وسط تابستان و سرمايي جانكاه،
بالاي سر را مي نگرم،
خورشيد نصف شده است
اشكهاي خورشيد نور شد و ريخت
درون اين گوي بزرگ خالي شد
نصف آن مانده در آسمان
به او مي گويم گريه نكن
آفتابت را بي خود بر زمين نريز
برو و يار ديگر بگير
اين همه مشتري،
اين همه زهره و ديگران،
خود ت را به پاي ما نسوزان
شب خواهد آمد رو سياه
خواهرت ماه را هم با خودت ببر
ما عادت به تاريكي داريم
باز مي گريد و آفتاب مي شود
مي گويم چرا اينكار را با خودت مي كني؟
مي سوزي و مي سازي؟ و صدايت هم در نمي آيد
اين درختان سبز آفتاب نمي خواهند، آب نمي خواهند، كود نمي خواهند
كودكي مي خواهند تا از آنها بالا رود
پيرمردي مي خواهند تا زير سايه سبزشان آرام گيرد
اينها كه نباشند، سوختن تو معني نمي دهد، برو خودت را بساز، اشكك نريز
نمي خواهند هر روز درياها را عصباني كني
تا جوش بياورند و آسمان را با رنگ سفيد نقاشي كنند
نمي خواهند بروي پشت اين سفيدي ها قايم شوي
و زجرشان بدهي كه نمي بيننت و اشك آنها را در بياوري
و مردمي زير باران برقصند
و يادشان برود همه جا تاريك است
وقتي در زمستان، كودكي كنار خيابان از سرما به خود مي لرزد
و بزرگترين آرزويش رو اندازي گرم است
تو كجا هستي؟ حالا اشك مي ريزي و همه جا را داغ مي كني ؟
آن كودك مرد،
اما زمستان هست، باز مي آيد
باز هم كودك هست
و تو آنموقع گريه نمي كني، از خجالت نمي روي پشت ماه قايم شوي
باز گريه مي كند، مي چكد بر ديوارهاي سياه
ديوارها اشكهايش را عبور نمي دهند
درون خانه ها كولر روشن است
و خورشيد بي خود گريه مي كند
بايد برود و تمام كند اين زندگي را
برود با عطارد گرم بگيرد
ما در اين سياهي اندكي خنكي لازم داريم
زيرا غنچه سبز ما
زير پوست گرم اين شهر، زنده است
تو برو ، شايد خنكي چشم سبز ما را بيدار كند
و درختي شود بي آب و كود و آفتاب و ميوه اش همه دل...
کناری می نشینی. فکر می کنی. همه عمرت احساس را دخترانه می دانسته ای و فقط یکبار اشتباه کرده ای و احساست را جدی گرفته ای. آنوقت است که باخته ای. به هر چیزی خیره می شوی و در فکر خود غرق می شوی. مجبوری به دیگران و حرفهای بی معنی اشان بخندی. مجبوری شانه هایت را استوار نگه داری. مجبوری احساس، این هدیه زیبای الهی را باز در خودت بکشی. بشوی یک ماشین پول درآور. یک جنگجوی خشن و یک تنه درخت که باید میوه های ناز و مامانی را نگه داری. دیگران به تو لگد می زنند اما تو باید صبر کنی تا باغبان بیاید و میوه ها را با خود ببرد. تو باید پاییز را سخت تر از همیشه تحمل کنی . می آیند و تک تک برگهایت را می کنند. و تو باید بایستی. بعد بر رویت سرما می پاشند که آقا زمستان شده است. و تو تنها در حیاط زندگی ات ایستاده ای و ادامه حیات می دهی. به امید بهار . اینها همه اش جزو بدنه مردانه شده . اما وقتی این زمستان سخت و سرد را یک تنه پشت سر می گذاری و بهاری خشک و بی باران نصیبت می شود و دیگر شاخه هایت میوه نمی دهد دلت می سوزد. اما هنوز دل نمی گیرد. یک وقتی همه این سختی ها را تحمل می کنی، پاییز و زمستان را تا بهار می شود، گل داده ای، دلت به گلهایت خوش است، ناگاه می آیند و آتشت می زنند. دیگر بحث گل و بلبل و میوه نیست. شاخه هایی را که اینقدر مواظبشان بوده ای می شکنند. و تو می مانی و رنجی بی حاصل. و تو می مانی و شکستنی از درون . اما دلت خوش است هنوز ایستاده ای. بعد می آیند و با تبر از ریشه می اندازنت. آنوخت است که غرورت می شکند. می افتی بر زمین. هنوز می خواهی قامت خود را راست نگه داری. روی زمین کشان کشان می برندت. قطعه قطعه ات می کنند و تو هنوز سودای آن را داری که باز خواهم ایستاد. می نشینند رویت. روی دلت. دلت می گیرد. سنگ که نیستی! درست است که ادا در می آوری که استواری، اما سنگ نیستی. دلت برای غنچه هایت تنگ می شود، برای گلهایت برای وقتی که میوه می دادی. برای احساست. وقتی دلت اینگونه میگیرد، مهربان ترین فرشته دنیا هم به تو نمی تواند کمک کند. سختی اش اینجاست که همدردی در این جا به کار نمی آید چون تو نمی توانی احساست را ، تجربه ات را برای هر کسی بازگو کنی و سعی می کنی خودت، درون خودت آنرا حل کنی. این درخت زخمی احتیاج به مرهم ندارد. احتیاج دارد تا دوباره قد راست کند.

امشب، يا بهتره بگويم امروز تولد حضرت علي عليه السلام است و روز پدر كه مبارك باشه.
علي قلب تپنده زمان است. بياييد يك تعريف از تاريخ داشته باشيم. هنگام كودكي تان را بخاطر بياوريد. وقتي كه فرصت هايي در مقابل روي شما بود و شما مجبور به انتخاب بوديد. انتخاب شما گاهاً سرنوشت شما را عوض مي كرد. بسته به درك شما از شرايط، انتخابي مي كرديد. و لزوما با اشتباه و يا با موفقيت همراه بود. حالا كه شما كودكي اتان را تا دقيقا ديروز سپري كرده ايد و به بلوغ امروز صبح وارد شده ايد باز در معرض اينها هستيد و فردا شايد يك انتخاب ديگر براي شما در راه باشد. اين ها "عمر" شما را تشكيل مي دهند. عمر مثالي است از تاريخ. شما در عمرتان تاثيرات مثبت و منفي زيادي ديده ايد و بعضاً روي اخلاقيات شما اثر گذاشته. با اين مقدمه :
تاريخ همانند عمر براي يك انسان مي باشد. تاريخ مجموعه اي از انتخابات، و تصميم گيري ها را در دل خود داشته تا به بلوغ امروزي نايل شده. البته سير تاريخ همانند سير عمر نيست. زيرا تاريخ گاهي زمين خورده، گاهي مريض شده و گاهي مرده. اما باز دوباره زنده شده. از بدو خلقت آدم اينگونه بوده است. تاريخ دو تاثير هميشگي بر شانه اش بوده: خير و شر. آموزه هاي الهي كه به نام دين شهرت يافت، راه شر را از باطل جدا مي كرد تا پيكر موجودي بنام تاريخ برومند و پاك باشد و به بلوغ برسد. اما در اين ميان نفسانيات سركش انسانها، صفات بد را وارد تاريخ كرد. و بلوغ را دچار خدشه كرد. خداوند با استفاده از پيامبران، تاريخ را مرمت مي كرد، تا اين موجود به پيش رود و هر روز بالغ تر و كامل تر انسانهايي را در خود رشد دهد، تا كمالش روشن شود. بعضي ها در پي انتخابات عمرشان هيتلر و موسيليني و چنگيز مي شوند و بعضي امام و معصوم و گاندي و ماندلا و ... .
در طول عمر تاريخ، چنگيزها و امثال او بدنه تاريخ را زخمي كردند اما امثال بت پرستان، تاريخ را دچار بيماري كردند تا اينكه در جايي از دنيا تاريخ مرد. قبل از آن ابراهيم، موسي، مسيح آمده بودند تا تاريخ بستر بلوغ انسانها را براحتي فراهم كند، اما خودخواهان دين را به سمتي بردند كه تاريخ مريض و رو به قبله شد. مثل زمان بعد از مسيح در اروپا . اما يك جا مردم تحقير شدند. مردم تاريخ را كشتند. آنها لخت در ملاء عام ظاهر مي شدند و قضاي حاجت در ملاء عام مي كردند. دختران را زنده به گور مي كردند و بت ها را تكريم مي كردند. براي خود زنان مشترك مي گرفتند و به خانه هاي هم مي رفتند و از زنان هم استفاده مي بردند. اينها تاريخ را كشته بودند. هيچ اصالتي از انسان بودن كه عمر تاريخ مصروف آن شده بود را نداشتند و تاريخ آنها فقط شامل ۲ نسل پدرانشان مي شد. در همه دنيا وقتي مي خواستند عده اي را به سخره بگيرند مي گفتند : "عرب". اما خداوند حق است. و بستر كمال تاريخ را براي همه مي خواهد. او دوست ندارد هيچ بنده اي از او چه عرب، چه فارس و چه رومي و آفريقايي تحقير شود. در نيستان پر دعوي اعراب، خدا آتشي زد به نام محمد (ص) .
ني به آتش گفت كاين سوختن چيست ؟ مر تو را زين سوختن مقصود چيست ؟
گفت آتش بي سبب نفروختم دعوي بي معني ات را سوختم
و گفت: مرد را دردي اگر باشد خوشست، درد بي دردي علاجش آتش است.
اعراب كه درد بي دردي نسبت به همه تاريخ را دچار شده بودند در شعله آتشي سوختند كه ساخته شدند. محمد (ص) تاريخ مرده را در عربستان زنده كرد. البته تاريخ در ديگر نقاط نيز مريض بود. تمامي چهره هاي خوب تاريخ منتظر واقعي چنين روزي بودند تا منجي آخر زمان بيايد و تاريخ زحمات آنها را زنده كند و آيندگان را در اين بستر بپروراند. همين جا تاريخ را نگه داريم.
به حال بر مي گرديم. اين صفاتي را كه ما مي گوييم خوب است، و اروپايي و امريكايي و همه گان مي گويند خوب است از كجا آمده ؟ چظور در دل تاريخ اين خوبي ها را جدا كرده ايم؟ مي گويند فطرت است. بله، درست است اما بدي هايي هم در تاريخ هميشه بوده، پس فطرت قابليت انتخاب را هم داشته و سرنوشتش را مثل آن كودك ابتداي اين نوشتار خود رقم زده. اما كسي كه احيا كننده تاريخ در عربستان بود، خوبي را به دنيا ارزاني كرد. در خاورميانه كه اوضاع روشن است. اروپا تا قبل از جنگهاي صليبي شاهد ارزش كشي بود ، و در هنگام جنگهاي صليبي براي شكست ايدئولوژي اسلامي مجبور شدند به انجيل و تورات برگردند، صفات خوب را جدا كردند و به ملت دادند و تاريخشان را زنده كردند و اين شد كه آنها هم تاريخشان حيات يافت. ملت ايران كه تاريخش آن زمان هم زنده بود با تاريخ زنده اي كه محمد امين به آنها پيشنهاد داد آنقدر گره خورد كه حالا اسلام بركاتش بر ما بيشتر از اعراب بوده و آنها همچنان در كشتن اين تاريخ سعي و جهد دارند.
بر مي گرديم به تاريخ. روح تاريخ را محمد (ص) زنده كرد. اما او هم انسان بود،و عمرش محدود. حال او از حج وداع بر مي گردد. او چنان شخصيت والايي، از لحاظ همه اخلاقي كه در تاريخ پديد آمده بود را داشت و مردم تحقير شده عرب از او مي آموختند و انسانهايي زيبا به زيبايي تاريخ مي شدند. اين صفات عاليه روح را بر پيكر تاريخ كشيده بود. اما اين پيكر بعد از نبي چطور مي خواست تاريخ بماند و مردم تاريخشان پدر و جدشان نشود ؟ او از طرف خدا علي را معرفي كرد. ابوبكر، عمر، عثمان انسانهاي بدي نبودند. اما انها در پيروي از تاريخي كه محمد زنده كرده بود نكوشيدند و به تاريخ خودشان عمل كردند.
در تمام اين مدت علي عليه السلام چهره عملي صفات پيامبر بود. او و اعمالش تاريخ را تفسير مي كرد و مردم در دل او را مي ستاييدند. او در مقابل سه خليفه نقش تاريخي خويش را ايفا كرد به گونه اي كه همه بر والا بودن مرتبه عملي و علمي او صحه مي گذاشتند. تا اينكه او خليفه شد. اكنون وقتي مي خواهيم جوانمردي را در تاريخ صدا كنيم او مد نظر مي آيد، مظلوميت ، شجاعت، جهاد، علم، مرد تمام عيار، جلوه ملكوتي و خلاصه هر آنچه مردان بزرگ در تاريخ نيازمند آن بودند علي دارا بود. روح تاريخ زنده شده بود با روح بلند محمد مصطفي صلي الله عليه و آله. و آنگاه بر اين پيكره تاريخ، قلبي بنام علي جاي گرفت. قلبي كه هر وقت مي تپد همه صفات براي ما متجلي مي شود. بعدها امام حسن، اين قلب را تثبيت كرد، حسين عليه السلام از زبح شدن تاريخ با زبح همه عزيزانش جلوگيري كرد، امام سجاد روح اين تاريخ را با خدا پيوند داد، امام باقر بر آن علم را از دل تاريخ بيرون كشيد، اما صادق اندام و هويت اين تاريخ را تبيين كرد، اما كاظم بر اين تاريخ كه مي رفت به سوي خودشيفتگي، كظم غيظ و فرو بردن عصبانيت را افزود و دل تاريخ مرداني كه عصبانيت را فرو داده بودند شاد كرد. امام رضا آن را به مهد تمدن دنيا، خراسان و ايران و آسياي صغير برد، و براي آنها تاريخ خودشان را با تاريخ دوباره زنده شده محمدي تطبيق داد، امام جواد بر جواناني كه مردمان پيري از آنها درس مي گرفتند در تاريخ، صحه گذاشت و امام هادي درس استقامت را از دل تاريخ براي همگان زنده كرد. و بعد امام حسن عسگري اين را يادآور شد كه در اين تاريخ هميشه طرف سياهي هم بوده كه خواسته تاريخ كشته شود تا او زنده شود و در زندان تازه ترين شكل آن بود. اين تاريخ شكل گرفته از قديم دوباره تبيين شد و دوباره در ميان همه مردمان دوباره شناسانده شد. اما طرف سياه قضيه هنوز بود.. مهدي(عج) بار سنگيني بر دوشش نهاده شد. اين تاريخ جديد كشته نمي شود، بلكه هر روز بالغ تر و بهتر مي شود تا آنجا كه همه سياهي و تاريكي دست در دست هم با متحدان تاريخي خود جلوي اين حركت تاريخ خواهند ايستاد و روزي اين نزاع براي هميشه پايان خواهد يافت. منجي تاريكي ها خواهد آمد. اما او راه به جايي نمي برد. منجي تاريخ، مهدي است كه به همه ابعاد تاريخ قبل و بعد خود بنا به 12 نسل پيش از خود آگاهي و اشراف كامل دارد. و او زخيره خدا براي اين جدال است.
مي گويند شهيدان زنده اند. مي دانيد چرا؟ چون تاريخ زنده است. انبيا و اوليا و پاكان زنده اند. چون چشمشان به اين تاريخ زنده است كه بيينند زحماتشان به بار خواهد نشست و وعده الهي محقق مي شود؟ اينجاست كه خو ها علي وار مي شود و قلب او در سينه همگان خواهد زد. و تاريخ پيروز مي شود وهمه نيكان تاريخ بر همه مردم جهان اشراف خواهند يافت تا حرف تاريخي خود را بزنند. و ما در اين تاريخ بين ديروز و امروز مختار و صاحب انتخابيم كه به كدام گروه برويم. در كجا نفس بكشيم و روح بپرورانيم و قلبمان كه باشد.
يا علي