-مرد : باز بهت زنگ زد ؟
-زن : تو چی میگی باز ؟ الوووو ؟؟ چرا حرف نمیزنی ؟
-مرد : خوب کلمه رمز رو بهش نگفتی (خنده)
-زن : الووو ؟ سلام..صدات نمیاد ... چی ؟ ..
مرد با حوله ای روی سر در حال خشک کردن مو وارد اتاق نشیمن می شود :
-مرد : همش با تلفن حرف بزن اصلا فکر نکن شوهری هم داری ٬دائم به فکر خودتی
-زن : اااه...مرده شور این تلفن رو ببرن..هیچوقت درست کار نمی کنه
-مرد : تازه داره میشه شبیه مغز تو
-زن : چی ؟
-مرد : میگم باید عوضش کنیم ....
-زن : می دونی ؟ دوستم بود .. می خواست یه چیز مهمی بگه...انگار شوهرش مریضه بیچاره
-مرد : کدوم دوستت ؟
- زن : تو نمیشناسی ٬از دوستای دانشگاهم بوده ٬ تازگی ها زیاد با هم حرف میزنیم ...الان می خواست در مورد شوهرش حرف بزنه ... اما اصلا صدایی نیومد ...مرده شور این تلفن رو ببره ..
-مرد : خوش به حال شوهرش..ببین چقدر به فکرشه ! من هفته پیش مریض بودم..تو اصلا خبری از من گرفتی ؟
-زن : برو بابا...این همه من مریض شدم ...اصلا به فکرم نبودی..تازه من "زنم" ..تو مردی
-مرد: باشه باشه ...دلسوزی نخواستم..شروع نکن .
-زن :آره همیشه خودتو بکش کنار...یکبار گوش نکن به حرفام !
(صدای زنگ تلفن ) زن :الو سلام ...کجاییی ؟ جدی می گی؟ آخر خیابون .. در سوم ..
-زن : مرد! برو خودتو مرتب کن ٬ دوستم داره میاد اینجا
-مرد : باز دوستات رو دعوت کردی ؟....(صدای زنگ در)
-زن : بدو آبرومو بردی ...برو تو اتاقت ..لباست رو بپوش
-مرد : اااه یه روز خونه ایم ها...عجب مکافاتی داریم !
(دوست زن وارد می شود و شروع به تعرافهای زنانه می کنند )
-زن : خوب چی شده ؟ من از حرفات توی تلفن چیزی سر در نیاوردم
-دوست : هیچی ٬ شوهرم مریض شده ... دکتر گفته باعثش آلودگی هست.. یه چند روزی رفته خارج شهر ٬ منم تنها بودم گفتم بیام پیشت .
مرد با خودش ضمضمه می کند : من رو بگو که فکر کردم زنی هم پیدا می شه که به فکر شوهرش باشه ...
(مرد از اتاق خارج می شود و برای سلام کردن طرف ۲ زن می رود)
-زن : ااا..اومدی ...معرفی می کنم همسرم...
-دوست : تو !!!
-مرد : وای خدا !
-زن : چی ؟ شما همو می شناسین ؟
-دوست :آره ٬ این همونه که اومده خارج شهر که حالش خوب بشه !
(بقیه داستان فقط میشه مرد! مرد! مرد ! اگر کار سینمایی باشه زوم این ..تا یه کلوز آپ روی بینی مرد .)
خوب با این مقدمه و با این نگاه که ۱۴۳ رباعی ٬ که هدایت در این کتاب ذکر کرده کم ٬ اما مانع است ...میل دارم چند رباعی از این شاعر گرانمایه در این بلاگ بگزارم .
شیخی به زنی فاحشه گفتا : مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا : شیخا هر آنچه گویی هستم 
آیا تو چنان که می نمایی هستی ؟
-----------------------------------
یکچند به کودکی به استاد شدیم
یکچند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم
---------------------------------------
خیام اگر ز باده مستی ٬ خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی ٬ خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انکار که نیستی ٬چو هستی٬خوش باش
----------
امیدوارم تو این سال مولانا که با همت مسئولین "ما" کلی به مولانا اهمیت دادیم و از فکرهای تار بسته زاهدانه دست برداشتیم و مولانا را یک مشرک ندانستیم و.... به این رباعیات خیام هم توجهی کنیم ٬ شاید سال بعدی رو هم مسئولین "ما " به نام خیام کردند و از اینکه خیام رو افغانی جلوه بدند و نیشابور رو خاک افغانستان جلویری کردیم .
در پی هم دوییدن تا به کی ؟ هر روز ملاقاتی در اوقات مختلف تا به کی ؟ همه روز تنها دقایقی یکدیگر را در آغوش میگیریم .اما شاهد آغوشهای همیشگی هستیم. بیا عشق من ، بیا تا دیگر خاطره ای برای کسی رقم نزنیم ، بیا هم دیگر را تا همیشه در آغوش بگیریم و دیگر منتظر ساعت بعدی نشویم. بیا تا از قید این صفحه دوار برای همیشه جدا شویم . بیا تو را بپوشانم تا برای همیشه از نظرهای حرام دور شویم . تو ای عقربه کوچک ساعت ،حرفهای این عقربه دقایق را می شنوی ؟ ای ساعت زندگی ام. ثانیه بی رحم اکنون دوری تازه خواهد زد و مرا از آغوشت می گیرد.تصمیمت را بگیر. وقت نداریم .