تبليغاتX
سی-میل
روزگاری مردی سوار بر الاغش تجارت می کرد . بر الاغ بیچاره بار و مال التجاره خود را سوار می کرد و خود بر بالای آنها جای می گرفت . مرد به ثروتی عظیم دست یافته بود و غرور و خودپسندی لحظه ای او را رها نمی ساخت . روزی مرد با الاغ خود به رودی رسید و هر چه هی کرد الاغ حاضر نشد از آب بگذرد . پیرمردی از آنجا می گذشت ٬  جلو آمد و گفت اگر راهی نشانت دهم تا الاغ از رود بگذرد چه به من می دهی ؟ مرد گفت : یک در یمنی به تو خواهم داد . پیرمرد عصایش را در آب زد و آب را بهم زد و بعد الاغ را هی کرد و الاغ از رود گذشت . مرد تاجر خوشحال و شاد گفت : چه کار کردی ؟ راه چاره چه بود ؟

پیرمرد گفت : الاغ بیچاره خود را در آب می دید و از خود می ترسید ٬ و پای در آب نمی گذاشت ٬ وقتی آب را بهم زدم ٬ خود بینی را کنار گذاشت و اول از خود گذشت تا از آب گذشت !

مرد تاجــــر خواست تا در یمنی را به پیرمرد دهد . پیرمرد گفت : در یمنی را من به تو دادم ُ الاغت را هم از آب گذراندم ٬ گر بیش از اینها داری بده ُ و الا برو .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:7 توسط مرتضی |