یکی بود یکی نبود
عاشقتم، متنفرم از تو
وقتی می آیی به فکرم، اشک می ریزد از چشمهایم. می دوی درون قلبم ،همه نیلوفران باغ دلم را زیر پایت می کوبی. فکر اینکه الان زبانت رو به چه کسی است و الان من در اوج تنهاییم.
تو چه می فهمی. تو رفته ای. من اینجا مرده ام.
اگر صد دل داشتم حق با تو بود.اما تنها یک دل داشتم.
قبل تر از این حرفا یک گوشه ای امن داشتم. تو آمدی. گوشه امنم شد پهنه رسوایی.
وقتی می آیی به فکرم، اشک می ریزد از چشمهایم.
تو می دانی چشم چیست. همانی که روبه رویش خواهی نشست و به او با محبت می نگری و من محو می شوم.
وقتی ساعتی می گذرد و به یادت نیستم می ترسم.
می ترسم من هم مثل تو شوم.
دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواهم.
دیگر از دنیا حتی تو را نمی خواهم
برایم همه چیز تمام شده.
همه سرمایه ام احساسم بود.
همه آن چیزی که داشتم احساسم بود.
همه آن چیزهایی را که نداشتم با احساسم جبران می کردم.
احساسم تمام شده.
نمی بینی چگونه حتی تو را هم نمی خواهم؟
افسوس که نمی بینی. تو الان آغوشی را می بینی که احساس به یغما رفته من در آن نیست.
تو نمی دانی احساس ها باهم فرق دارند.
مثل طلا نیست که همش یک رنگ و یک قیمت باشد
احساس من، احساس من است!
شریانهای بدنم هر صبح و شام و در هر موقعیتی نام تو را به قلبم می رسانند.
دلم پر خون می شود.
دلم پر داشت.
پر می زد برای دیدن تو
روی آسمان عشق.
الان کنج قفسم
بی پر و بی بال.
قفسی با میله های از جنس اسم تو.
از سوخته های احساسم.
وقتی همه هدفها تو بودی و تو گفتی نه.
همه نه ها به سویم آمدند.
نه ها افسار پاره کرده اند.
نه زندگی، نه عشق، نه احساس، نه من
حالا باز هم به فکرم می آیی. چشمانم اشک می ریزد.
در میزنی و فرار می کنی.
تو شادی و من یک فلجم که تا به در می رسم.
هیچکسی را نمی بینم.
با سختی به درون خودم می روم. و باز می آیی.
خون می پرد در قلبم.
گلویم تنگ می شود و آهم بلند می شود.
یکی بود یکی نبود
اشکها بودند و یار نبود
می گویند خطت خوب شده، نمی دانند چقدر مشق اسم تو کردم
و تو ای خواننده این متن
نمی دانی چه خطهایی نوشتم و پاک کردم
نمی دانی وقتی از دلت با چشم پر اشک می نویسی و او که باید بخواند نمی خواند یعنی چه
نمی دانی وقتی حرف هم نتوانی بزنی یعنی چه
من بجای این خط پنج خط نوشتم.
من اشک می ریزم
من نمی نویسم.
به اندازه همه خط هایی که ننوشتم دلم تنگ است
به اندازه همه خطهایی که پاک کردم حرف دارم
و تو فقط می خوانی
یکی بود یکی نبود
کسانی که به آقای وای رای می دهند:
- طرف ساعت ۸ شب می گرفت می خوابید ؛ نه اخبار گوش می کرد نه به حرف نامزدا توجه می کرد آخر به آقای وای هم رای می داد.
- از خیابون که می خواد رد بشه اول سمت راست رو نگاه می کنه بعد دیگه هیچ جا رو نگاه می کنه آخرشم به آقای وای رای میده.
- تا می بینه چراغ نزدیکه قرمز شدنه تندتر می ره که از چراغ قرمز و قانون رد بشه و به آقای وای رای میده.
- برای وقت مردم هیچ ارزشی قائل نیست و بیشتر دنبال آسایش خودشه و به آقای وای رای میده
- همه حامیان آقای وای اونو اونجوری می شناسند که شنل قرمزی آقای گرگ رو تو تختواب مادربزرگش می شناخت.
- طرف جدول ضرب بلد نبود و نمی دونست یک و نیم برابر و سه برابر چه فرقی با هم دارند و به آقای وای رای می داد.
- طرف زیر تابلو بوق ممنوع جلوی بیمارستان بوق می زد تا مریض خودش رو صدا بزنه و به آقای وای رای می داد.
- یارو می گفت فحش ندین خوب نیست و بعد به همه فحش می داد و به آقای وای رای می داد.
اما چه کسانی به آقای ایکس رای می دهند:
- طرف صحبت همه کاندیداها و طرفداراشون و گوش می کرد و با منطق خودش تصمیم می گرفت به بهترین رای بده و به آقای ایکس رای می داد.
- طرف وقتی می خواست از خیابون رد بشه، حقوق همه رو در نظر می گرفت و با نگاه به چپ و بعد راست از خیابون رد می شد و به آقای ایکس رای می داد.
- تا چراغ زرد رو می بینه برای اینکه به کسی و خودش صدمه نرسونه از سرعتش کم می کرد. و با چراغ سبز راه می افتاد و به آقای ایکس رای می داد.
- وقت خودش و دیگران رو هیچوقت تلف نمی کرد و به آقای ایکس رای می داد.
- همه حامیان آقای ایکس اونو اونجوری می شناسند که سرنتیپیتی کنا رو می شناخت.(با توجه به سواری دادن)
- طرف جدول ضرب و آمار و درصد و این چیزها حالیش بود و فرق بین تورم، افزایش نقدینگی و چند برابر شدن تعرفه ها رو می شناخت و به آقای ایکس رای می داد.
- طرف به بیمارستان که می رفت برای همه مریضها گل می برد و بعد به دیدن مریض خودش می رفت و به آقای ایکس رای می داد.
- طرف می گفت فحش ندید و هر کس که فحش می داد با سکوت جلوش در می اومد و به آقای ایکس رای می داد.
خلاصه آقای ایکس رای آورد، چون مردم ما همه اینجوری هستند. شما چطور؟

۱- رئیس جمهور اصولگرا : من به همه ارگانهای بدنم دستور می دهم برای صیانت از امنیت خود و جلوگیری از ورود هر چیز نامتجانسی، همین روند رو ادامه بدم و بقول معروف " هیمنی که هست". از ارگان تنفسی خبر می رسه که حامیان اصلاحات با برگزاری تظاهراتی خواهان "تغییر" شدند و من هم در واکنش به این موضوع به مدت ۱ دقیقه سرم را زیر آب نگه داشتم تا " اقتدار و عظمت " دولت خودم را به ایشان نشان دهم. از سیستم دفاعی که همیشه جان برکف در خدمت همه نوع رئیس جمهوری بوده اند خبر می رسد که هم اکنون از خارج بدن ویروسی به ما حمله کرده و خواهان لغو دستور "همینی که هست" شدند. اصلاح طلبهای دستگاه تنفسی در آن نمایش یک دقیقه ای من، خیلی آسیب دیده اند و نمی توانند درست در این مهم مرا یاری دهند. من لوزالمعده را متحول می کنم (منحل می کنم) و بجایش به یکی از کلیه ها دستور می دهم کار مشاوره ای با من انجام دهد تا بیماری رفع شود. اما کلیه ای که کار خودش را می کرد هم بنا به فشار مضاعف از کار می افتد. به غدد لنفاوی و شبکه عصبی سرکشی می کنم و یکی دو مورد خطای موردی را رفع می کنم ولی ویروس قوی تر شده. به چشمها دستور می دهم انواع کتابهای پزشکی را بخوانند چون این حق مسلم بدن است که از اطلاعات روز دنیای پزشکی سر در بیاورد. اما ویروس به نزدیکی نخاع رسیده . دستور می دهم تمامی سلولهای خاطی را با انواع گشت بگیرند. سلولها بعضا شکایت می کنند که "بابا مشکل ما نیستیم و این ویروس هست که به تن ما افتاده " . فرمانهای مغز نیز دیگر چاره ساز نیست. دولت من سقوط می کند. بدن مریض می شود و احتیاج به عمل جراحی از بیرون است.
۲- رئیس جمهور اصلاح طلب : من خواهان اعطای حقوق ارگان مهمی چون دستگاه تنفس هستم که چون عمل او خودکار است به چشم نمی آید اما او بسیار مهم است. باید همه سلولها بتوانند به اندازه کافی "اکسیژن" تنفس کنند. این روند بدن ما را به سوی دود سیگار و ورطه تنبلی می کشد. باید از دستگاه گوارش تمنای غذای بیشتری کرد تا با کار و توسعه ورزش از این حالت رکود در بیاییم. باید "همه" مجاری عصبی به کار گرفته شوند و آنهایی که چون مخالف بودند حال از کار بیرون شدند، دوباره به کار برگردند. یک ماهی است دنبال این هستیم که این حرفها عملی شود. اما هماهنگی بین ارگانها و رابطه پیچیده بین آنها مانع این تغییرات است. مغز هم در فرمانهای ما دخالت می کند و می گوید باید کم کم این کار را کرد. امروز، به ما خبر دادند شبکه عصبی آپاندیسیت که به جرم اخلال در کار ارگان گوارش در حبس بود و بنا به تغییرات ما دوباره کار خود را شروع کرده بود، بر خلاف جریان و سیر طبیعی بدن عمل می کند و شبکه عصبی مورد تعرض قرار گرفته که دل درد را موجب شده. بدن از حرکت می افتد. حتی دیگر هیچ غذایی خورده نمی شود. اعصاب همه بهم ریخته. تغییرات در جهت منفعت نبوده و با تعقل و اصولی انجام نگرفته. مغز فرمان می دهد که به پزشک مراجعه کنم. اما من نمی خواهم کم بیاورم. استعفا می دهم. بدن با شورش عظیمی روبه رو می شود. چند روز بعد دولت سقوط می کند. احتیاج به عمل جراحی بیرونی است.
۳- دولت اصلاح طلب اصولی : فرمان من بعنوان رئیس جمهور این است که بدن سیر تکاملی و طبیعی خودش را طی کند و " همینی که هست خوب است به شرط رشد و پیشرفت". دست تقاضای غذای می کند. چشمها که با مجرای تنفسی اصلاح طلب در ارتباط تنگاتنگ هستند، هشدار می دهند که با اینکه غذای هر روز است اما برای پیشرفت فایده ای ندارد. به چشمها و شبکه عصبی و مغز دستور می دهم برای پیدا کردن غذایی نوین با شرکت در محافل دیگر " فرهنگ ارتباط و تعامل و یادگیری" را افزایش دهد تا غذای جسم و روحی بهتر بیابیم. مغز با پیک مخصوص می گوید که راه را یافته ایم. بدن در شور و هیجان برای توسعه است. برای معده غذای جدید ناآشناست و کم کم با آن انس می گیرد. مغز که حق مسلم می داند تا از دانش روز بهره بگیرد دستور می دهد تا "فرهنگ عمومی بدن بالا رود" تا غذای جسم و روح تازه را بهتر درک کنیم. بدن شاداب است. همه در تکاپو هستند. ویروسی ناشناخته به بدن حمله می کند. به بدن دستور کار می دهیم تا مثل همیشه عمل کند. به اصلاح طلبها می گوییم گلبولهای سفید و دفاعی تازه ای بسازند، چون قبلی ها کار آمد نیست و به جنگ با این ویروس برویم. بدن برنده می شود. آپاندیسیت که با رافت آزاد شده بود ، شورش کرده، و کار فرهنگی روی او تاثیری نداشته. مغز دستور می دهد احتیاج به عمل بیرونی است. من به عنوان رئیس جمهور و حافظ منافع وطن تنم می پذیرم. با خارجی ها وارد مذاکره می شویم. آنها هر چه چاقوی جراحی را پیش می آورند من به بدن آرامش می دهم و می گویم بگذار جراحی کند چون عقل صلاحیت این همکاری را تایید کرده. تیغ جراح اگر بخواهد بلرزد و خطا برود، همه اصلاح طلبان و اصولگرایان مقابلش می ایستند. و ترجیح می دهند آپاندیس درد داشته باشند تا به جراحی بیافتند. چند وقت بعد جراح(یا بدن) از پس آپاندیسیت بر می آیند و سر جایش می نشانندش. بدن شکوفا می شود.

این روزها که جو انتخاباتی بدجوری یقه فکر ملت ما را گرفته، تفسیرهای سیاسی ضد و نقیض و البته پر از تاملی هم از زبان هر کسی می شنویم.
تفسیرهای مردم عام: همینهایی را می گویم که انقلاب کردند. اینها غالبا در کسوت راننده تاکسی، کاسب خیابان و احیانا بازنشستگان هستند و جالب اینجاست که تفسیر سیاسی آنها، تفسیری از بحرانهای درون خانواده خودشان که بسطش می دهند به جامعه. تعداد زیادی از اینها می گویند: "هیچ فرقی نمی کند که رئیس جمهور شود، اوضاع ما که همین است" و در عین حال می گویند : " احمدی نژاد خیلی خوب کار کرده، بقیه را که نمی شناسیم" یعنی رای خودم هم همین است. اینها که ۴۸ درصد جامعه ما را تشکیل می دهند( دلیل آماریش را خواهم گفت) رای خود را بر مبانی سیاسی بنا نمی کنند بلکه سیاست را پشت درب منزلشان پارک می کنند و روزهایی که اعصابشان خراب است سوار سیاست می شوند و به دیوار می کوبندش تا شاید کمی روحیاتشان شاداب تر شود.
تفسیرهای کسبه ثروتمند: اصولا یا ثروت از کسی به ارث می رسد یا بخت و اقبال با تلاش مضاعف شما یار می شود و به ثروت می رسید (و الا تلاش را که همه حتی متکدیان دارند). اما خاصیت ثروت و پولدار شدن این است که حساب ها به دینار می شود. یعنی هر تومانی که خرج می شود باید ثبت گردد و با بینش باشد تا خدای نکرده به سرمایه لطمه ای نرسیده باشد. در این میان، احساس، میزان رضایت از زندگی و سیاست و ... در ظرف پول و اینکه خوب به چکار می آید محاسبه می شود. اینها ۲ درصد جامعه ما را تشکیل می دهند. اینها دنبال این هستند که چه کسی رای می آورد تا رای به او بدهند تا خدای ناکرده رایشان به هدر نرفته باشد.
تفسیر قشر جوان : خوب اینها ۴۰ درصد جامعه را تشکیل می دهند. جوان در معنایی که من بکار بردم، جوان عامه است و جوان مدل بسیجی، مدل دانشجویی، مدل طلبه ای و مدل الافی و غیره ندارد و عامه آنها است. اینها دنبال چند چیز مهم هستند. اول اینکه متفاوت باشند. یعنی عمده بینش سیاسی اشان در این خلاصه می شود که چیزی بگویم که فرق داشته باشد (مثل مدل موهای آناناسی، مثل لباس طلبه ای، مثل ریش بسیجی، مثل تریپ لاو الافی که همگی از روی ریا و اینکه فرق داشته باشیم، می باشد و البته استثنا همه جا هست). دوم اینکه در نوع رفتار فرقدار خود (همان الافی، طلبگی، دانشجویی و ...) چند هم سن و سال بیابد و ببیند به کی رای می دهد و بدود دنبال او و شادی روحی، و انرژی مفرطی از این قضیه بدست آورد. اینها یا با موسوی هستند یا با احمدی نژاد. یا صفر یا ۱.
تفسیر قشر روحانی: اینها ۷ درصد جامعه ما را دارا هستند. منظور از روحانی اعم از بالباس، بی لباس، کاسب و منظور کسانی که اصل را اسلام می دانند. انسانهای بسیار قابل اعتماد، و بسیار جوشی از لحاظ صیانت از نظرهای خود. وقتی جلوی رویشان ایرادی از احمدی نژاد بگیری انگار دوگالن بنزین ریختی و یک فندک. چنان زمین و زمان را بهم می دوزند و اشک در چشمانشان جمع می شود که انگار تمام مقدسات و ... را به باد افتضاح کشیده ای. و هر چه می گویی عزیز من! شما که ماشاء الله منطق داری، چرا واقعیات را عمدا نمی بینید در دور تسلسل خود می چرخد و دوباره همان جواب ها. با اینها به هیچ جا نمی رسی چون احساس آنها و اعتقادشان بر دیدن واقعیات غلبه دارد.
تفسیر قشر روشن فکر : اینها ۳ درصد جامعه حال حاضر ما را دارا هستند. روشنفکری به این معنی نیست که فلانی معروف است که روشنفکر است. یا اینکه ۱۰ تا کتاب بیشتر خوانده و یا اینکه فلان نقد ارزشمند را دارد و .. . منظورم همه اینها هست اما نه همه اینها. این قشر منطقشان فازی است. یعنی بین سیاه و سفید مرزی مشخص نمی کنند. سایه می دهند به امور. ممکن است یکی کمی سفید باشد و کمی تیره. آنها نظر همه را بدقت گوش می کنند. از نظرات محسن رضایی خوششان می آید. او دلش میخواهد "خط سوم" راه بیاندازد. آرمان استفاده از گروه روشنفکر را دارد و حرفهای خوبی می زند. به حرفهای موسوی که گوش می دهند تک مضرابهایی از زندگی مجدد فکر را می یابند، اما کافی نمی دانند. به حرفهای کروبی که گوش می دهند، بعضیش را آرمان می پندارند و باقی را خیلی دوست دارند. در احمدی نژاد نیت پاک را می یابند اما صداقت را نه. دلشان می خواست نیت پاک احمدی نژاد را کروبی داشت و سطح بالای فرهنگی را رضایی. اما چون اینگونه نیست، به همه گزینه ها با آزادی فکر رای می دهند. توی هیاهوی تبلیغاتی درگیر سیاست و که رای می آورد و که نمی آورد نمی شوند. آنها هر کدام یک رای دارند و به صندوق می اندازند. (اینها هم جوان هستند، هم روحانی، هم عامه و هم ثروتمند اما یک رای دارند)
با این تفاسیر موسوی و احمدی نژاد به دور دوم می روند.
(آمار درصدی که بیان شد صرفا تخمین بنده بوده و هیچ وجه ای بر اساس واقعیت ندارد)

اما سیاست تفسیری :
ذات سیاست با جماعت روشنفکر (که در بالا گفته شد) در تناقض است. سیاست بازی یعنی آن ۴۸ درصد اول را دریاب و بگذار همین تفسیر را داشته باشند و بعد آن ۴۰ درصد جوان را به سمت خود بکشان و بهشان تفسیر القا کن که آقا اگر اینطور نشود روسری ۲ سانت جلو یا عقب تر می آید. اگر این طور نشود وام ازدواج دوبرابر می شود و آمریکا می آید و ... . سیاست عشق می کند وقتی ملت تفسیر می کنند که چه شده یا نشده. سیاست را می توان اقتصاد کلاسیک ترجمه کرد. در اقتصاد کلاسیک به بازار هیچ کاری ندارد و معتقدند خاصیت منفعت و ضرر خود باز کننده گره های اقتصادی است. در این جا هم سیاست دست مردم را باز می گذارد که این مشکل سیاست را حل می کند. این خاصیت که ۸۸ درصد مردم ما بر اساس واقعیت و منطق رای نمی دهند و فقط به آن چیزی که شرحش رفت فکر می کنند ، تفسیری است که سیاست از مردم می خواهد. سیاست، همان علم رو بازی کن اما خنجرت را برای منافعت زیر میز داشته باش است. اینجا مسئله این است که مردم ما خود را مفسر سیاست می دانند و سیاست از این موضوع حمایت می کند.
بی کرانه دریا در مقابل دلش هیچ بود. امواج احساس بر ساحل دلش چنان می کوبید که صدایش تا چشمهایش می رفت و از آن مژگان بلند اشکی می غلطید بر روی صافی و بی آلایشی گونه اش. حال کنار ساحل قدم می زد و پایش در ماسه می رفت و روحش بر عرش. باد در موهایش بازی می کرد و موهای بلندش به مژگانش برخورد می کرد و اشک در مویش می دوید و بازی باد را غمناک می کرد. باران آرام، با دانه های ریز روی صورتش را می بوسید و سرما را، به تک تک نغمات درونیش اهدا می کرد. آن نغماتی که چنان گرم بود که شور در دل هر شوریده بر پا می کرد و دل هر عاشق را می سوزاند. پاهایش توان رفتن نداشت . پاره چوبی پایش را گرفت و زمین در آغوشش کشید. خورشید دیگر از افق محو شده بود و ستاره ها چشمک زنان به دنبال هم می رسیدند. پاهایش را جمع کرد و صورتش را به زمین چسباند. باد سردی وزید. تنش لرزید. ابرها کم کم کنار می رفت و باران بند آمد. چراغ آسمان کنار ستاره کوچک خودش طلوع کرده بود. مهتاب صورت سفید خود را نشان داد و سیرت دختر را دید. سپیدی دید رخشان تر از خود اما زخمی از جدایی. صدای موجهایی که حالا درون دل شب دیده نمی شدند، صدای بال پرنده ها و صدای نفسهایش عمق تنهایی را معنا می کرد. آنطرف تر کنار آتشی چند جوان می رقصیدند و ساز می زدند. ساز دلش کوک کوک بود. اما نوازنده ساز را شکسته بود. دلش می خواست سازش شاد بزند، اما حال جز صدای خش داری از آن چیز در نمی آمد. باد کم کم ماسه ها را کنارش جمع می کرد و تن ظریفش زیر این ماسه های ریز و شیطون پنهان می شد. اما چیزی که آشکار می شد بغض بزرگی بود که حتی نفس کشیدنی را که همیشه به آن بی محل بود، مهم می کرد. سینه اش را دردها تنگ می کرد. چشمانش را به سوی آسمان دوخت. سیاه مطلق اما پر جنب و جوش. شهابی رد شد. اشک بین مژگانش ایستاد ، دستانش یخ کرد، کاش چشمهایم را ببندم دیگر باز نکنم، دیگر گرمایی نمی خواهم بگذار سرد و کرخت بمیرم. آسمان چهره در هم کشید. آخر چراغ آسمان از مرگ خوشش نمی آمد. ابرها آمدند و دوباره باران گرفت. زیر آن باران احساس و این تاریکی دیده، قلبش بناچار می تپید. چشمهایش رابست. گرمای خورشید را روی پوستش حس می کرد. خوابش برده بود. ماسه ها چه گرم و صمیمی شده بودند. اما پشت پلکهای بسته اش نوری نمی دید. دستی را روی بازواش حس می کرد که آرام نوازشش می داد. کسی موهایش را بو می کرد. انگار تمامی سرداران و قویدلان جمع شده بودن تا از او محافظت کنند. می خواست این حس تا ابد ادامه یابد. شک کرد! نکند در ابدیت باشد و خواب نبوده؟ آرام چشمهایش را بازکرد، دریا آبی تیره دیده می شد و در کنج افق تشعشع سردی از نور دیده می شد. هنوز صبح نشده بود. بوسه ای روی گونه اش متوجه پشت سرش کرد. نوازنده به دنبال ساز آمده بود. چانه اش لرزی، دلش ریخت. و با تمام توانش، او را در آغوش کشید، آن شب دورش گلهای رز سرخ در آمده بود. ماسه ها خیسی خود را یافته بودند و آب دریا پایین رفته بود. صورتهایشان طعنه شدیدی به خورشید می زد که نمی توانست همیشه سر خود را بر افق بچسباند. همانطور که خورشید و گرمایش بالا می آمد، آندو در آغوش هم نظاره گر آسمان بودند که آبی می شد. پرنده ها می رقصیدند و ستارگان خسته و بازیگوش می رفتند تا ماه تنها نماند. کنج دل دختر، میوه سبزی می رویید که هدیه صبح بود. درخت آن میوه، امید به صبح روز بعد بود.

![]()
به امید سیاهی خالص و بی انتها چشم از این دنیای رنگارنگ پوشانده ام
فقط اندکی به تاریکی نزدیک شده ام
کاش درون تاریکی محو شوم
کاش لکه ای سیاه روی قلبش شوم
نابود و نیست گردم
و انگاه که دوباره صبح گردید
من و تاریکی همبستر مرگ باشیم
و انگاه که غنچه دوید سرد و خاموش و خمود باشیم
تاریکی را دوست دارم
چون دیگر من و او نداریم
لازم نیست در سایه روشن روز خود را میان فریب پنهان کنم
یک رنگ
همه آنچه نباید باشد را در خود محو خواهم ساخت
و با تاریکی تا طلوع صبح همبستر خواهم شد
شبنمهاي ضلال و صاف پاك
مي چكند از روي سرخ گل بر روي برگهاي سبز
و من در سياهي ناپديد مي شوم
با همه سايه روشنهاي زندگي
من آرزو دارم سايه باشم.
روزهايي بود كه فكر مي كردم همين كه دلت صاف باشد و نيتت خوب باشد ديگر همه چيز دنيا حل گشته و ديگر هيچ مصيبتي نخواهم داشت. اما دريافتم دقيقا داشتن چنين بينشي باعث تمامي مشكلات خواهد بود. مخصوصا وقتي كه به لطف ايزد يكتا از نظر ظاهر و مال در مضيقه گذاشته شده اي تا نظريات خود را امتحان كني.
آري، از چپ و راست مشكلات بر تو مي آيند و بر اساس نيت صادق و بي آلايش خود روزهايي پيش مي آيد كه آدمي شك مي كند كه آيا مي شود اين ابرهاي تاريك زندگي گذر كنند و باز خورشيد صادق بتابد. و بعد در اين بوته آزمايش خواهي ديد كه در مسابقه ي زندگي، وقتي تو و ديگري كه هر دو در باتلاق مشكلات گرفتاريد، به خط پايان مي رسيد، او خسته و فسرده و باخته است ولي تو نيت و دل صافت برنده و تازه سر زنده ايد. عجيب قانوني است اگر بدانيم و بكار بنديم.
می رسد ناگهان بهار، از پس خشکی های دل و سرسبزی های چشم،
می درخشد آفتاب وجودش. اینک این لیلاست در کنار من.
گل ها به ترنم وجودش گوش می دهند و با رقص به سوی آن بالا می آیند.
سردی ها نام بلند لیلا را که می شنوند به پستی و حقارت زیست خود پی می برند.
صبح عید، انگار از کنار آسمان می توان لیلا را دید. درست زیر افق دستش را گرفته تا ناگهان آسمان فرو نیافتد. مجنون می دود به سوی افق، تا لحظه تحویل سال،
حال
اینک
مجنون در وصل لیلاست ...
در آغوش هم پیچ و تاب می خورند
می چرخند و می چرخانند
می رقصند و دنیا می نوازد
گیسوان لیلا دل هوا را قلقلک می دهد و دنیا می خندد
دستان مجنون مراقب همه این زیبایی هاست تا خنده کودکی تلخ نشود
لیلا وارد دل مجنون می شود
آنجا آرام می گیرد و مجنون در کنج افق به سال بعد می نگرد تا لیلا دوباره به آغوشش برگردد باز بشکفد از دل بنفشه خنده .

زن: دقیقا! هیچیش اونجوری نبود که من می خواستم. وقتی شوهر دوستامو می دیدم خجالت می کشیدم شوهرمو معرفی کنم .
مرد: ْ هیچوقت منو جلوی دوستاش معرفی نکرد. انگار بدش می اومد. حالا هر وقت پول می خواست خودشو می چسبوند به من که انگار من یگانه مرد ایده آل دنیاشم.
زن: هیچوقت پولی نمی داد مگر اینکه باهاش سکس می کردم. انگار توی ازدواج فقط همینو فهمیده بود.
مرد: مثل زنهای عصر عتیق سکس می کرد. حقش بود که بهش خیانت کردم و با چنان دخترهایی خوابیدم که ناخنشون به کل هیکلش می ارزید.
زن : مرد هم مردای ورزشکار و با هیکل خوب. نمی دونم چطور خرم کرد که با این قد کوتاه و لاغری اندامش زنش شدم. شب اول که لخت شد کلی ازش ترسیدم. فکر می کردم الانه که بمیره.
مرد : نمی میره هم که از دستش راحت شم. ۲۰ سالم بود که گرفتمش. حیف جوونیم که باهاش گذروندم. هم سنام هر کدوم ۵-۶ تا دوست دختر فابریک داشتن.
زن : کاش اون دوست پسرمو نمی پیچوندم. درسته با ۲ نفر دیگه هم بود. ولی خیلی دوستم داشت. عاشقم بود.
مرد : عشق دروغیه که خودم باورش کردم. به خودم می قبولوندم که آره عاشقم. در حالی که پای هر زنی رو که می دیدم عاشق اون می شدم. حالا شدم برده این زن و بچه ها که باید پول بدم تا بمیرم.
زن : بهش می گم پول بدش میاد. پسره که با ماشین می گرده و پول دوست دختراشو از من می گیره. این دختره هم که هر روز جشن تولد دعوته. حتی فرصت نشده یخچال رو عوض کنیم. بعد بمن می گه تا کی باید کار کنم .
مرد : فقط اگر دوستش نداشتم...
زن : حیف که مردمه و دوستش دارم...
دختر: مامان من عاشق یکی شدم!
پسر: بابا من عاشق یکی شدم !
خورشيد قرمز تر از هميشه بود..هوا كم كم سرد ميشد...يعني جه خواهد شد..
ماه سرد و بي نور با زوري ملتمسانه..خورشيد را از آسمان بيرون كرد و خورشيد با تمامي گرمايش..چه فروتنانه غروب كرد.
حالا ماه متكبرو سرد همه ي ستارگان را به ضيافت پيروزي خود آورده بود...اما نميدانست روشنيش نيز از خورشيد است،رفته رفته...ستارگان موضوع را فهميدن و يكي يكي رفتند...حالا ماه تنها بود
خورشيد با تمامي عظمت خويش بالا آمد..از ماه نخواست كه برود..اما ماه شرمنده از رفتار خود،رفت. اما اي كاش پند ميگرفت و آخر روز دوباره اشتباهش را تكرار نميكرد!!!!