تبليغاتX
سی-میل

یکی بود یکی نبود
عاشقتم، متنفرم از تو
وقتی می آیی به فکرم، اشک می ریزد از چشمهایم. می دوی درون قلبم ،همه نیلوفران باغ دلم را زیر پایت می کوبی. فکر اینکه الان زبانت رو به چه کسی است و الان من در اوج تنهاییم.
تو چه می فهمی. تو رفته ای. من اینجا مرده ام.
اگر صد دل داشتم حق با تو بود.اما تنها یک دل داشتم.
قبل تر از این حرفا یک گوشه ای امن داشتم. تو آمدی. گوشه امنم شد پهنه رسوایی.
وقتی می آیی به فکرم، اشک می ریزد از چشمهایم.
تو می دانی چشم چیست. همانی که روبه رویش خواهی نشست و به او با محبت می نگری و من محو می شوم.

وقتی ساعتی می گذرد و به یادت نیستم می ترسم.
می ترسم من هم مثل تو شوم.
دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواهم.
دیگر از دنیا حتی تو را نمی خواهم
برایم همه چیز تمام شده.
همه سرمایه ام احساسم بود.
همه آن چیزی که داشتم احساسم بود.
همه آن چیزهایی را که نداشتم با احساسم جبران می کردم.
احساسم تمام شده.
نمی بینی چگونه حتی تو را هم نمی خواهم؟
افسوس که نمی بینی. تو الان آغوشی را می بینی که احساس به یغما رفته من در آن نیست.
تو نمی دانی احساس ها باهم فرق دارند.
مثل طلا نیست که همش یک رنگ و یک قیمت باشد
احساس من، احساس من است!
شریانهای بدنم هر صبح و شام و در هر موقعیتی نام تو را به قلبم می رسانند.
دلم پر خون می شود.
دلم پر داشت.
پر می زد برای دیدن تو
روی آسمان عشق.
الان کنج قفسم
بی پر و بی بال.
قفسی با میله های از جنس اسم تو.
از سوخته های احساسم.
وقتی همه هدفها تو بودی و تو گفتی نه.
همه نه ها به سویم آمدند.
نه ها افسار پاره کرده اند.
نه زندگی، نه عشق، نه احساس، نه من
حالا باز هم به فکرم می آیی. چشمانم اشک می ریزد.
در میزنی و فرار می کنی.
تو شادی و من یک فلجم که تا به در می رسم.
هیچکسی را نمی بینم.
با سختی به درون خودم می روم. و باز می آیی.
خون می پرد در قلبم.
گلویم تنگ می شود و آهم بلند می شود.
یکی بود یکی نبود
اشکها بودند و یار نبود
می گویند خطت خوب شده، نمی دانند چقدر مشق اسم تو کردم
و تو ای خواننده این متن
نمی دانی چه خطهایی نوشتم و پاک کردم
نمی دانی وقتی از دلت با چشم پر اشک می نویسی و او که باید بخواند نمی خواند یعنی چه
نمی دانی وقتی حرف هم نتوانی بزنی یعنی چه
من بجای این خط پنج خط نوشتم.
من اشک می ریزم
من نمی نویسم.
به اندازه همه خط هایی که ننوشتم دلم تنگ است
به اندازه همه خطهایی که پاک کردم حرف دارم
و تو فقط می خوانی
یکی بود یکی نبود


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:33 توسط مرتضی |

فرض کنید ۲ تا از این ۴ نامزد محبوب باشند(که همین طور هم هست). حالا فرض می کنیم آقای ایکس کسی هست که رای دادن بهش خوبه و صلاحیت داره و آقای وای (برگرفته از لغت وا ویلا) کسی هست که رای دادن بهش خوب نیست. حالا داریم :

کسانی که به آقای وای رای می دهند:

- طرف ساعت ۸ شب می گرفت می خوابید ؛ نه اخبار گوش می کرد نه به حرف نامزدا توجه می کرد آخر به آقای وای هم رای می داد.

- از خیابون که می خواد رد بشه اول سمت راست رو نگاه می کنه بعد دیگه هیچ جا رو نگاه می کنه آخرشم به آقای وای رای میده.

- تا می بینه چراغ نزدیکه قرمز شدنه تندتر می ره که از چراغ قرمز و قانون رد بشه و به آقای وای رای میده.

- برای وقت مردم هیچ ارزشی قائل نیست و بیشتر دنبال آسایش خودشه و به آقای وای رای میده

- همه حامیان آقای وای اونو اونجوری می شناسند که شنل قرمزی آقای گرگ رو تو تختواب مادربزرگش می شناخت.

- طرف جدول ضرب بلد نبود و نمی دونست یک و نیم برابر و سه برابر چه فرقی با هم دارند و به آقای وای رای می داد.

- طرف زیر تابلو بوق ممنوع جلوی بیمارستان بوق می زد تا مریض خودش رو صدا بزنه و به آقای وای رای می داد.

- یارو  می گفت فحش ندین خوب نیست و بعد به همه فحش می داد و به آقای وای رای می داد.

اما چه کسانی به آقای ایکس رای می دهند:

- طرف صحبت همه کاندیداها و طرفداراشون و گوش می کرد و با منطق خودش تصمیم می گرفت به بهترین رای بده و به آقای ایکس رای می داد.

- طرف وقتی می خواست از خیابون رد بشه، حقوق همه رو در نظر می گرفت و با نگاه به چپ و بعد راست از خیابون رد می شد و به آقای ایکس رای می داد.

- تا چراغ زرد رو می بینه برای اینکه به کسی و خودش صدمه نرسونه از سرعتش کم می کرد. و با چراغ سبز راه می افتاد و به آقای ایکس رای می داد.

- وقت خودش و دیگران رو هیچوقت تلف نمی کرد و به آقای ایکس رای می داد.

- همه حامیان آقای ایکس اونو اونجوری می شناسند که سرنتیپیتی کنا رو می شناخت.(با توجه به سواری دادن)

- طرف جدول ضرب و آمار و درصد و این چیزها حالیش بود و فرق بین تورم، افزایش نقدینگی و چند برابر شدن تعرفه ها رو می شناخت و به آقای ایکس رای می داد.

- طرف به بیمارستان که می رفت برای همه مریضها گل می برد و بعد به دیدن مریض خودش می رفت و به آقای ایکس رای می داد.

- طرف می گفت فحش ندید  و هر کس که فحش می داد با سکوت جلوش در می اومد و به آقای ایکس رای می داد.

خلاصه آقای ایکس رای آورد، چون مردم ما همه اینجوری هستند. شما چطور؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:18 توسط مرتضی |

تو این بلبشو انتخاباتی با خودم فکر کردم چرا من رئیس جمهور نباشم؟ خودم رو جای همه این نامزدها و حتی رئیس جمهورهای قبلی گذاشتم. اما ملت من کی می تونه باشه ؟ فعلا که فقط بدنم منطقه حکمرانی منه. پس با فرض مملکتی به نام "بدن" من رئیس جمهور این کشور تن می شوم :

۱- رئیس جمهور اصولگرا : من به همه ارگانهای بدنم دستور می دهم برای صیانت از امنیت خود و جلوگیری از ورود هر چیز نامتجانسی، همین روند رو ادامه بدم و بقول معروف " هیمنی که هست". از ارگان تنفسی خبر می رسه که حامیان اصلاحات با برگزاری تظاهراتی خواهان "تغییر" شدند و من هم در واکنش به این موضوع به مدت ۱ دقیقه سرم را زیر آب نگه داشتم تا " اقتدار و عظمت " دولت خودم را به ایشان نشان دهم. از سیستم دفاعی که همیشه جان برکف در خدمت همه نوع رئیس جمهوری بوده اند خبر می رسد که هم اکنون از خارج بدن ویروسی  به ما حمله کرده و خواهان لغو دستور "همینی که هست" شدند. اصلاح طلبهای دستگاه تنفسی در آن نمایش یک دقیقه ای من، خیلی آسیب دیده اند و نمی توانند درست در این مهم مرا یاری دهند. من لوزالمعده را متحول می کنم (منحل می کنم) و بجایش به یکی از کلیه ها دستور می دهم کار مشاوره ای با من انجام دهد تا بیماری رفع شود. اما کلیه ای که کار خودش را می کرد هم بنا به فشار مضاعف از کار می افتد. به غدد لنفاوی و شبکه عصبی سرکشی می کنم و یکی دو مورد خطای موردی را رفع می کنم ولی ویروس قوی تر شده. به چشمها دستور می دهم انواع کتابهای پزشکی را بخوانند چون این حق مسلم بدن است که از اطلاعات روز دنیای پزشکی سر در بیاورد. اما ویروس به نزدیکی نخاع رسیده . دستور می دهم تمامی سلولهای خاطی را با انواع گشت بگیرند. سلولها بعضا شکایت می کنند که "بابا مشکل ما نیستیم و این ویروس هست که به تن ما افتاده "  . فرمانهای مغز نیز دیگر چاره ساز نیست. دولت من سقوط می کند. بدن مریض می شود و احتیاج به عمل جراحی از بیرون است.

۲- رئیس جمهور اصلاح طلب :  من خواهان اعطای حقوق ارگان مهمی چون دستگاه تنفس هستم که چون عمل او خودکار است به چشم نمی آید اما او بسیار مهم است. باید همه سلولها بتوانند به اندازه کافی "اکسیژن" تنفس کنند. این روند بدن ما را به سوی دود سیگار و ورطه تنبلی می کشد. باید از دستگاه گوارش تمنای غذای بیشتری کرد تا با کار و توسعه ورزش از این حالت رکود در بیاییم. باید "همه" مجاری عصبی به کار گرفته شوند و آنهایی که چون مخالف بودند حال از کار بیرون شدند، دوباره به کار برگردند. یک ماهی است دنبال این هستیم که این حرفها عملی شود. اما هماهنگی بین ارگانها و رابطه پیچیده بین آنها مانع این تغییرات است. مغز هم در فرمانهای ما دخالت می کند و می گوید باید کم کم این کار را کرد. امروز، به ما خبر دادند شبکه عصبی آپاندیسیت که به جرم اخلال در کار ارگان گوارش در حبس بود و بنا به تغییرات ما دوباره کار خود را شروع کرده بود، بر خلاف جریان و سیر طبیعی بدن عمل می کند و شبکه عصبی مورد تعرض قرار گرفته که دل درد را موجب شده. بدن از حرکت می افتد. حتی دیگر هیچ غذایی خورده نمی شود. اعصاب همه بهم ریخته. تغییرات در جهت منفعت نبوده و با تعقل و اصولی انجام نگرفته. مغز فرمان می دهد که به پزشک مراجعه کنم. اما من نمی خواهم کم بیاورم. استعفا می دهم. بدن با شورش عظیمی روبه رو می شود. چند روز بعد دولت سقوط می کند. احتیاج به عمل جراحی بیرونی است.

۳- دولت اصلاح طلب اصولی : فرمان من بعنوان رئیس جمهور این است که بدن سیر تکاملی و طبیعی خودش را طی کند و  " همینی که هست خوب است به شرط رشد و پیشرفت". دست تقاضای غذای می کند. چشمها که با مجرای تنفسی اصلاح طلب در ارتباط تنگاتنگ هستند، هشدار می دهند که با اینکه غذای هر روز است اما برای پیشرفت فایده ای ندارد. به چشمها و شبکه عصبی و مغز دستور می دهم برای پیدا کردن غذایی نوین با شرکت در محافل دیگر " فرهنگ ارتباط و تعامل و یادگیری" را افزایش دهد تا غذای جسم و روحی بهتر بیابیم. مغز با پیک مخصوص می گوید که راه را یافته ایم. بدن در شور و هیجان برای توسعه است. برای معده غذای جدید ناآشناست و کم کم با آن انس می گیرد. مغز که حق مسلم می داند تا از دانش روز بهره بگیرد دستور می دهد تا "فرهنگ عمومی بدن بالا رود" تا غذای جسم و روح تازه را بهتر درک کنیم. بدن شاداب است. همه در تکاپو هستند. ویروسی ناشناخته به بدن حمله می کند. به بدن دستور کار می دهیم تا مثل همیشه عمل کند. به اصلاح طلبها می گوییم گلبولهای سفید و دفاعی تازه ای بسازند، چون قبلی ها کار آمد نیست و به جنگ با این ویروس برویم. بدن برنده می شود. آپاندیسیت که با رافت آزاد شده بود ، شورش کرده، و کار فرهنگی روی او تاثیری نداشته. مغز دستور می دهد احتیاج به عمل بیرونی است. من به عنوان رئیس جمهور و حافظ منافع وطن تنم می پذیرم. با خارجی ها وارد مذاکره می شویم. آنها هر چه چاقوی جراحی را پیش می آورند من به بدن آرامش می دهم و می گویم بگذار جراحی کند چون عقل صلاحیت این همکاری را تایید کرده. تیغ جراح اگر بخواهد بلرزد و خطا برود، همه اصلاح طلبان و اصولگرایان مقابلش می ایستند. و ترجیح می دهند آپاندیس درد داشته باشند تا به جراحی بیافتند. چند وقت بعد جراح(یا بدن) از پس آپاندیسیت بر می آیند و سر جایش می نشانندش. بدن شکوفا می شود.

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:8 توسط مرتضی |

این روزها که جو انتخاباتی بدجوری یقه فکر ملت ما را گرفته، تفسیرهای سیاسی ضد و نقیض و البته پر از تاملی هم از زبان هر کسی می شنویم.

تفسیرهای مردم عام:  همینهایی را می گویم  که انقلاب کردند. اینها غالبا در کسوت راننده تاکسی، کاسب خیابان و احیانا بازنشستگان هستند و جالب اینجاست که تفسیر سیاسی آنها، تفسیری از بحرانهای درون خانواده خودشان که بسطش می دهند به جامعه. تعداد زیادی از اینها می گویند: "هیچ فرقی نمی کند که رئیس جمهور شود، اوضاع ما که همین است" و در عین حال می گویند : " احمدی نژاد خیلی خوب کار کرده، بقیه را که نمی شناسیم" یعنی رای خودم هم همین است. اینها که ۴۸ درصد جامعه ما را تشکیل می دهند( دلیل آماریش را خواهم گفت) رای خود را بر مبانی سیاسی بنا نمی کنند بلکه سیاست را پشت درب منزلشان پارک می کنند و روزهایی که اعصابشان خراب است سوار سیاست می شوند و به دیوار می کوبندش تا شاید کمی روحیاتشان شاداب تر شود.

تفسیرهای کسبه ثروتمند: اصولا یا ثروت از کسی به ارث می رسد یا بخت و اقبال با تلاش مضاعف شما یار می شود و به ثروت می رسید (و الا تلاش را که همه حتی متکدیان دارند). اما خاصیت ثروت و پولدار شدن این است که حساب ها به دینار می شود. یعنی هر تومانی که خرج می شود باید ثبت گردد و با بینش باشد تا خدای نکرده به سرمایه لطمه ای نرسیده باشد. در این میان، احساس، میزان رضایت از زندگی و سیاست و ... در ظرف پول و اینکه خوب به چکار می آید محاسبه می شود. اینها ۲ درصد جامعه ما را تشکیل می دهند. اینها  دنبال این هستند که چه کسی رای می آورد تا رای به او بدهند تا خدای ناکرده رایشان به هدر نرفته باشد.

تفسیر قشر جوان : خوب اینها ۴۰ درصد جامعه را تشکیل می دهند. جوان در معنایی که من بکار بردم، جوان عامه است و جوان مدل بسیجی، مدل دانشجویی، مدل طلبه ای و مدل الافی و  غیره ندارد و عامه آنها است. اینها دنبال چند چیز مهم هستند. اول اینکه متفاوت باشند. یعنی عمده بینش سیاسی اشان در این خلاصه می شود که چیزی بگویم که فرق داشته باشد (مثل مدل موهای آناناسی، مثل لباس طلبه ای، مثل ریش بسیجی، مثل تریپ لاو الافی که همگی از روی ریا و اینکه فرق داشته باشیم، می باشد  و البته استثنا همه جا هست). دوم اینکه در نوع رفتار فرقدار خود (همان الافی، طلبگی، دانشجویی و ...) چند هم سن و سال بیابد و ببیند به کی رای می دهد و بدود دنبال او و شادی روحی، و انرژی مفرطی از این قضیه بدست آورد. اینها یا با موسوی هستند یا با احمدی نژاد. یا صفر یا ۱.

تفسیر قشر روحانی:  اینها ۷ درصد جامعه ما را دارا هستند. منظور از روحانی اعم از بالباس، بی لباس، کاسب و منظور کسانی که اصل را اسلام می دانند. انسانهای بسیار قابل اعتماد، و بسیار جوشی از لحاظ صیانت از نظرهای خود. وقتی جلوی رویشان ایرادی از احمدی نژاد بگیری انگار دوگالن بنزین ریختی و یک فندک. چنان زمین و زمان را بهم می دوزند و اشک در چشمانشان جمع می شود که انگار تمام مقدسات و ... را به باد افتضاح کشیده ای. و هر چه می گویی عزیز من! شما که ماشاء الله منطق داری، چرا واقعیات را عمدا نمی بینید در دور تسلسل خود می چرخد و دوباره همان جواب ها. با اینها به هیچ جا نمی رسی چون احساس آنها و اعتقادشان بر دیدن واقعیات غلبه دارد.

تفسیر قشر روشن فکر : اینها ۳ درصد جامعه حال حاضر ما را دارا هستند. روشنفکری به این معنی نیست که فلانی معروف است که روشنفکر است. یا اینکه ۱۰ تا کتاب بیشتر خوانده و یا اینکه فلان نقد ارزشمند را دارد و .. . منظورم همه اینها هست اما نه همه اینها. این قشر منطقشان فازی است. یعنی بین سیاه و سفید مرزی مشخص نمی کنند. سایه می دهند به امور. ممکن است یکی کمی سفید باشد و کمی تیره.  آنها نظر همه را بدقت گوش می کنند.  از نظرات محسن رضایی خوششان می آید. او دلش میخواهد "خط سوم" راه بیاندازد. آرمان استفاده از گروه روشنفکر را دارد و حرفهای خوبی می زند. به حرفهای موسوی که گوش می دهند تک مضرابهایی از زندگی مجدد فکر را می یابند، اما کافی نمی دانند. به حرفهای کروبی که گوش می دهند، بعضیش را آرمان می پندارند و باقی را خیلی دوست دارند. در احمدی نژاد نیت پاک را می یابند اما صداقت را نه.  دلشان می خواست نیت پاک احمدی نژاد را کروبی داشت و سطح بالای فرهنگی را رضایی. اما چون اینگونه نیست، به همه گزینه ها با آزادی فکر رای می دهند. توی هیاهوی تبلیغاتی درگیر سیاست و که رای می آورد و که نمی آورد نمی شوند. آنها هر کدام یک رای دارند و به صندوق می اندازند. (اینها هم جوان هستند، هم روحانی، هم عامه و هم ثروتمند اما یک رای دارند)

با این تفاسیر موسوی و احمدی نژاد به دور دوم می روند.

(آمار درصدی که بیان شد صرفا تخمین بنده بوده و هیچ وجه ای بر اساس واقعیت ندارد)

اما سیاست تفسیری :

ذات سیاست با جماعت روشنفکر (که در بالا گفته شد) در تناقض است. سیاست بازی یعنی آن ۴۸ درصد اول را دریاب و بگذار همین تفسیر را داشته باشند  و بعد آن ۴۰ درصد جوان را به سمت خود بکشان و بهشان تفسیر القا کن که آقا اگر اینطور نشود روسری ۲ سانت جلو یا عقب تر می آید. اگر این طور نشود وام ازدواج دوبرابر می شود و آمریکا می آید و ... . سیاست عشق می کند وقتی ملت تفسیر می کنند که چه شده یا نشده. سیاست را می توان اقتصاد کلاسیک ترجمه کرد. در اقتصاد کلاسیک به بازار هیچ کاری ندارد و معتقدند خاصیت منفعت و ضرر خود باز کننده گره های اقتصادی است. در این جا هم سیاست دست مردم را باز می گذارد که این مشکل سیاست را حل می کند. این خاصیت که ۸۸ درصد مردم ما بر اساس واقعیت و منطق رای نمی دهند و فقط به آن چیزی که شرحش رفت فکر می کنند ، تفسیری است که سیاست از مردم می خواهد. سیاست، همان علم رو بازی کن اما خنجرت را برای منافعت زیر میز داشته باش است. اینجا مسئله این است که مردم ما خود را مفسر سیاست می دانند و سیاست از این موضوع حمایت می کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:0 توسط مرتضی |