یکشنبه پنجم اسفند 1386
نامه پانزدهم : علی سنتوری
این که فیلم را کجا دیدم اولین مساله مهم است. در منزل . بله ٬ یک عدد سی دی غیر مجاز و بدون کپی رایت بدستم رسید و فیلم را دیدم. از این که کیفیت فیلم بد بود و اینها که بگذریم٬ اما برای اینکه کار نا صوابی انجام نداده باشم٬ حتماْ ۲ بلیط این فیلم را خواهم خرید. (یکی به نیت دوست دختر مرحومم ) و پاره می کنم.
تحلیل نخست : سنتوری یا همان علی سنتوری٬ فیلم است درباره موسیقی. این فیلم روایت گر موسیقی وساز سنتور است. در جایی از فیلم از سازهای ویالن٬ پیانو ٬ جاز٬ ویالن سل و ... هم استفاده شده. اما تاکید کلی بر سنتور است. کار گردان بطور خیلی ناشیانه می خواسته بر این مطلب تاکید کند که سنتور ایرانی است و خیلی خوب است و می شود با آن آهنگ های پاپ ساخت دنس کرد.البته فکر می کنم کارگردان هدف ناسیونالیسمی داشته است. از طرفی قشر روحانی و کسانی که در دین آهنگ و موسیقی را گناه می دانند مسخره کرده است. که بسیار نو پا و گستاخانه بود. مخصوصا در صحنه ای از فیلم که آخوندی برای عقد پسر و دختر می آید . در قسمتی دیگر دین اسلام را یک دین خاله زنکی نشان داده که شیخی برای زنان صحبت می کند ٬ در حالی پسر خانواده طفلکی شده است. و قس علی هذا....
تحلیل دوم : موسیقی و آهنگ زندگی پس زمینه کلی این فیلم است. کارگردان(نویسنده) با بکار گیری موسیقی هایی دقیق در نماهای مختلف آگاهی از رخداد به ما می دهد.
تعمد کارگردان برای پوشاندن لباسی ایرانی بر تن گلشیفته فراهانی و ابایی که ناشی از اسلام اجدادی است بر پیکر بهرام رادان بی هدف و جهت صحنه آرایی نیست.
کارگردان در صحنه هایی برای حفظ رمان٬ و بیان مطالب بعدی ناگریز به استفاده از داستانی ساده شده است.
ابتدای فیلم٬ از زیر پوست شهری شلوغ به روی آن می آییم و علی می گوید : آسمان کثیف !
موسیقی نقش آهنگ زندگی را در این فیلم دارد. هنگام عاشق شدن٬ موسیقی شاد و کمی ناپخته از سازی ایرانی توسط جوانی ایرانی با ابایی گویای لایه های مذهب نهفته در روح او دو جوان را به هم پیوند می دهد. آموزش ساز زندگی توسط علی. و بعد ازدواج ساده با روحانی از تبار آسان که ویژگی این روحانی آشنایی با موسیقی زندگی است. هنگام ورود وی برای مراسم عقد٬ دستی بر ساز ایرانی می کشد که نا خواسته موسیقی دلنشین و از جنس خودمان است. روحانی شریف و با اعتماد به جوانان زندگی آن دو را رسمیت می بخشد و آنها را کس بی کسی هم می کند.
بخش دوم موسیقی زندگی٬ هنگامی است که موسیقی علی دیگر خود جوش و ناپخته نیست٬ پخته شده اما بوسیله مشروب و حب و ... . که زندگی است وابسته. اما هم چنان موسیقی پر شور است.
دختر پیانو می نوازد. تمایلی سنتی به غرب. زیبایی شناسی غریزی در بعد جهانی. با لباسی ایرانی که گواه بر این است که او دوست دار و خواهان ایران (سنت های بومی ) است.
زندگی بنا به بار رمان برای زوج سخت می شود. علی در ندانستگی و نادانی همان موسیقی شاداب خود را می زند بدون درک از اطراف.

دختر به طرف موسیقی جذاب از سازی اروپایی (ویالن) جذب می شود. ضرب آهنگ ساز نا آشنا٬ نا ملموس و در عین حال فوق العاده جذاب است. دختر در برابر این جذابیت کرنش می کند و ساز پیانو را انتخاب کرده و در گیجی مشهود موسیقی زندگی جدید خود را گیج و بدون هدف می نوازد. موزارت ؟ بتهوون؟ و یا آهنگی غیر خطی بر خلاف کلاسیک!
خاطرات از هم اوایی دختر با علی حکایت می کند. و علی با او. آنها به ساز هم می زنند و خوشند. با ساز هم می خوانند و دنیایی پر از زندگی دارند. سازهایشان جذاب است.
آخرین کار علی وقتی است که سنتور می شکند. دوستی می میرد. می شکند شاخه نوای زندگی.
علی در سراشیبی زندگی می افتد. در صحنه ای او با ساز شکسته زندگی اش برای ساز شکستگانی (معتادان ) می نوازد و آنها رقصی تلخ می کنند.
ساز در خانه او در جعبه ای خاک گرفته وجود دارد. خانواده اسلامی ایرانی او میراث دار ساز ایرانی و فرهنگ ایرانی هستند. اما با جهل و خرافه آن را باعث بدی زندگی می دانند و علی تبعید می گردد.
مادر سفید پوش که علی او را سیاه پوش می نامد. چون ساز زندگی را نمی داند. درون خانه مادری او روحانی است که از تضاد مسائل غرب با فرهنگ می گوید برای عده ای از زنان که در کیف هیچ یک مدادی نیست.
رویایی ترین صحنه : علی برای نوشتن از این شنوندگان قلم طلب می کند. در این خانه قلمی نیست که نیست. و دست آخر یک کودک قلمی به او می دهد.
در خرابادهای مشنگی و مستی و خماری ٬آرزوهایی پناهان است که دور از خماری نیست. با کسانی که به فکر نیستند. پدر علی مرد مهمی است. و بالاخره اوست که با حمایت مالی! او را از خمارگاه در می آورد. به او ساز زندگی اش را می دهد. و او با ساز عده ای را به موسیقی زندگی باز می گرداند. آهنگ پایانی فیلم و علی که نگاهش به صندلی خالی است. و عشقی که نیست.
البته از سورفیس یا همان سطح فیلم هم نمی شود گذشت. داستانی از فلاکت معتادی و خرامانی. خالی کردن پشت مرد توسط همسر و خانواده. بدبختی حلبی نشین ها . و بی تفاوتی مسولین . نبود احترام برای موسیقی که می شود با قانون٬ سرمایه ای به جوانی نوپا داد و با بیان اینکه این آهنگ غیر قانونی است ساز زندگی اش شکسته می شود و ریتم از دست می رود.
اصل برائت موسیقی٬صاحبخانه٬ معتادها٬ مادر٬ پدر ٬ برادر ٬ تعویض لباس همسر در هنگام رفتن به فرنگ ٬عکسهای خانه علی٬ فیلمی که مبتنی بر موسیقی و نقش شادی آفرینش بود( یا نگاهی به زندگی با موسیقی) و.....نکاتی است که بهره های خود را دارد. من تحلیلی نمی کنم. این یک اثر هنری است . هر کسی می تواند دید خود را به این استعارات٬ سادگی ها و فلسفه ها باز کند و تفسیر خود را بگوید.
من نقاد و ناقد نیستم. صرفاْ بیان احساساتی نسبت به این فیلم خوش ساخت در سینمای ایران بود.
البته از محسن چاوشی هم نمی شود گذشت که صدای او را سراسر فیلم می شنویم ( خواستم بگم اورجینالش رو دیدم )
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
نامه چهاردهم: و حالا اینجایم
من باید برم ٬ انگار کسی اینجا منتظر من است
شنبه سیزدهم مرداد 1386
نامه سیزدهم : برج
هوا تازه روشن شده بود و مردم کم کم به خیابانها میامدند و شهر جان تازه ای می گرفت . پای پیاده در آستانه بزرگراهی قرار گرفتم . در انتهای بزرگراه برجی بلند در حال ساخت و ساز بود . همینطور که قدم می زدم چشمم به نوک برج بود . کم کم چشمم را بر می گرفتم و به طبقات پایین تر آن نگاه می کردم . شخصی را در یکی از طبقات وسطی آن تصور می کردم که دارد به پایین نگاه می کند و احیانا من را هم ببیند اما تشخیص نمی دهد که من چیزی مجزا و یا خاص باشم . برعکس من که چشمم دائم روی طبقات موج می زد تا چیزی غیر عادی روی آن ببینم . این برج را 4 سال پیش هم دیده بودم . در آن موقع تنها بودم و از تنهایی خودم شاد و پر غرور بودم . الان هم تنهام . اما تنهایی دل مرده ، سرخورده و با غروری ترک خورده . اما این برج همچنان با صلابت سر جای خودش هست . صدای مسافر کش ها هواسم را پرت می کند . دلم وسوسه میشود که سوار یکی از این ماشین ها بشوم و تا انتهای بزرگراه بروم و هیچ اعتنایی به این برج مغرور نکنم . اما دلم نمیاید . دلم می خواهد در مقابل غرور این برج خودم را بنگرم . با هر قدمی که از تاکسی ها و مسافر کشها دور میشوم دلم بیشتر می لرزد . می ترسم . پاهایم سست می شود و به خودم تشر میزنم : حالا که رد شدی! بقیه راه را باید بروی . پاهایم نصفه جانی می گیرد و قدمی از پی قدمی دیگر بر می دارم . به امید این که به انتهای بزرگراه برسم . از کنار ایستگاه اتوبوس رد می شوم . به مردم حاضر در ایستگاه نگاه می کنم. و نگاهی به برج می اندازم . مردم را درون برج تصور می کنم که به من می گویند بیا بالا . تا بالاترین نقطه برج . اما نمی خواهم لذت دیدن برجم را از دست بدهم . نمی روم . می خواهم با هر گامی که بر می دارم بیشتر به برجی نگاه کنم که شاهد عشق من بوده . شاهد سعی بین صفای دلم و مروه بی مهری او بوده . شاهد طوافم به دور عشقم بوده .دیده چطور شکسته ام . چطور زندگیم را چون ماهی در تنگ بلورین آب ساخته ام . تنگی از احساس دوستی . از عشق . که به تلنگری از طرف معشوق شکسته و اب حیاتم را ریخته به پای این برج بلند بی روح و بی احساس. هنوز دارم راه می روم . خیلی راه مانده تا به نزدیکی برج برسم . و خیلی راه مانده تا به انتهای بزرگراه برسم . هنوز ابتدای راهم و دلم مرده و خسته شده ام . چه برج بی خاصیتی . دیگر نگاهش نمی کنم . بگذار تا التماسم کند شاید نیم نگاهی بهش کردم .به جدول های خیابان نگاه می کنم . فکر عشق و عاشقی و انچه در انتظارم است و آن سختی هایی که از پیش رو گذرانده ام راحتم نمی گذارد . به ماشین های عبوری نگاه می کنم . درون شیشه آنها برج را می بینم که دارد مسخره ام می کند . نگاهش نمی کنم . ادامه می دهم . دیگر انتهای بزرگراه برایم مهم نیست . فقط می خواهم ادامه بدهم . میروم و میروم . گوشه چشمی به ماشین های عبوری دارم .. دیگر برج را درونشان نمی بینم . خودش را از من پنهان کرده . می ایستم .بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم. از برج رد شده ام . برج دارد گریه می کند . می گوید نرو . اما انتهای بزرگراه صدایم می کند . نمی دانم چه کنم . از آنطرف بزرگراه کسی برایم دست تکان می دهد .اشاره می کند که بیا . می خواهم تا انتهای این بزرگراه بروم . هیچ وقت تا اخرش نرفتم . به آن سمت بزرگراه می روم . می گویند این برجی را که بزرگ کرده ای بهانه ات را می گیرد . 4 سال است که برای ساختنش صبح و شب نداشتی ، چی شده که روز افتتاحش دیر آمدی؟ می گویم می خواهم به انتهای بزرگراه بروم . عشق من بزرگ شده و دیگر باید به دست دیگران بسپارمش. برایم سخت است . برجی را که هر روز در آغوشم خوابانده ام را به مردم بسپارم. نگرانش میشوم . الان می خواهم ترکش کنم و به انتهای بزرگراه بروم . ببینم آنجا چیست. با برجم قهرم . راهم را می کشم و میروم . نگاه نمی کنم که چقدر برجم به من احتیاج دارد . او به زودی همبستر های جدیدی خواهد داشت و مرا فراموش می کند .
چهارشنبه ششم تیر 1386
نامه دوازدهم : از خودگذشتگی
پیرمرد گفت : الاغ بیچاره خود را در آب می دید و از خود می ترسید ٬ و پای در آب نمی گذاشت ٬ وقتی آب را بهم زدم ٬ خود بینی را کنار گذاشت و اول از خود گذشت تا از آب گذشت !
مرد تاجــــر خواست تا در یمنی را به پیرمرد دهد . پیرمرد گفت : در یمنی را من به تو دادم ُ الاغت را هم از آب گذراندم ٬ گر بیش از اینها داری بده ُ و الا برو .
پنجشنبه دهم خرداد 1386
نامه یازدهم : یک داستان
آوانوو
در انتهای ماه مهر٬ اوج مرگ درختان ٬ آرزوی هر برگی که می افتد ٬ بازگشت به بهار پیشین است .آرزوی او هم بازگشت به روزهای خوش گذشته بود ... روزهایی که ساعتها بدون خستگی و با انرژی دنیا را می خواست .تلاش می کرد ٬ اراده می کرد٬ عاشق می شد ... اما الان ..برگهای قلبش یکی پس از دیگری فرو می افتد . شاخه های احساس او لخت و عریان آماده ریزش باران و برف شده . چشمهایش را آهسته میبندد ...رقص خاطرات و ریزش باران ..انگار درست زیر آبشار ایستاده باشی و به منظره زیبایی نگاه کنی که در حال دور شدن از توست و چیزی درون گلو رشد می کند تا نفس را از تو بگیرد. ساختمان شماره ۵۴ ٬ انتهای یک کوچه باریک . برای این به آنجا ساختمان می گفتند که هنوز آجری بر روی آجری ثابت مانده بود و الا چیزی برای زندگی کردن نبود .آجر ِنمای ساختمان انگار که شاهد هیچ چیز نبوده و همه این سالها سرد و بی روح فقط نقش آجر بودن را ایفا کرده. پیش خودش فکر کرد پس چه انتظاری باید از این آجرها داشته باشیم ؟ آجرند دیگر .و باز وارد این ساختمان عجیب شد .از راهرو و پلکانی که دیوار هایشان به رنگ سبز سیر بود با تردید عبور می کرد و به زدگی های دیوار خیره می شد . با این زدگی های گچی شکلهایی مجسم می کرد و می گفت لا اقل بهتر از آجرهای منظم و سرد هستند . به پاگرد طبقه اول نزدیک شده بود که چشمش به یک زدگی خیره ماند. تصویر دخترکی را مجسم کرد که انگار به او نگاه می کند . آقای شیرازی از پشت سرش رد شد و گفت وحید آقا ؟ چیکار می کنی ؟
وحید جواب داد : سلام اینو ببینید ! قشنگ نیست ؟ ا
آقای شیرازی : آقا وحید ؟ نکنه میخوای بیای اینا رو راست و ریس کنی ؟ دلت خوشه یا پولت زیاده ؟اگر پول داری برو یه خونه واسه خودت بگیر تا سقف خراب نشده رو سرت ! ما رو هم که میبینی مجبوریم داریم تو این بد مصب زندگی می کنیم. گوشت با منه ؟
وحید خندید و گفت آره ...آقای شیرازی گفت امان از دست شما و رفت . وحید یک کاغذ طراحی از کیفش بیرون آورد و از روی این زدگی شروع کرد به ترسیم یک چهره .دخترک از روی دیوار گچی به یه یک تالار زیبا با رنگ کرم و آویزهای طلایی رفت . وحید با قلم و کاغذ همه این حرکات را ثبت می کرد .موهای دخترک مشکی بود و اندامی زیبا داشت .وحید سلام کرد .دختر ناپدید شد . روی کاغذ ، دختری زیبا رسم کرده بود اما این..همان دختر رویایی درون تالار نبود.تفاوتهای زیادی داشت .با قلم روی زدگی را تراشید و شکل زدگی را بهم زد به این دلیل که اول خودش را محکوم به دیوانگی کرد. اما بعد پیش خودش گفت کسی نباید اون دختر را پبیند .بلند شد و پله ها را به سرعت بالا رفت . دیگه حواسش به زدگی ها نبود . می خواست زود تر دختر را از آن خود کند .جلوی در آپارتمانش ایستاد و خواست کلیدش را از جیبش در بیاورد که صدایی شفاف و فریبنده و بسیار معصوم شنید : سلام ..وحید برگشت و دید ملیحه است . مثل همیشه سرش را پایین گرفته بود و چنان معصومیتی از او ساتع می شد که دل تمامی گرگهای عالم به حال این بره می سوخت . اما وحید جنس زنها را بهتر از خودشان می شناخت ...گفت: سلام ..خوبی ؟
ملیحه گفت : ممنون ...می خواستم ببینم اون طرحی که بهتون گفتم رو واسم کشیدین ؟
وحید می دونست که این کار رو نکرده . و از طرفی همه فکر و هواسش پیش دختر روی دیوار بود با کمی معطلی گفت ...اها یادم اومد .. نه من این روزا خیلی گرفتارم ..به محض اینکه کشیدم میارم در خونتون .
ملیحه که بهش برخورده بود همه معصومیتش رو تبدیل به قهری ابدی کرد و گفت اگه مشکله نمی خواد میرم بیرون میدم ...که وحید حرفشو قطع کرد و گفت هر جوری دوست دارید و فورا در آپارتمان را باز کرد و رفت تو و گفت خدانگهدار . به سرعت به سمت میز طراحی اش رفت . دخترک گچی را که اکنون روی کاغذ آمده بود، از توی کیف در آورد و خیره به این طرح نگاه کرد . چشمانش را بست و تصویر دختر درون تالار را با طرحی که کشیده بود مقایسه کرد . با خودش گفت ..بیا دیگه ! تصویر دختر گچی روی دیوار در ذهنش شکل گرفت ...ناگهان جان گرفت و رنگ پوست خوشرنگش از میان گچهای سفید بیرون زد و از دل دو بعد خود را به چیزی نظیر رویا نزدیک کرد ...برای بیرون آمدن از دل دیوار، انگار که می رقصید ...رنگهای بدن و موها و چشمهایش در هم آمیخته شده بود و با پیچشی زیبا بیر ون می آمدند ...وحید خواست دختر را در دل کادری محصور کند تا به دنیای مادی بیرون راهی پیدا کند..اما نتوانست این زیبایی بکر را بشکند ...خواست حالتی به او دهد که به نظر هماهنگی را بیشتر می کرد اما باز هم هماهنگی تصویر را در ذات دختر دید ...رنگها روی بوم بر هم می آمیختند و مانند عشاق در آغوش هم می آرامیدند . پیشانی دختر را به حالتی خاص کشید و شب زفافی در بطن تصویر با رنگ سیاه فراهم کرد . حال دختر از میان گچ ها و تالار و کاغذ و ذهن وحید به شبی رویایی رفته بود که تاریکی پس زمینه چیزی کمتر از زیبایی دختر نداشت. انگار وحید آن دو را برای هم آفریده بود تا یکدیگر را بپوشانند .

طرحش هنوز ساده و بی آلایش بود . این تنها دختری بود که می شد به معصومیتش اعتماد کرد چون زاده فکری مردانه بود .وحید نگاهی به طرح کرد و از پس تابلو به پنجره خیره شد . آسمان بزرگ و صاف با ابرهایی مغرور که در کنار هم با صلابتی خاص حرکت می کردند، زیبا تر از همیشه بود . در میان ابرها لکه های آبی آسمان خود نمایی می کردند ..این لکه ها نماینده دریچه ای رو به ابد و ناشناخته هاست . چشم می طلبد تا پایان عمر به آن خیره شود تا بداند از دل این لکه های آبی به عالمی لایتناهی متصل است .فارغ از دیوارها ،عشق ها . احساسات بدون ریا به غلیان می افتد و پاک ترین لرزش احساسی بر جسم و روح چنان مسلط میشود که انگار در آغوش معشوقه ای فریبنده و گرم گرفته شده ای و با نوازش او به خوابی رویایی می روی . ابرها از پی هم میروند و لکه های آبی جای خود را به سیاهی می سپارند که جز با دختری زاده شده از گچ هم آغوشی نمی یابند. وحید به بستر زیبای شب دختری را خواباند که نگاهش خنجری به دل سنگِ دوری و چیزی به نام فاصله می زد . طرح تمام شده بود و شب به نیمه رسیده بود .طرح را در دل پنجره جای داد ...سیاهی پس زمینه طرح با سیاهی آسمان بر هم آمیختند ...نوای بلندی در جان و روح وحید بلند می شد که جان بگیر ،بیدار شو ،برخیز و رقصی کن تا سپیده ... شب زفافمان طولانی نخواهد بود چون صبح حسود منتظر جدایی ماست .وحید با فکری بافته شده از خیال دخترک..چشمانش را بست تا با این تافته لباسی بر تن تنهایی خود بسازد . صدای زنگ در از خواب بیدارش کرد.صبح شده بود .آقای شیرازی بود و در مورد سفارش دخترش ملیحه با وحید صحبت کرد .طوری جبهه سخن را به سمت حرفهای خودش هدایت کرد که در پایان وحید قول داد تا ظهر طرحی برای ملیحه بکشد .ملیحه طرحی از یک دریای بیکران می خواست با افقی زیبا و جزیره ی عشاق در میان آن .چه طرح نخ نمایی . سراسر خلاقیت ! انگار وقتی در مورد نقاشی با او صحبت می شود تمام فکرش همین یک منظره است که انرا هم احیانا در سالهای کودکی روی تاقچه مادر بزرگش دیده .بوم نقاشی را آورد مقداری رنگ روی پالت محیا کرد و مشغول ترسیم طرح شد . دریا را آرام ، آسمان را صاف و جزیره را پر از رمز و راز ترسیم کرد . طرحی از مکانی که احتمالا در طبیعت بهتر از آنها هم یافت می شود .
هوا کم کم در حال تاریک شدن بود . وحید خسته از نقاشی سفارشی، روی تختش دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود و سعی می کرد مطلقا به هیچ چیز فکر نکند .زنگ در به صدا در امد . وحید تا در را باز کرد ، چهره معصوم ملیحه را دید که مثل همیشه فریبنده و جذاب بود .
سلام آقا وحید .
سلام...خوبید ؟
ممنون ..پدر گفتند که ....
بله ،آمادست ..چند لحظه صبر کنید براتون میارم .
وحید وارد اتاقش شد تا طرح را بردارد که صدای در را شنید . تا برگشت ملیحه را در چهارچوب در دید که نگاه معصومش تبدیل به نگاهی پر از وسوسه بود . وحید تابلو را به ملیحه داد و گفت بفرمایید .
ملیحه چند لحظه به تابلو خیره شد و گفت : وای خدا ! چقدر شما هنرمندین ! خیلی خوشگل شده .ملیحه مثل بچه های فضول شروع کرد به راه رفتن تو اتاق وحید و یکباره چشمش به تابلوی دخترک افتاد . چند لحظه ای مکث کرد ...خوب نگاه کرد...صورتش رو به سمت وحید برگردوند و نگاهی با تعجب به وحید کرد و گفت : آقا وحید این دختر کیه؟ وحید گفت: شخص خاصی نیست ،فقط طرحه .ملیحه با ناراحتی گفت : نه من مطمئمنم اینو یه جا دیدم . وحید گفت : شاید روی گچای دیوار دیده باشی . ملیحه گفت : چی ؟ وحید خنده ای کرد و گفت هیچی .
ملیحه : دارید مسخره ام می کنید ؟ ولی من مطمئنم اونو جایی دیدمش
وحید : نه مسخره چیه..فقط می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکن اونو، روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده .
ملیحه : منظورتون چیه ؟ یعنی تو همین ساختمون زندگی می کنه ؟
وحید باخنده گفت : نه، گفتم که فقط یک طرحه......
.
.
ملیحه : حرفاتو دوست دارم . در مورد دیوار و تصور . احساس می کنم یک حقیقتی تو حرفات هست ...
وحید خیلی تعجب کرد ! این دختر مد روز و افاده ای برای اولین بار چند کلمه بالاتر از سطح فکریش حرف زده بود .
ملیحه نشست رو تخت وحید و گفت :بگو منظورت چیه که ممکنه هر روز روی دیوار دیده باشم .
وحید شروع کرد درباره احساسش به ملیحه گفتن . چشمهای ملیحه برق روشنی از شادی و احساس و هوس داشت .وحید همیشه ملیحه رو کمتر از خودش می دونست . قبلا عاشق دختری بود که خیلی منطقی بود. حتی احساساتش رو به او با منطق ارائه می کرد . در نگاه مردانش ، دختر فوق العاده ای بود که منطق رو می فهمید . اما اون دختر منطقا احساس واقعیش رو به وحید نمی گفت . و یک روز منطقا بهش خیانت کرد و دنیای وحید رو زیر و رو کرد . وحید فکر می کرد بهترین دختر عالم رو از دست داده . دختری که پسرانه رفتار می کرد و خیلی راحت و منطقی بود . و بعد از اون همه دخترها و بخصوص ملیحه رو تو ذهنش تحقیر می کرد . نمی دونست چطور به ملیحه اعتماد کرده و احساسش رو به او می گه. خیلی باهم صحبت کردند . ملیحه طوری احساساتش رو بروز می داد که تمام تن وحید به لرزش می افتاد و آرامش عجیبی تمام وجودش رو پر می کرد .
ساعتی گذشت، لبها دروازه های بهشتی شده بودند که شاخه های احساس از درون آن عمق میافت و بیرون میامد. شاخ و برگ می گرفت و باهم تلاقی پیدا می کرد . میوه های امید در عمقی بی مکان درون جان رشد می کرد و شادابی به روح و روان می بخشید . وحید تا به حال روح کسی را این چنین نپسندیده بود ...
ملیحه گفت وحید جان من باید برم وحید هم ملیحه رو تا دم در همراهی کرد . در را که بست درون احساس قوطه ور بود ...به تابلو دخترک نگاه کرد . ملیحه درست می گفت ! اون دختر خیلی آشنا بود . بله ! دختر همان ملیحه بود که از عمق دیوارهایی که روزها انتظارش را دیده بودند جان گرفته بود . وحید یاد حرف خودش افتاد :
" می گم بعضی چیزا هستند وما نمی بینیم . هر روز ممکنه اونو روی دیوار دیده باشید و خواسته به تصورتون راه پیدا کنه ، اما چون نخواستید باورش کنید فقط در حد یک آشنا باقی مونده"
چطور خودش را ندیده بود ؟ دقیقا این کار را با ملیحه کرده بود . چندی بعد وحید و ملیحه روی بوم زندگی بودند . باهم و در آغوش هم .رنگهای زندگی سرد و بی روح ، و رنگ ملیحه و وحید گرم و پر حرارت . چنان رنگها با هم و در عین تضاد ،در آمیخته بودند که سردی رنگ زندگی در گرمی رویای وحید و ملیحه محو می شد و پرتو عشق آن دو با حجب و حیا زیر پوست نازک و سرد زندگی خود را پنهان می کرد . قلم روی بوم را می بوسید و شهوت تا نوک انگشتان قاب می رفت . نقاشی کامل شده بود . وحید لبهای ملیحه را بوسید و امضایی زیر اثرش انداخت . ملیحه چای آورده بود . بی منطق احساس خود را بروز می داد . و منطق مردانه وحید احساس پاک همسرش را در خود حل می کرد .
بوم و رنگ و پالت نقاشی هر کدام سرجای خود بودند ، احساس زیر آسمان کبود فوران داشت و لکه های آبی میان سفیدی ابرها حسرت به دل به عشق لایتنهایی آندو می نگریستند . زیر آبشار احساس ، قطرات اشک، شادی می آفریدند و دنیا را تا ابد شگفت زده از این نمودار نامنظم عشق می کردند.
پایان .
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
نامه نهم : اشک تمساح !
گاو گفت ای علف خوش خط و خال
من سوی تو آمدم عاشق مآب
خوشی و خرمی را بهر تو بردم ز یاد
پس چه نامرد بودی و سبزی ات به باد
گفت تمساح : نیست بهر تو مشکلی
نامت گاو است و بدان مفتخری
تمساح به او حمله کرد و جگر گاو هوس باز را به دندان کشید ... اما گاو خوشبخت با کسب تجربه ای شیرین از آنجا بگریخت . گرچه دل و جگری نداشت ..اما حاصل اعتماد به علف و هوس را خوب درک کرد .
چندی بگذشت و روزی گاو با گله خویش به سوی مرداب حرکت کرد و گفت : دوستان مراقب هر علفی باشید . بعضی از آنها دندان دارند . تمساح نگون بخت که طعم جگر گاو زیر دندانش بود پیش خویش گفت : گاو ٬ گاو است . سراغ دیگری میروم . تا حمله کرد ... لگدی از گاو خورد و بر زمین افتاد . گاوها گرد علف دندان دار جمع شدند و قصد جان وی کردند . تمساح به گاو بی دل و جگر ما پناه برد که :
ای گاو زیبا ٬ من گر بر جگرت حمله کردم
بی قصد و بی اراده و از روی تینتم بود
اشک از چشمان تمساح سرازیر گشت و گفت :
من علف بوده ام و خواستم دندانم را به تو نشان دهم . جگر تو به دندانم گیر کرد و کنده شد و الا من خوراک تو ام و تو بزرگی و من حقیر. به دستهای کوچکم بنگر ! اشک ریخت و طلب آمرزش کرد :
گاو بگفتا :
مرا گاو نامیدند چون شیر و گوشتم
سمم و دمم و زبانم به کام مردمم
نیست برایم جز طلبی از علفم
علفم گر سبز باشد ٬ زبان سرخ دهم به او
گر دندان در آورد جگر دهم به او
اشک تمساح را جز خود وی کسی باور نکند
لیک گر جگر کم است تورا ٬ این دل و این عقل
تمساح خجول گشت و گفت : من نباید در قبای علف بر تو ای بزرگ ظاهر می شدم . باید دندان باز می کردم و ذاتم را نشانت می دادم . آنگونه که شناختمت ..اینقدر بزرگ هستی که همه وجودت را به شکارچی صدیق دهی ... گر اشک ریختم ٬ باز هم از سر نیرنگ و فریب بود .
صداقتم در ذات و ذاتم بد است
ای گاو ... تو گاوی و سرفراز . من تمساحم و سر به گناه .
نتوان ز شکارچی بودن دست کشید . ولی می توان از نیرنگ و فریب دست کشید .
تمساح خندید و گاو اشک ریخت . تمساح به مرداب رفت و از ن پس گاوی شکار نکرد ..مگر در قالب شکارچی .
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
نامه هشتم : روشنایی بعد از تاریکی
(مکان :گوشه آشپزخانه، درون سطل زباله حصیری ، کنار سینک ظرفشویی )
لامپ 1 : هی تو !
لامپ 2 : با منی؟
1: آره ، تو رو چرا انداختن اینجا ؟
2: ....(بعد کمی مکث) خوب بالاخره رسیدم آخر خط !
1: آخر خط ؟ منظورت چیه ؟
2:خوب می دونی امروز بعد از 2 سال که تو اتاق بودم و هر شب روشنم می کردند ،وقتی صبح کلید برقمو پسر کوچولوی خانواده زد ، دیه روشن نشدم .
1: آخی ، یعنی تو 2 سال اتاق رو روشن می کردی ؟ چه حس خوبی ...
دو سال تموم ، شایدم بیشتر . حتی بزرگ شدن پسر کوچولو خانواده رو روز به روز می دیدم .۲
1: کاش من جای تو بودم !
2:تو چرا اینجایی ؟ چه مدتی نصب بودی ؟
1:من....من...من رو امروز جای تو ستن ...اما ...
2: جای من ؟.... اما چی ؟
1:نمی دونم چرا روشن نشدم ، همه سیم هام سالمه.. اما از بدشانسی اینجوری شد..
2:چیز زیادی رو از دست ندادی
1: تو نمی دونی چی به من گذشته
2: از من که بدتر نبوده ، 2 سال تموم روشنت کنند ، از نورت استفاده کنند ... اما خاکی که روی شیشه ات نشسته رو پاک نکنند.
1: من فقط می خواستم روشن بشم ، از تو جعبه تاریکم در بیام.
2: از کی تو جعبه ای ؟
1: درست نمی دونم ، اما از 2 سال بیشتره
2: درست اندازه مدتی که من روشن بودم ، اما مگه بده که تو جعبه آروم و بدون هیچ الکتریسیته ای باشی ؟
1 : من تمام این 2 سال رو منتظر روزی مثل امروز بودم تا از جعبه بیرون بیام و بتونم مفید باشم ،اما اینجوری شد.
2:مفید باشی ؟ من 2 سال تموم به قول تو مفید بودم ، اما آخرش چی شد ؟ پرتم کردند قاطی زباله ها
1: من دوست داشتم حداقل این 2 سال ، تمام مدت روشن بودم ،نور خودم ، که برای پرتو افکنی اون ساخته شدم رو به همه عالمی که تو ازش بد می گی هدیه می کردم
2:اینا همش حرفه ، وقتی 2 سال تموم ، شب از شدت رما به خودت بسوزی و اتاق رو روشن کنی ، یک اتاق که هر روز تکرار می شد و صبح با اومدن آفتاب فراموش کنند که حتی لامپی هم بالای سرشونه ، می فهمی که مفید بودن یک چیز مسخرست !!
1:اما برای اون ساخته شدیم ! من می خوام تمام کاری رو که می تونم انجام بدم .. اینجوری خوشحال می شدم...اما حیف
2:تو خیلی هم خوش شانس بودی که حداقل 2 سال رو بیخود ، خودت رو صرف این آدمای بی مصرف کنی .
1: چرا می ی آدمای بی مصرف ؟
2:خوب ، بعد این همه خدمتی که بهشون کردم ، چون سوختم ، انداختنم قاطی آشغالا ! مگه خودشون چیکار می تونن بکنند ؟
1: من که فکر می کنم تو خوش شانس بودی ، ولی خودت نمی خوای قبول کنی ..منو ببین ... حتی روشن نشدم !
2:من که روشن شدم چی ؟ ها ؟ ببین به چه روزی افتادم ! نمی خوام قاطی زباله ها باشم ،می خوام خودمو نابود کنم ..
1:نه ، چرا اینجوری می کنی ؟ خودت رو به در و دیوار نزن !
2:.... (بعد کمی تقلا ).....آه !
1:چی شد ؟
2:باورم نمی شه ! من ...من نسوخته بودم ! الان تنگستنم ریخت، چقدر بد شانسم...پس چرا صبح روشن نشدم !
1: تو که از روشن شدن واسه این آدما بدت می اومد ...
2:( سکوت)
مادر : چرا این لامپ ها رو تو سطل زباله انداختی ؟
پسر : آخه روشن نشدن
مادر: عزیزم آخه صبح برق نبود...برو بیارشون ببینیم کدوم کار می کنه !
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
نامه هفتم : دوستی



جمعه دهم فروردین 1386
نامه ششم : علی اصغر و جیمز باند !
اون بنده خدا هم به رو خودش نیاورد و با لهجه خاص انگلیسی اش به علی اصغر جواب داد که : " اوه شما خیلی محبت دارین...اما آروم تر مردم رو متوجه من نکنید "
منم باهاش دست دادم ....اما این علی اصغر خیره بهش نگاه می کرد. انگار که تاحالا جیمز باند ندیده ..خلاصه شروع کرده بود با جیمز باند حرف زدن که آقا شما اینجا چی کار می کنین ؟ اونم گفت خوب اومدم واسه تفریح . علی اصغر ما هم که کلی برنامه سیاسی می دید گفت : پیش خودمون باشه ٬اومدی واسه تحقیق از ما ایرانیا ببینی کی سربازاتونو گرفته ٬ نه ؟
اونم گفت : نه بابا ...اونایی که تو می بینی همش فیلمه..من بازیگرم...واقعا که مامور نیستم .
یه هو بلندگو فرودگاه اعلام کرد که : " پرواز جده هم اکنون به زمین نشست "به علی اصغر گفتم بیا بریم ننت الان میاد گم میشه اینجاها .اونم یه هو یه نیشگون محکم بازومو گرفت و گفت جلوی این نگو ننم از حج اومده .
بعد به جیمز باند گفت : "آقای جیمز باند ٬ این سربازاتون خودشون اومدن تو دریای ما ... و الا ما نمی گرفتیمشون..هیچ ربطی به من و مرتضی و ننم هم نداره "
جیمز باند هم گفت : " علی اصغر جان ...گفتم که من یک بازیگرم ...به من مسائل سیاسی ربطی نداره "
اما این علی اصغر که ول کن نبود ..همینجوری گفت آقا تو رو خدا بیخیال شین ...یه غلطی کردن و اینا ..
جیمز باند هم که دیگه حوصله اش سر رفته بود گفت : " ببخشید علی اصغر من باید برم " و زودی کیفش رو برداشت و رفت .
بهش گفتم : " آخه الاغ تو که هیچی از سیاست سرت نمیشه چرا حرف میزنی ؟ پس فردا اگه ایران رو موشک بارون کردن همش تقصیر توئه! "
اونم گفت :" نه بزار بفهمه که همه ما سیاسی هستم ....."
بهش گفتم :" ننت اومد علی اصغر بدو !! "
داشتیم میرفتیم طرف ننه علی اصغر که دیدیم ننش هم جلوی جیمز باند رو گرفته و داره بهش میگه اینهمه نفتمون رو بردید ٬ حالا دیگه چی از جونمون می خواین...جون بچه هات دست از سر مملکت ما بردار ......علی اصغر هم قاطی دعوا شد و....
دیگه ما رفتیم جلو و جدا شون کردیم و الا کار داشت به یقه گیری می کشید . بهشون گفتم روی همو ببوسید و خلاصه بخیر گذشت . با ننه علی اصغر رفتیم روستامون و از سفر حجش واسمون گفت و گفت چقدر به این انگلیسی ها لعنت فرستاده .
راستی یادم رفت بگم ..روستای ما نزدیک سوث همپتون هست .جای قشنگی لب اقیانوس...
پنجشنبه دوم فروردین 1386
نامه پنجم : نوروز و حقیقتا نوروز !
اما امسال حقیقتا برای من نو- روز بود .اتفاق بسیار بدی که در آستانه سال نو برایم رخ داد غمی در دلم نهاد که طعم نو و جدیدی از نوروز را چشیدم . از طرفی شادی پر از حسرتی در دل برای دیگران در سینه دارم .نویی روز امسال در حالتی بر من مستولی گشت که تمامی انرژی درونی ام مرا به سوی شعف وشوری از یک واژه قشنگ راهنمایی می کرد . پرخروش و شاد و سرخوش از استثنایی که در این سال برایم رخ داده بود ٬ در یک مستی عالی بودم که استثنایی دیگر مرا فراگرفت . بغض ٬ اندوه ٬ واژگانی این چنین مهمان سینه خشک و لم یزرع من گردید و باران دیده هر آن چه داشت بارید اما سینه گشاد و فراخ و حاصل خیز نشد .انگار خمره ای بوده ام که سالها مرا در زیر نور خورشید تنها گذارده بودند و بر حسب یک لطف روزی مرا جهت سقایی پر از آب کردند . اما من هیچگاه بر لب تشنه ای نهاده نشدم و این خنکی و شادابی درونی ام چیزی همانند سراب بود و در چند روز تبخیر شد و باز همان کوزه تو خالی شدم. یک تفکر خوش اندیش می گوید : خوب کوزه بودن هم خود نعمتی است ٬ بهر روی نورزی است.شاید چشیدن چنین طعمهایی مستلزم آشنایی بیشتر باشد . نوشته هایم ٬ بدرد کسی نخواهد خورد ... جز ترتیبی بر ذهن .شما از این نوشته تبریک مرا به مناسبت سال نو بردارید و بقیه حرفها را به مصلحت نادیده بگیرید .

