تبليغاتX
سی-میل
روزگاری تمساحی به گاوی حمله کرد . گاو چون در پی چرای خود بود و جز به سبزی علفها به چیزی فکر نمی کرد ٬ گول خوش خط و خالی سبزی پشت تمساح را خورد . گاو بیچاره عاشق این علف جدید شد .. و از خوردن علف خودش دست کشید و به سراغ  سبزی نو و تازه رفت ... که به یک باره تمساح دهان باز کرد  و خواست به گاو بیچاره حمله کنه :

گاو گفت ای علف خوش خط و خال

من سوی تو آمدم عاشق مآب

خوشی و خرمی را بهر تو بردم ز یاد

پس چه نامرد بودی و سبزی ات به باد

گفت تمساح : نیست بهر تو مشکلی

نامت گاو است و بدان مفتخری

تمساح به او حمله کرد و جگر گاو هوس باز را به دندان کشید ... اما گاو خوشبخت با کسب تجربه ای شیرین از آنجا بگریخت . گرچه دل و جگری نداشت ..اما حاصل اعتماد به علف و هوس را خوب درک کرد .

چندی بگذشت و روزی گاو با گله خویش به سوی مرداب حرکت کرد و گفت : دوستان مراقب هر علفی باشید . بعضی از آنها دندان دارند . تمساح نگون بخت که طعم جگر گاو زیر دندانش بود پیش خویش گفت : گاو ٬ گاو است . سراغ دیگری میروم . تا حمله کرد ... لگدی از گاو خورد و بر زمین افتاد . گاوها گرد علف دندان دار جمع شدند و قصد جان وی کردند . تمساح به گاو بی دل و جگر ما پناه برد که :

ای گاو زیبا ٬ من گر بر جگرت حمله کردم

بی قصد و بی اراده و از روی تینتم بود

اشک از چشمان تمساح سرازیر گشت و  گفت :

من علف بوده ام و خواستم دندانم را به تو نشان دهم . جگر تو به دندانم گیر کرد و کنده شد و الا من خوراک تو ام و تو بزرگی و من حقیر. به دستهای کوچکم بنگر ! اشک ریخت و طلب آمرزش کرد :

گاو بگفتا :

 مرا گاو نامیدند چون شیر و گوشتم

سمم و دمم و زبانم به کام مردمم

نیست  برایم جز طلبی از علفم

علفم گر سبز باشد ٬ زبان سرخ دهم به او

گر دندان در آورد جگر دهم به او

اشک تمساح را جز خود وی کسی باور نکند

لیک گر جگر کم است تورا ٬ این دل و  این عقل

تمساح خجول گشت و گفت : من نباید در قبای علف بر تو ای بزرگ ظاهر می شدم . باید دندان باز می کردم و ذاتم را نشانت می دادم . آنگونه که شناختمت ..اینقدر بزرگ هستی که همه وجودت را به شکارچی صدیق دهی ... گر اشک ریختم ٬ باز هم از سر نیرنگ و فریب بود .

صداقتم در ذات و ذاتم بد است

ای گاو ... تو گاوی و سرفراز . من تمساحم و سر به گناه .

نتوان ز شکارچی بودن دست کشید . ولی می توان از نیرنگ و فریب دست کشید .

تمساح خندید و گاو اشک ریخت . تمساح به مرداب رفت و از ن پس گاوی شکار نکرد ..مگر در قالب شکارچی .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:1 توسط مرتضی |

(مکان :گوشه آشپزخانه، درون سطل زباله حصیری ، کنار سینک ظرفشویی )

لامپ 1 : هی تو !

لامپ 2 : با منی؟

1: آره ، تو رو چرا انداختن اینجا ؟

2: ....(بعد کمی مکث) خوب بالاخره رسیدم آخر خط !

1: آخر خط ؟ منظورت چیه ؟

2:خوب می دونی امروز بعد از 2 سال که تو اتاق بودم و هر شب روشنم می کردند ،وقتی صبح کلید برقمو پسر کوچولوی خانواده زد ، دیه روشن نشدم .

1: آخی ، یعنی تو 2 سال اتاق رو روشن می کردی ؟ چه حس خوبی ...

 دو سال تموم ، شایدم بیشتر . حتی بزرگ شدن پسر کوچولو  خانواده رو روز به روز می دیدم

1: کاش من جای تو بودم !

2:تو چرا اینجایی ؟ چه مدتی نصب بودی ؟

1:من....من...من رو امروز جای تو ستن ...اما ...

2: جای من ؟.... اما چی ؟

1:نمی دونم چرا روشن نشدم ، همه سیم هام سالمه.. اما از بدشانسی اینجوری شد..

2:چیز زیادی رو از دست ندادی

1: تو نمی دونی چی به من گذشته

2: از من که بدتر نبوده ، 2 سال تموم روشنت کنند ، از نورت استفاده کنند ... اما خاکی که روی شیشه ات نشسته رو پاک نکنند.

1: من فقط می خواستم روشن بشم ، از تو جعبه تاریکم در بیام.

2: از کی تو جعبه ای ؟

1: درست نمی دونم ، اما از 2 سال بیشتره

2: درست اندازه مدتی که من روشن بودم ، اما مگه بده که تو جعبه آروم و بدون هیچ الکتریسیته ای باشی ؟

1 : من تمام این 2 سال رو منتظر روزی مثل امروز بودم تا از جعبه بیرون بیام و بتونم مفید باشم ،اما اینجوری شد.

2:مفید باشی ؟ من 2 سال تموم به قول تو مفید بودم ، اما آخرش چی شد ؟ پرتم کردند قاطی زباله ها

1: من دوست داشتم حداقل این 2 سال ، تمام مدت روشن بودم ،نور خودم ، که برای پرتو افکنی اون ساخته شدم رو به همه عالمی که تو ازش بد می گی هدیه می کردم

2:اینا همش حرفه ، وقتی 2 سال تموم ، شب از شدت رما به خودت بسوزی و اتاق رو روشن کنی ، یک اتاق که هر روز تکرار می شد و صبح با اومدن آفتاب فراموش کنند که حتی لامپی هم بالای سرشونه ، می فهمی که مفید بودن یک چیز مسخرست !!

1:اما برای اون ساخته شدیم ! من می خوام تمام کاری رو که می تونم انجام بدم .. اینجوری خوشحال می شدم...اما حیف

2:تو خیلی هم خوش شانس بودی که حداقل 2 سال رو بیخود ، خودت رو صرف این آدمای بی مصرف کنی .

1: چرا می ی آدمای بی مصرف ؟

2:خوب ، بعد این همه خدمتی که بهشون کردم ، چون سوختم  ، انداختنم قاطی آشغالا ! مگه خودشون چیکار می تونن بکنند ؟

1: من که فکر می کنم تو خوش شانس بودی ، ولی خودت نمی خوای قبول کنی ..منو ببین ... حتی روشن نشدم !

2:من که روشن شدم چی ؟ ها ؟ ببین به چه روزی افتادم ! نمی خوام قاطی زباله ها باشم ،می خوام خودمو نابود کنم ..

1:نه ، چرا اینجوری می کنی ؟ خودت رو به در و دیوار نزن !

2:.... (بعد کمی تقلا ).....آه !

1:چی شد ؟

2:باورم نمی شه ! من ...من نسوخته بودم ! الان تنگستنم ریخت، چقدر بد شانسم...پس چرا صبح روشن نشدم !

1: تو که از روشن شدن واسه این آدما بدت می اومد ...

2:( سکوت)

مادر : چرا این لامپ ها رو تو سطل زباله انداختی ؟

پسر : آخه روشن نشدن

مادر: عزیزم آخه صبح برق نبود...برو بیارشون ببینیم کدوم کار می کنه !

  

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:50 توسط مرتضی |

روزگاری به این شعر علاقه وافری داشتم .درست یادم نیست شعرش مال کی هست . من اینو با صدای کوروش یغمایی بخاطر دارم . با این شعر با کسی دوست شدم . که در شرایط روحی بدی بود . چند صباحی رو با هم دوست بودیم .  یادآور خاطرات شیرینی هست ...تقدیم به تو خواننده ی عزیزم :

دوستي گلداني است
كه نشستست در ايوان سحر
و دميده است در او تازه گلي
چهار فصلش همه سبز
آشتي شاخه اوست
عطري از عاطفه در او جاري است
تارش از نم نم عشق
پوده اش از مخمل ابر
سينه اش بركه باران بلور
دامنش از شبنم پر گهر
بر لب هر برگش نقشي از خنده ي شيرين بهار
از طراوت سرشار
بشكند روزي اگر ساقه اي از اين گل سرخ
دل ما مي شكند ،دوستي ميميرد
آشتي مي رود از خانه ي ما
ميشود پاي خزان باز به كاشانه ما

دوستي گلداني است ،كه دميد است دراو تازه گلي
بر لب هر برگش نقشي لز خنده شيرين بهار
از طراوت سرشار
ImageImageImage
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:38 توسط مرتضی |