این بازی خیلی وقت است شروع شده. من آن کسی هستم که چشم گذاشته ام اما نمی خواهم چشمم را باز کنم و دنبال زندگی بگردم. من با زندگی قهر کردم. میخواهم چشمهایم را بسته نگه دارم. اینجوری آرامش بیشتری دارم. بگذار زندگی با این همه تلخی و شیرینی اش بیاید و منتم را بکشد. او احتیاج دارد به من و الا بازی اش خراب می شود. خودش این بازی را شروع کرد. حالا که چشمهایم بسته است فکر می کنم دیگران دارند مرا نگاه می کنند و می خندند. انگار در این کنج تنهایی دنیا من با چشمانی بسته اسیر شده ام. کاش از این خودخواهی دست بردارم و بروم دنبال زندگی ام. بالاخره تصمیم گرفتم. زندگی ام درست پشت سرم ایستاده بود. پیدایش کردم. حالا نوبت اوست. می خواهم با او بازی کنم. چشمهایش را بست. کجا قایم شوم؟ همه جا شلوغ است. پر از رنگ . پر از ریا. پر از فریب. کاش چشمهایم را باز نمی کردم. دارم کم کم می ترسم. زندگی فریاد می زند : بیام ؟ من بلند می گویم: نه نه! هنوز جای امنی برای قایم شدن پیدا نکردم.توی هر خانه ای سرک می کشم. پشت هر دیواری، توی هر دل عاشق، اما هیچ جا امن نیست. خانه مادرم دور است، روی دیوارش پر یاس. اما خیلی وقت است از آن خانه دور شدم. چقدر امن بود. همه جا یک رنگ داشت: رنگ خورشید. زندگی فریاد می زند بیام ؟ می گویم کمی صبر کن! زندگی تو چقدر عجله داری من تازه شروع کردم به گشتن. کمی صبر کن.زیر دیواری زیبا و جذاب اما پر از نفرت رد می شوم. رویش نوشته عشق. گولش را می خورم. پشت آن دیوار خود را قایم می کنم. پشت آن دیوار همه چیز رنگی است. چشمم بس که درگیر رنگ ها می شود دیگر جایی را نمی بینم. چشمانم باز است اما از هر چشم بسته ای بسته تر. زندگی می گوید بیام؟ زبانم غافل از همه جا می گوید بیا. زندگی کمی می گردد و می گوید کجایی؟ می گویم من اینجام! پشت دیوار عشق. می گوید اما اینجا فقط یک عشق بود، آن هم همان دیواری که رویش چشم می گذاشتیم. دوباره صدا می زند کجایی؟ و می گویم اینجا. می گوید تو گم شده ای پیدایت نمی کنم. من اینجا، پشت دیوار عشق، در خودم گم شده ام.