اون بنده خدا هم به رو خودش نیاورد و با لهجه خاص انگلیسی اش به علی اصغر جواب داد که : " اوه شما خیلی محبت دارین...اما آروم تر مردم رو متوجه من نکنید "
منم باهاش دست دادم ....اما این علی اصغر خیره بهش نگاه می کرد. انگار که تاحالا جیمز باند ندیده ..خلاصه شروع کرده بود با جیمز باند حرف زدن که آقا شما اینجا چی کار می کنین ؟ اونم گفت خوب اومدم واسه تفریح . علی اصغر ما هم که کلی برنامه سیاسی می دید گفت : پیش خودمون باشه ٬اومدی واسه تحقیق از ما ایرانیا ببینی کی سربازاتونو گرفته ٬ نه ؟
اونم گفت : نه بابا ...اونایی که تو می بینی همش فیلمه..من بازیگرم...واقعا که مامور نیستم .
یه هو بلندگو فرودگاه اعلام کرد که : " پرواز جده هم اکنون به زمین نشست "به علی اصغر گفتم بیا بریم ننت الان میاد گم میشه اینجاها .اونم یه هو یه نیشگون محکم بازومو گرفت و گفت جلوی این نگو ننم از حج اومده .
بعد به جیمز باند گفت : "آقای جیمز باند ٬ این سربازاتون خودشون اومدن تو دریای ما ... و الا ما نمی گرفتیمشون..هیچ ربطی به من و مرتضی و ننم هم نداره "
جیمز باند هم گفت : " علی اصغر جان ...گفتم که من یک بازیگرم ...به من مسائل سیاسی ربطی نداره "
اما این علی اصغر که ول کن نبود ..همینجوری گفت آقا تو رو خدا بیخیال شین ...یه غلطی کردن و اینا ..
جیمز باند هم که دیگه حوصله اش سر رفته بود گفت : " ببخشید علی اصغر من باید برم " و زودی کیفش رو برداشت و رفت .
بهش گفتم : " آخه الاغ تو که هیچی از سیاست سرت نمیشه چرا حرف میزنی ؟ پس فردا اگه ایران رو موشک بارون کردن همش تقصیر توئه! "
اونم گفت :" نه بزار بفهمه که همه ما سیاسی هستم ....."
بهش گفتم :" ننت اومد علی اصغر بدو !! "
داشتیم میرفتیم طرف ننه علی اصغر که دیدیم ننش هم جلوی جیمز باند رو گرفته و داره بهش میگه اینهمه نفتمون رو بردید ٬ حالا دیگه چی از جونمون می خواین...جون بچه هات دست از سر مملکت ما بردار ......علی اصغر هم قاطی دعوا شد و....
دیگه ما رفتیم جلو و جدا شون کردیم و الا کار داشت به یقه گیری می کشید . بهشون گفتم روی همو ببوسید و خلاصه بخیر گذشت . با ننه علی اصغر رفتیم روستامون و از سفر حجش واسمون گفت و گفت چقدر به این انگلیسی ها لعنت فرستاده .
راستی یادم رفت بگم ..روستای ما نزدیک سوث همپتون هست .جای قشنگی لب اقیانوس...
اما امسال حقیقتا برای من نو- روز بود .اتفاق بسیار بدی که در آستانه سال نو برایم رخ داد غمی در دلم نهاد که طعم نو و جدیدی از نوروز را چشیدم . از طرفی شادی پر از حسرتی در دل برای دیگران در سینه دارم .نویی روز امسال در حالتی بر من مستولی گشت که تمامی انرژی درونی ام مرا به سوی شعف وشوری از یک واژه قشنگ راهنمایی می کرد . پرخروش و شاد و سرخوش از استثنایی که در این سال برایم رخ داده بود ٬ در یک مستی عالی بودم که استثنایی دیگر مرا فراگرفت . بغض ٬ اندوه ٬ واژگانی این چنین مهمان سینه خشک و لم یزرع من گردید و باران دیده هر آن چه داشت بارید اما سینه گشاد و فراخ و حاصل خیز نشد .انگار خمره ای بوده ام که سالها مرا در زیر نور خورشید تنها گذارده بودند و بر حسب یک لطف روزی مرا جهت سقایی پر از آب کردند . اما من هیچگاه بر لب تشنه ای نهاده نشدم و این خنکی و شادابی درونی ام چیزی همانند سراب بود و در چند روز تبخیر شد و باز همان کوزه تو خالی شدم. یک تفکر خوش اندیش می گوید : خوب کوزه بودن هم خود نعمتی است ٬ بهر روی نورزی است.شاید چشیدن چنین طعمهایی مستلزم آشنایی بیشتر باشد . نوشته هایم ٬ بدرد کسی نخواهد خورد ... جز ترتیبی بر ذهن .شما از این نوشته تبریک مرا به مناسبت سال نو بردارید و بقیه حرفها را به مصلحت نادیده بگیرید .