تبليغاتX
سی-میل
از اين همه "مرگ بر" خسته شده ام.

كاش كسي كاري كند. كاش شعاري پر از دعوت به مهر داده شود. دشمني كه بر او مرگ بفرستيم، دشمن زبوني است. دشمني مي خواهم كه به او بگويم " دست زشت ظلمت را بشور و بيا با هم سر سفره محبت و برابري نان و پنير و سبزي بخوريم، سفيد و سبز و با طعم نان. آخر با آن دست كثيف خداي نكرده مريض مي شوي و مرگ بر تو مي آيد ، من مرگت را نمي خواهم "

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط مرتضی |

دلم سينه خيز مي رود، پاهايش شكسته. دلم بجاي همه پروانه هايي كه بالشان شكسته، شكسته. از ابر و باد و مه و خورشيد ديگر هيچ انتظاري ندارم، دلي كه شكست، شكسته. چه روي زمين بمانم و چه كسي دلم را بلند كند، اما شكستني را شكسته اند. آه ِ من، كنار جوي خيابان روي زمين افتاد. خون از قلبش مي چكيد، سرش گيج رفت و درون جوي افتاد و آب آنرا با خودش برد. هر بار كه نفس مي كشم، تكه هاي قلب شكسته ام درون سينه ام فرو مي رود و قدرت بازدم را از من مي گيرد. چشمانم به ديدن تمايل ندارد، هر آنچه را كه دوست داشت ببيند، با سنگ بي محبتي شكسته اند. دلم سينه خيز مي رود تا گوشه اي بيابد، دور و نزديك. دور از چشم هاي بي حيا و نزديك به تنهايي.  غبار را همچو نقل بر سر دلها مي‌ريزند، گويي عروس جديد ريا و تذوير شدن هم افتخاريست. بر سر دل شكسته ام چتري از غم مي گيرم و آرام از اين كوچه هاي پر منت، با ديوارهايي كه لبانشان جز به سخره باز نمي شود مي گذرم. چشمانشان ديگر علامت "شكستني است با احتياط حمل شود" را نمي بيند و پاي روي دلم مي گذارند. خورد مي شود، اما نمي ايستم. نمي خواهم شاهد كورها و كرها باشم. جايي كه اسباب و اساسيه احساس را از خانه بيرون كرده‌اند و از او طلب اجاره خانه مي‌كنند جاي دلها شكسته نيست. سر راه احساس را مي بينم، نشسته و اشك مي ريزد. دلم مي خواهد به سمتش برود، او و دل همسايه هاي قديمي هم بودند. به دل شكسته ام اجازه نمي دهم. دلم اشك مي ريزد، احساس هم چيزي جز اشك برايش نمانده. دلم گوشه خلوتي ميابد، واردش كه مي شويم باد خنكي موهايم را از روي صورتم مي زدايد. دلم نفس مي كشد. آفتاب با عدالت بيشتري نور پراكني مي كند و هوا خنك تر مي شود. احساس از روبه روي خلوتم مي گذرد، دلم برايش مي سوزد، و از اين سوختن باز هوا گرم مي شود. احساس را به خلوتم راه مي دهم، كنار دلم مي نشيند. هر دو با هم اشك مي ريزند و از خاطرات همسايگي اشان مي گويند. سينه ام تنگ تر مي شود. احساس زخمهاي دلم را مي بوسد، جايش سوخت. هوا گرمتر مي شود. دلي كه پاي رفتن نداشت، احساس هم مي چزاندش. چشمهايم را مي بندم و سعي مي كنم بخوابم، احساس نگران مي شود كه نكند از اين خلوت بيرونش كنم. او را در آغوش مي گيرم. مي خوابم، و سعي مي كنم در رويايم، احساس را  وارد كنم. راستي معرفي نكردم، رويا جايي است كه دلم پا دارد و در دشت سبزي مي دود و به پروانه ها ياد مي دهد چطور پرواز كنند.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:26 توسط مرتضی |

در اين نامه مي خواهم يك قطعه موسيقي را كه روي دل من نواخته اند و جوانه اي  را درونم  مي پروراند و رشد مي دهد، از ديد روحاني ام تفسير و تعبير كنم:

 قطعه موسيقي (سنتور) 

تا پايان ثانيه ۱۱ : ورود به هستي. تك مضراب هاي فرديت در كنار تك نت كثرت. فرديت در اين چند ثانيه موج مي زند. اين فرديت سر به زير و مظلوم. هنوز توان سر بلند كردن ندارد. انگار در انتظار آفرينش است. تك نت كثرت فرود مي آيد، نت فرديت خود را باز مي يابد. آگاهي از درون و از دنياي خلوت مي دهد، كه تك رعشه اي از از برون آهنگش را مي نوازد. تلاشش را گوش كنيد. تلاش تك ضرب هاي يك دست روي صداي تيز تر ، مي خواهد خودش را فراي تم نشان دهد. اين خلوتگه راز است كه موسيقي از آن سر در مي آورد و ورود پيدا مي كند به هستي.

 از ابتداي ۱۲ تا اواسط ثانيه  ۳۹: پا به عرصه وجود مي گذارد. ميان گوناگوني و تنوع گيج مي شود، دست به شكايت بر مي دارد.  "دارادا دام درادادام درادادام ديديم ديم دارادام" تكرار مي كند، ناله مي كند. سعي در همنوازي با كثرت مي كند. كثرت تم و بك گراند كار است. خوب گوش كنيد "دادانگ دان دان دي" يا "دي دانگ". عجب تلاشي مي كند تا از شكايتش، نفيرهاي ناليده را جلوه گر سازد و بعد به همسازي برسد. آرام آرام آشنا  مي شود كه پاي به كدام وجود نهاده.

از اوساط ۳۹ تا دقيقه ۱‌: صداي واقعي ضميرش را بلند مي كند و از اين فرياد طلب فراگيري مي كند و آموختن مي خواهد. البته اين همه صداي واقعي ضميرش نيست. آنچه است كه از همراهي با كثرت و شكايتهايش تجربه كرده. وارد عرصه علم و آموختن كه مي شود سر به تواضع مي برد اما ضرب آهنگش سريع مي شود. دو نت كنار هم را به سرعت مي نوازد تا روي خط يادگيري بماند. با اين تمرين خود را با كثرت همگام مي كند.  آرامتر از لحاظ بانگ صدا. و سريعتر از لحاظ پيشرفت. در ثانيه ۵۳ به مجهولي مي رسد و دوباره باز آموزي مي كند و بر مي گردد كه نتيجه تعالي بيشتر مي باشد.

از دقيقه ۱ تا اوايل ۱:۱۰: محتاط مي شود. در شرط آموختن، مقدم فراگيري است و تالي احتياط. لاجرم پا به اين عرصه مي نهد. تك هجايي صداي ضميرش را بالا مي برد، خود را ميان كثرت مي يابد. در اين محتاط بودن بالا و پاييني را تجربه مي كند. حال عنان كثرت را سعي مي كند در دست فرديت بگيرد. اين وجود كه از خلوت وارد عرصه كثرت شده، و خود را با او همگام ساخته در پي غلبه بر كثرت است. كمي خارج مي زند تا كثرت را پي خودش بكشد و همراه كند. در عرصه اي ناشناخته گام نهاده.

از ۱:۱۰  تا ۱:۲۴ : آنچه نبايد مي شد گرديد. "الا يا ايها الساقي ادر كاسا ونا ولها" بريز كاسها را اي ساقي . شاه گل اين عمر موسيقيايي اينجاست كه نوازنده عشق را مي سرايد. اين فرد كثرت را احاطه مي كند. عشق حاصل مي گردد. اگر در بين اين دقيقايق "نيش" خند شما باز نگرديد و چشمانتان پر از اشك شوق وصل نشد معني عشق را با اين درك، در نيافته ايد.اينجا وصال است. در اين ۱۴ ثانيه رقص را بي اراده انجام ميدهد و مي چرخد، با كثرت دست در دست هم ميانه ميدان ميرقصند و باهم در عين كيف و هماهنگي هستند. از اين بهتر يافت نشود. "ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود" يا "مي ده كه نو عروس چمن حد حسن يافت" و.....اما اين فرصت كم است و اين را هم از زبان حافظ بشنويد :

طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر / كاين طفل يكشبه ره صدساله ميرود

از اوايل ۱:۲۵ تا اول ۱:۳۱ : "كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها". در دام افتاد. دست و پا مي زند. صداي كثرت را گوش كنيد كه با ضرب " بام بام دان" مي زند و صدايش را بلند مي كند. كثرت مغلوب نمي شود و قد علم  مي كند. اين همان اشتباهي است كه عاشق انجام مي دهد. يك فرد، در علم چنان قدرتي بايد يابد كه بر عشق مسلط گردد و كثرت را مغلوب سازد. اما هميشه عشاق در رقص كوتاه خود شادمان مي شوند و عنان از كف  مي دهند و كثرت با همه ابهت و اقتدار خود را مي رهاند و بصورت مشكل ظاهر ممي گردد. دست و پا زدن فرد و تعجب او از امر پيشامد كرده جالب است.

۱:۳۱: واي از فراغ. واي از درجا ماندن. واي از اين انرژي تامه اي كه مبذول مي دارد. از درون تهي مي شود. هر چه نت درونش آموخته به يك باره و در كسري از ثانيه بيرون ميريزد. كثرت هم با تمام قوا احاطه اش مي كند. فرديتش  هم له مي شود. بر مي گردد به خلوت. هيچ شده.

۱:۳۲ تا دقيقه ۲: در خلوتي رفته كه يادآور خلوتي است كه از آن آمده اما كوله باري از تجربه را  با خود دارد. سوالاتش بعضي جواب يافته و بعضي نه. در اينجا دست به همان شكايت ابتدايي خود مي زند. در ۱:۴۴ به بعد دقت كنيد. صدايش رسا تر و بلندتر از شكايت اوليه است(از ابتداي ثانيه ۱۲ تا اواسط ثانيه  ۳۹). جنس شكايت فرق كرده. او در برزخي از خودخواهي و كثرت خواهي و معنا گرفتار شده است.

از ۲ تا ۲:۰۸‌: مثل قبل صداي واقعي ضميرش بلند مي شود. اما اينبار با معاني عميق تر . " ازكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟" يا "به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم" . " كيست آن گوش كه او مي شنود آوازم" و در اين شكايت از درون ضمير و سفري به عمق معنا عالم كثرت همراهي مي كند. كثرت بعد از فراغ براي فرد شناخته مي شود. و حقيقتش درك  مي شود. حالا فرد شكايت روي ريتم مي كند و ضربه ها متناسب مي زند.

از اوايل ۲:۰۹ تا ۲:۱۹ : كار به زاري مي رسد. كثرت خود را حقير درك مي كند. فرد چنان بالا آمده كه كثرت به او وصل مي شوذ تا بالا بيايد. حالا ديگر دارد جان مي دهد. صداي معاني را از ۲:۱۵ بشنويد كه شكرش با شكايت است. و خود نمي بيند. او عشق را در فراغ يافته و در اين مقام محيط به اين معاني شده. معاني طاقت ندارند و او بالاي ادراك مي ايستد.

از ۲:۱۹ تا آخر: شاهد نواختن هستيم. اين يك نواخت واقعي است. نواختي از معنا و ادراك و شعور و فهم . و چون به اين برسي ديگر دنياي فاني ، دنياي تعلقات، دنياي رنگها و زنگ ها، جايي براي تو ندارد. آماده مي شوي از اين مرحله بروي و قطعه موسيقي ات تمام مي شود.

پ.ن: اين يك قطعه از موسيقي اصيل ماست. قطعات روح افزا و جان كاه ديگري نيز هست كه گر با اينها مست نشويم ، گر بلبل نشويم تا گل در كارمان عشوه كند، جز ريتمي بر  نظم چيزي به مغز نفرستاده ايم.

وصف حال :

هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد *** پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد

من چو از خاك لحد لاله صفت  برخيزم *** داغ سوداي توام سر سويدا باشد

تو خود اي گوهر يكدانه كجائي آخر *** كز غمت ديده مردم همه دريا باشد

از بن هر مژه ام آب روان است بيا *** اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد

چون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ *** كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد

الخ....حافظ 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:16 توسط مرتضی |

ايرج بسطامي خداي بزرگ رحمتت كنه:

سكوت اگر نشانه رضا بُود

چگونه باور نكنم سكوت گوياي تو را

نگاه اگر پيام آشنا  بُود

چرا تمنا نكنم نگاه گيراي تو را

به دلم نقش وفا خطوط مژگان تو زد

به شبم رنگ سحر غروب چشمان تو زد

به چشم مستی بخشت

 زعشق اثر می بینم

ز جلوه فروردين شکفته تر می بینم

سکوت گویای تو را نگاه گیرای تو را

چشمانت بُود آيينه اي

روشن چون دل اهل صفا

تصويري ز سيماي سحر

مي خندد در اين آيينه ها

نگه من به سوي نگه ات چو كبوتر برد

نامه دل

به هوايت زند پر كه مگر

شوي آگه ز هنگامه دل

گمان برم كه خاطر تو، رضاي عاشقان پسندد

دل تو هر چه خاطر  من طلب كند همان پسندد

پ.ن: من كه كيبوردم خيسه شما رو نمي دونم

بشنويد و دانلود كنيد

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:46 توسط مرتضی |

هر روز صبح که بیرون می آمدم، چشمانم را بر روی کف خیابان می نشاندم، با پاهایم به مقصد نگاه می کردم. مقصدم جایی بود فقط برای رسیدن. جایی که هر کسی به آنجا می رسید. بر می گشتم و چشمانم را از روی زمین در آغوش می گرفتم و بقل می کردم و در را می بستم تا نامحرمی، نبیند در خانه تنهایم.
یک روز چشمانم آموخت که راه برود. دیگر روی زمین صبر نکرد. بلند شد و نگریست و چشمم به تو افتاد. پاهایم راه می رفت . چشمم می دوید و تو در پی ام می آمدی. به خانه که رسیدم در را بستم تا تو نیایی. چشمانم بیرون ماندند. هر چه اصرارشان کردم نیامدند. پایم بی تابی می کرد. امروز صبح که شد چشمانم بیرون باز باز منتظر پاهایم بودند. تو آن طرف در مقصد ایستاده بودی. این همان مقصدی نبود که هر کسی به آنجا برسد. چشمی می خواست و پایی. اما انگار چیزی درون سینه ام رشد می کرد.حالا که بر می گردم، مقصدم تو هستی. رد پایم را دنبال می کنی، هي بر مي گردم و تو را مي بينم.... پاهایم را روی زمین فشار می دهم ...بیا... در را باز می گذارم. پیش از آن که باران رد پاها را با خود ببرد.
حالا باران می آید، در را بسته ام، رد پاها از بین رفته ، اما چشمانم یک جفت برای خودش یافته. پاهایم آسوده استراحت می کند . درون سینه ام دل می روید. نگاه کن .چشمانمان در هم گره می خورد.دلم شکفت. باران همه خیابان را تمیز کرده. منتظر چشمانی تازه است.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:43 توسط مرتضی |