تبليغاتX
سی-میل
الان در مکانی هستم که روزها آرزوی بودن در کنج دنیا را داشته ام. شاید بهتر است بگویم مکانش زیادهم مهم نیست و بیشتر خاطراتی که سابقاْ در اینجا و از اینجا داشته ام برایم جذاب است. یک نگاهی به اطراف می اندازم دور و برم همه لعل و جام و عقیق و باده است. کمی به چپ که می نگرم خودم را می بینم که زولف افشان و با خوش خیالی از اینکه رویایم تمام نخواهد شد٬ به سمت راست حرکت می کنم. دستم از گرمایش مور مور می شود و قلبم در کنارش جان می گیرد. از جلوی خودم می گذرم و ته راه رو نا پدید می شود. الان درست ۹ ماه و ۱۶ روز است که این طرفها نبوده ام. امروز قرار است رویا تکرار شود. هرگز باور نخواهم کرد که این حقیقت است. نوعی رویای شیرین نیمه شب است که با دلتنگی اما شعف تمام می شود.

من باید برم ٬ انگار کسی اینجا منتظر من است

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:24 توسط مرتضی |