گاو گفت ای علف خوش خط و خال
من سوی تو آمدم عاشق مآب
خوشی و خرمی را بهر تو بردم ز یاد
پس چه نامرد بودی و سبزی ات به باد
گفت تمساح : نیست بهر تو مشکلی
نامت گاو است و بدان مفتخری
تمساح به او حمله کرد و جگر گاو هوس باز را به دندان کشید ... اما گاو خوشبخت با کسب تجربه ای شیرین از آنجا بگریخت . گرچه دل و جگری نداشت ..اما حاصل اعتماد به علف و هوس را خوب درک کرد .
چندی بگذشت و روزی گاو با گله خویش به سوی مرداب حرکت کرد و گفت : دوستان مراقب هر علفی باشید . بعضی از آنها دندان دارند . تمساح نگون بخت که طعم جگر گاو زیر دندانش بود پیش خویش گفت : گاو ٬ گاو است . سراغ دیگری میروم . تا حمله کرد ... لگدی از گاو خورد و بر زمین افتاد . گاوها گرد علف دندان دار جمع شدند و قصد جان وی کردند . تمساح به گاو بی دل و جگر ما پناه برد که :
ای گاو زیبا ٬ من گر بر جگرت حمله کردم
بی قصد و بی اراده و از روی تینتم بود
اشک از چشمان تمساح سرازیر گشت و گفت :
من علف بوده ام و خواستم دندانم را به تو نشان دهم . جگر تو به دندانم گیر کرد و کنده شد و الا من خوراک تو ام و تو بزرگی و من حقیر. به دستهای کوچکم بنگر ! اشک ریخت و طلب آمرزش کرد :
گاو بگفتا :
مرا گاو نامیدند چون شیر و گوشتم
سمم و دمم و زبانم به کام مردمم
نیست برایم جز طلبی از علفم
علفم گر سبز باشد ٬ زبان سرخ دهم به او
گر دندان در آورد جگر دهم به او
اشک تمساح را جز خود وی کسی باور نکند
لیک گر جگر کم است تورا ٬ این دل و این عقل
تمساح خجول گشت و گفت : من نباید در قبای علف بر تو ای بزرگ ظاهر می شدم . باید دندان باز می کردم و ذاتم را نشانت می دادم . آنگونه که شناختمت ..اینقدر بزرگ هستی که همه وجودت را به شکارچی صدیق دهی ... گر اشک ریختم ٬ باز هم از سر نیرنگ و فریب بود .
صداقتم در ذات و ذاتم بد است
ای گاو ... تو گاوی و سرفراز . من تمساحم و سر به گناه .
نتوان ز شکارچی بودن دست کشید . ولی می توان از نیرنگ و فریب دست کشید .
تمساح خندید و گاو اشک ریخت . تمساح به مرداب رفت و از ن پس گاوی شکار نکرد ..مگر در قالب شکارچی .
(مکان :گوشه آشپزخانه، درون سطل زباله حصیری ، کنار سینک ظرفشویی )
لامپ 1 : هی تو !
لامپ 2 : با منی؟
1: آره ، تو رو چرا انداختن اینجا ؟
2: ....(بعد کمی مکث) خوب بالاخره رسیدم آخر خط !
1: آخر خط ؟ منظورت چیه ؟
2:خوب می دونی امروز بعد از 2 سال که تو اتاق بودم و هر شب روشنم می کردند ،وقتی صبح کلید برقمو پسر کوچولوی خانواده زد ، دیه روشن نشدم .
1: آخی ، یعنی تو 2 سال اتاق رو روشن می کردی ؟ چه حس خوبی ...
دو سال تموم ، شایدم بیشتر . حتی بزرگ شدن پسر کوچولو خانواده رو روز به روز می دیدم .۲
1: کاش من جای تو بودم !
2:تو چرا اینجایی ؟ چه مدتی نصب بودی ؟
1:من....من...من رو امروز جای تو ستن ...اما ...
2: جای من ؟.... اما چی ؟
1:نمی دونم چرا روشن نشدم ، همه سیم هام سالمه.. اما از بدشانسی اینجوری شد..
2:چیز زیادی رو از دست ندادی
1: تو نمی دونی چی به من گذشته
2: از من که بدتر نبوده ، 2 سال تموم روشنت کنند ، از نورت استفاده کنند ... اما خاکی که روی شیشه ات نشسته رو پاک نکنند.
1: من فقط می خواستم روشن بشم ، از تو جعبه تاریکم در بیام.
2: از کی تو جعبه ای ؟
1: درست نمی دونم ، اما از 2 سال بیشتره
2: درست اندازه مدتی که من روشن بودم ، اما مگه بده که تو جعبه آروم و بدون هیچ الکتریسیته ای باشی ؟
1 : من تمام این 2 سال رو منتظر روزی مثل امروز بودم تا از جعبه بیرون بیام و بتونم مفید باشم ،اما اینجوری شد.
2:مفید باشی ؟ من 2 سال تموم به قول تو مفید بودم ، اما آخرش چی شد ؟ پرتم کردند قاطی زباله ها
1: من دوست داشتم حداقل این 2 سال ، تمام مدت روشن بودم ،نور خودم ، که برای پرتو افکنی اون ساخته شدم رو به همه عالمی که تو ازش بد می گی هدیه می کردم
2:اینا همش حرفه ، وقتی 2 سال تموم ، شب از شدت رما به خودت بسوزی و اتاق رو روشن کنی ، یک اتاق که هر روز تکرار می شد و صبح با اومدن آفتاب فراموش کنند که حتی لامپی هم بالای سرشونه ، می فهمی که مفید بودن یک چیز مسخرست !!
1:اما برای اون ساخته شدیم ! من می خوام تمام کاری رو که می تونم انجام بدم .. اینجوری خوشحال می شدم...اما حیف
2:تو خیلی هم خوش شانس بودی که حداقل 2 سال رو بیخود ، خودت رو صرف این آدمای بی مصرف کنی .
1: چرا می ی آدمای بی مصرف ؟
2:خوب ، بعد این همه خدمتی که بهشون کردم ، چون سوختم ، انداختنم قاطی آشغالا ! مگه خودشون چیکار می تونن بکنند ؟
1: من که فکر می کنم تو خوش شانس بودی ، ولی خودت نمی خوای قبول کنی ..منو ببین ... حتی روشن نشدم !
2:من که روشن شدم چی ؟ ها ؟ ببین به چه روزی افتادم ! نمی خوام قاطی زباله ها باشم ،می خوام خودمو نابود کنم ..
1:نه ، چرا اینجوری می کنی ؟ خودت رو به در و دیوار نزن !
2:.... (بعد کمی تقلا ).....آه !
1:چی شد ؟
2:باورم نمی شه ! من ...من نسوخته بودم ! الان تنگستنم ریخت، چقدر بد شانسم...پس چرا صبح روشن نشدم !
1: تو که از روشن شدن واسه این آدما بدت می اومد ...
2:( سکوت)
مادر : چرا این لامپ ها رو تو سطل زباله انداختی ؟
پسر : آخه روشن نشدن
مادر: عزیزم آخه صبح برق نبود...برو بیارشون ببینیم کدوم کار می کنه !


