تبليغاتX
سی-میل
 

می رسد ناگهان بهار، از پس خشکی های دل و سرسبزی های چشم،

می درخشد آفتاب وجودش. اینک این لیلاست در کنار من. 

گل ها به ترنم وجودش گوش می دهند و با رقص به سوی آن بالا می آیند.

سردی ها نام بلند لیلا را که می شنوند به پستی و حقارت زیست خود پی می برند.

صبح عید، انگار از کنار آسمان می توان لیلا را دید. درست زیر افق دستش را گرفته تا ناگهان آسمان فرو نیافتد. مجنون می دود به سوی افق، تا لحظه تحویل سال،

حال

اینک

مجنون در وصل لیلاست ...

در آغوش هم پیچ و تاب می خورند

 می چرخند و می چرخانند

می رقصند و دنیا می نوازد

گیسوان لیلا دل هوا را قلقلک می دهد و دنیا می خندد

دستان مجنون مراقب همه این زیبایی هاست تا خنده کودکی تلخ نشود

لیلا وارد دل مجنون می شود

آنجا آرام می گیرد و مجنون در کنج افق به سال بعد می نگرد تا لیلا دوباره به آغوشش برگردد باز بشکفد از دل بنفشه خنده .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:21 توسط مرتضی |

مرد:  چنان از من توقع داشت که سوپر من هم نمی تونست توقعات خانوم رو برآورده کنه. واسش همه کاری کردم اما جوابمو چجوری داد.

زن: دقیقا! هیچیش اونجوری نبود که من می خواستم. وقتی شوهر دوستامو می دیدم خجالت می کشیدم شوهرمو معرفی کنم .

مرد:  ْ هیچوقت منو جلوی دوستاش معرفی نکرد. انگار بدش می اومد. حالا هر وقت پول می خواست خودشو می چسبوند به من که انگار من یگانه مرد ایده آل دنیاشم.

زن: هیچوقت پولی نمی داد مگر اینکه باهاش سکس می کردم. انگار توی ازدواج فقط همینو فهمیده بود.

مرد: مثل زنهای عصر عتیق سکس می کرد. حقش بود که بهش خیانت کردم و با چنان دخترهایی خوابیدم که ناخنشون به کل هیکلش می ارزید.

زن : مرد هم مردای ورزشکار و با هیکل خوب. نمی دونم چطور خرم کرد که با این قد کوتاه و لاغری اندامش زنش شدم. شب اول که لخت شد کلی ازش ترسیدم. فکر می کردم الانه که بمیره.

مرد : نمی میره هم که از دستش راحت شم. ۲۰ سالم بود که گرفتمش. حیف جوونیم که باهاش گذروندم. هم سنام هر کدوم ۵-۶ تا دوست دختر فابریک داشتن.

زن : کاش اون دوست پسرمو نمی پیچوندم. درسته با ۲ نفر دیگه هم بود. ولی خیلی دوستم داشت. عاشقم بود.

مرد : عشق دروغیه که خودم باورش کردم. به خودم می قبولوندم که آره عاشقم. در حالی که پای هر زنی رو که می دیدم عاشق اون می شدم.  حالا شدم برده این زن و بچه ها که باید پول بدم تا بمیرم.

زن : بهش می گم پول بدش میاد. پسره که با ماشین می گرده و پول دوست دختراشو از من می گیره. این دختره هم که هر روز جشن تولد دعوته. حتی فرصت نشده یخچال رو عوض کنیم. بعد بمن می گه تا کی باید کار کنم .

مرد : فقط اگر دوستش نداشتم...

زن : حیف که مردمه و دوستش دارم...

دختر: مامان من عاشق یکی شدم!

پسر: بابا من عاشق یکی شدم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 14:4 توسط مرتضی |

خورشيد قرمز تر از هميشه بود..هوا كم كم سرد ميشد...يعني جه خواهد شد..

ماه سرد و بي نور با زوري ملتمسانه..خورشيد را از آسمان بيرون كرد و خورشيد با تمامي گرمايش..چه فروتنانه غروب كرد.

حالا ماه متكبرو سرد همه ي ستارگان را به ضيافت پيروزي خود آورده بود...اما نميدانست روشنيش نيز از خورشيد است،رفته رفته...ستارگان موضوع را فهميدن و يكي يكي رفتند...حالا ماه تنها بود

خورشيد با تمامي عظمت خويش بالا آمد..از ماه نخواست كه برود..اما ماه شرمنده از رفتار خود،رفت.   اما اي كاش پند ميگرفت و آخر روز دوباره اشتباهش را تكرار نميكرد!!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:23 توسط مرتضی |