار شاعرانه- عارفانه است. من بعنوان يك ايراني، به استاد سايه، مي گويم، از اين كه در عصر شما بودم به خودم مي بالم .

اميد كه از  شبي چنين، سپيده اي پر نور  سر  زند و پناه همه دلشكستگان شود. همانهايي كه بغض هاي فرو نرفته آنها راه نفس را تنگ كرده. همانهايي كه نمناكي چشمانشان از بين رفته و سينه هايشان تنگ شده.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:8 توسط مرتضی |

از اين همه "مرگ بر" خسته شده ام.

كاش كسي كاري كند. كاش شعاري پر از دعوت به مهر داده شود. دشمني كه بر او مرگ بفرستيم، دشمن زبوني است. دشمني مي خواهم كه به او بگويم " دست زشت ظلمت را بشور و بيا با هم سر سفره محبت و برابري نان و پنير و سبزي بخوريم، سفيد و سبز و با طعم نان. آخر با آن دست كثيف خداي نكرده مريض مي شوي و مرگ بر تو مي آيد ، من مرگت را نمي خواهم "

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط مرتضی |

دلم سينه خيز مي رود، پاهايش شكسته. دلم بجاي همه پروانه هايي كه بالشان شكسته، شكسته. از ابر و باد و مه و خورشيد ديگر هيچ انتظاري ندارم، دلي كه شكست، شكسته. چه روي زمين بمانم و چه كسي دلم را بلند كند، اما شكستني را شكسته اند. آه ِ من، كنار جوي خيابان روي زمين افتاد. خون از قلبش مي چكيد، سرش گيج رفت و درون جوي افتاد و آب آنرا با خودش برد. هر بار كه نفس مي كشم، تكه هاي قلب شكسته ام درون سينه ام فرو مي رود و قدرت بازدم را از من مي گيرد. چشمانم به ديدن تمايل ندارد، هر آنچه را كه دوست داشت ببيند، با سنگ بي محبتي شكسته اند. دلم سينه خيز مي رود تا گوشه اي بيابد، دور و نزديك. دور از چشم هاي بي حيا و نزديك به تنهايي.  غبار را همچو نقل بر سر دلها مي‌ريزند، گويي عروس جديد ريا و تذوير شدن هم افتخاريست. بر سر دل شكسته ام چتري از غم مي گيرم و آرام از اين كوچه هاي پر منت، با ديوارهايي كه لبانشان جز به سخره باز نمي شود مي گذرم. چشمانشان ديگر علامت "شكستني است با احتياط حمل شود" را نمي بيند و پاي روي دلم مي گذارند. خورد مي شود، اما نمي ايستم. نمي خواهم شاهد كورها و كرها باشم. جايي كه اسباب و اساسيه احساس را از خانه بيرون كرده‌اند و از او طلب اجاره خانه مي‌كنند جاي دلها شكسته نيست. سر راه احساس را مي بينم، نشسته و اشك مي ريزد. دلم مي خواهد به سمتش برود، او و دل همسايه هاي قديمي هم بودند. به دل شكسته ام اجازه نمي دهم. دلم اشك مي ريزد، احساس هم چيزي جز اشك برايش نمانده. دلم گوشه خلوتي ميابد، واردش كه مي شويم باد خنكي موهايم را از روي صورتم مي زدايد. دلم نفس مي كشد. آفتاب با عدالت بيشتري نور پراكني مي كند و هوا خنك تر مي شود. احساس از روبه روي خلوتم مي گذرد، دلم برايش مي سوزد، و از اين سوختن باز هوا گرم مي شود. احساس را به خلوتم راه مي دهم، كنار دلم مي نشيند. هر دو با هم اشك مي ريزند و از خاطرات همسايگي اشان مي گويند. سينه ام تنگ تر مي شود. احساس زخمهاي دلم را مي بوسد، جايش سوخت. هوا گرمتر مي شود. دلي كه پاي رفتن نداشت، احساس هم مي چزاندش. چشمهايم را مي بندم و سعي مي كنم بخوابم، احساس نگران مي شود كه نكند از اين خلوت بيرونش كنم. او را در آغوش مي گيرم. مي خوابم، و سعي مي كنم در رويايم، احساس را  وارد كنم. راستي معرفي نكردم، رويا جايي است كه دلم پا دارد و در دشت سبزي مي دود و به پروانه ها ياد مي دهد چطور پرواز كنند.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:26 توسط مرتضی |

در اين نامه مي خواهم يك قطعه موسيقي را كه روي دل من نواخته اند و جوانه اي  را درونم  مي پروراند و رشد مي دهد، از ديد روحاني ام تفسير و تعبير كنم:

 قطعه موسيقي (سنتور) 

تا پايان ثانيه ۱۱ : ورود به هستي. تك مضراب هاي فرديت در كنار تك نت كثرت. فرديت در اين چند ثانيه موج مي زند. اين فرديت سر به زير و مظلوم. هنوز توان سر بلند كردن ندارد. انگار در انتظار آفرينش است. تك نت كثرت فرود مي آيد، نت فرديت خود را باز مي يابد. آگاهي از درون و از دنياي خلوت مي دهد، كه تك رعشه اي از از برون آهنگش را مي نوازد. تلاشش را گوش كنيد. تلاش تك ضرب هاي يك دست روي صداي تيز تر ، مي خواهد خودش را فراي تم نشان دهد. اين خلوتگه راز است كه موسيقي از آن سر در مي آورد و ورود پيدا مي كند به هستي.

 از ابتداي ۱۲ تا اواسط ثانيه  ۳۹: پا به عرصه وجود مي گذارد. ميان گوناگوني و تنوع گيج مي شود، دست به شكايت بر مي دارد.  "دارادا دام درادادام درادادام ديديم ديم دارادام" تكرار مي كند، ناله مي كند. سعي در همنوازي با كثرت مي كند. كثرت تم و بك گراند كار است. خوب گوش كنيد "دادانگ دان دان دي" يا "دي دانگ". عجب تلاشي مي كند تا از شكايتش، نفيرهاي ناليده را جلوه گر سازد و بعد به همسازي برسد. آرام آرام آشنا  مي شود كه پاي به كدام وجود نهاده.

از اوساط ۳۹ تا دقيقه ۱‌: صداي واقعي ضميرش را بلند مي كند و از اين فرياد طلب فراگيري مي كند و آموختن مي خواهد. البته اين همه صداي واقعي ضميرش نيست. آنچه است كه از همراهي با كثرت و شكايتهايش تجربه كرده. وارد عرصه علم و آموختن كه مي شود سر به تواضع مي برد اما ضرب آهنگش سريع مي شود. دو نت كنار هم را به سرعت مي نوازد تا روي خط يادگيري بماند. با اين تمرين خود را با كثرت همگام مي كند.  آرامتر از لحاظ بانگ صدا. و سريعتر از لحاظ پيشرفت. در ثانيه ۵۳ به مجهولي مي رسد و دوباره باز آموزي مي كند و بر مي گردد كه نتيجه تعالي بيشتر مي باشد.

از دقيقه ۱ تا اوايل ۱:۱۰: محتاط مي شود. در شرط آموختن، مقدم فراگيري است و تالي احتياط. لاجرم پا به اين عرصه مي نهد. تك هجايي صداي ضميرش را بالا مي برد، خود را ميان كثرت مي يابد. در اين محتاط بودن بالا و پاييني را تجربه مي كند. حال عنان كثرت را سعي مي كند در دست فرديت بگيرد. اين وجود كه از خلوت وارد عرصه كثرت شده، و خود را با او همگام ساخته در پي غلبه بر كثرت است. كمي خارج مي زند تا كثرت را پي خودش بكشد و همراه كند. در عرصه اي ناشناخته گام نهاده.

از ۱:۱۰  تا ۱:۲۴ : آنچه نبايد مي شد گرديد. "الا يا ايها الساقي ادر كاسا ونا ولها" بريز كاسها را اي ساقي . شاه گل اين عمر موسيقيايي اينجاست كه نوازنده عشق را مي سرايد. اين فرد كثرت را احاطه مي كند. عشق حاصل مي گردد. اگر در بين اين دقيقايق "نيش" خند شما باز نگرديد و چشمانتان پر از اشك شوق وصل نشد معني عشق را با اين درك، در نيافته ايد.اينجا وصال است. در اين ۱۴ ثانيه رقص را بي اراده انجام ميدهد و مي چرخد، با كثرت دست در دست هم ميانه ميدان ميرقصند و باهم در عين كيف و هماهنگي هستند. از اين بهتر يافت نشود. "ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود" يا "مي ده كه نو عروس چمن حد حسن يافت" و.....اما اين فرصت كم است و اين را هم از زبان حافظ بشنويد :

طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر / كاين طفل يكشبه ره صدساله ميرود

از اوايل ۱:۲۵ تا اول ۱:۳۱ : "كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها". در دام افتاد. دست و پا مي زند. صداي كثرت را گوش كنيد كه با ضرب " بام بام دان" مي زند و صدايش را بلند مي كند. كثرت مغلوب نمي شود و قد علم  مي كند. اين همان اشتباهي است كه عاشق انجام مي دهد. يك فرد، در علم چنان قدرتي بايد يابد كه بر عشق مسلط گردد و كثرت را مغلوب سازد. اما هميشه عشاق در رقص كوتاه خود شادمان مي شوند و عنان از كف  مي دهند و كثرت با همه ابهت و اقتدار خود را مي رهاند و بصورت مشكل ظاهر ممي گردد. دست و پا زدن فرد و تعجب او از امر پيشامد كرده جالب است.

۱:۳۱: واي از فراغ. واي از درجا ماندن. واي از اين انرژي تامه اي كه مبذول مي دارد. از درون تهي مي شود. هر چه نت درونش آموخته به يك باره و در كسري از ثانيه بيرون ميريزد. كثرت هم با تمام قوا احاطه اش مي كند. فرديتش  هم له مي شود. بر مي گردد به خلوت. هيچ شده.

۱:۳۲ تا دقيقه ۲: در خلوتي رفته كه يادآور خلوتي است كه از آن آمده اما كوله باري از تجربه را  با خود دارد. سوالاتش بعضي جواب يافته و بعضي نه. در اينجا دست به همان شكايت ابتدايي خود مي زند. در ۱:۴۴ به بعد دقت كنيد. صدايش رسا تر و بلندتر از شكايت اوليه است(از ابتداي ثانيه ۱۲ تا اواسط ثانيه  ۳۹). جنس شكايت فرق كرده. او در برزخي از خودخواهي و كثرت خواهي و معنا گرفتار شده است.

از ۲ تا ۲:۰۸‌: مثل قبل صداي واقعي ضميرش بلند مي شود. اما اينبار با معاني عميق تر . " ازكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟" يا "به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم" . " كيست آن گوش كه او مي شنود آوازم" و در اين شكايت از درون ضمير و سفري به عمق معنا عالم كثرت همراهي مي كند. كثرت بعد از فراغ براي فرد شناخته مي شود. و حقيقتش درك  مي شود. حالا فرد شكايت روي ريتم مي كند و ضربه ها متناسب مي زند.

از اوايل ۲:۰۹ تا ۲:۱۹ : كار به زاري مي رسد. كثرت خود را حقير درك مي كند. فرد چنان بالا آمده كه كثرت به او وصل مي شوذ تا بالا بيايد. حالا ديگر دارد جان مي دهد. صداي معاني را از ۲:۱۵ بشنويد كه شكرش با شكايت است. و خود نمي بيند. او عشق را در فراغ يافته و در اين مقام محيط به اين معاني شده. معاني طاقت ندارند و او بالاي ادراك مي ايستد.

از ۲:۱۹ تا آخر: شاهد نواختن هستيم. اين يك نواخت واقعي است. نواختي از معنا و ادراك و شعور و فهم . و چون به اين برسي ديگر دنياي فاني ، دنياي تعلقات، دنياي رنگها و زنگ ها، جايي براي تو ندارد. آماده مي شوي از اين مرحله بروي و قطعه موسيقي ات تمام مي شود.

پ.ن: اين يك قطعه از موسيقي اصيل ماست. قطعات روح افزا و جان كاه ديگري نيز هست كه گر با اينها مست نشويم ، گر بلبل نشويم تا گل در كارمان عشوه كند، جز ريتمي بر  نظم چيزي به مغز نفرستاده ايم.

وصف حال :

هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد *** پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد

من چو از خاك لحد لاله صفت  برخيزم *** داغ سوداي توام سر سويدا باشد

تو خود اي گوهر يكدانه كجائي آخر *** كز غمت ديده مردم همه دريا باشد

از بن هر مژه ام آب روان است بيا *** اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد

چون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ *** كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد

الخ....حافظ 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:16 توسط مرتضی |