تبليغاتX
سی-میل

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

شعر از هوشنگ ابتهاج (ه. الف.سايه). بزرگ مرد شعر معاصر ايران. همو كه در شبي چنين، پنجره اي زيبا از ادب و گوهر زبان پارسي را به روي ايرانيان پارسي گوي شيرين سخن باز كرده. در هنگامه اي كه آماج لغات عربي، از دهان بالاترين مقامات تا نازلترين آنها با درونمايه اي  سرد و سنگين و بي روح بيرون مي آيد، سايه، حافظ و سعدي و مولوي زنده زمان ماست. او كه عمري را با شعرهاي نابش كنار ما بوده. او كه هرگز در دستگاههاي دولتي چهره ماندگار نشده چون زبانش تلخ و پر از حقيقت است. در ميان زمانه اي كه شعر هاي " طلا ملا" ساسي مانكن رواج دارد و شعرهاي "نيستي دارم دغ مي كنم" و امثالهم بر لب جوانان مشهور و معروف است، او فراموش شده از ياد جوانان شده. جواناني كه همه فكرشان تفريح است و به هر تفريحي مي روند به تكرار مي رسند. يا اصلا به تفريح نمي رسند.  اين شعر  با درون مايه تنهايي، سايه بلند ظلم، و ناديده گرفتن و انتظار صبح اميد، چقدر حافظ وار عاشق است و مولوي وار گوهر كلام و چقدر ساده و امروزي است. براي هر دلشكسته ي بي زباني زبان است. صحبت از دق(غ؟) كردن و برو ديگه نگام نكن نيست. صحبت از يك ناديده گرفتن و يك انتظار شاعرانه- عارفانه است. من بعنوان يك ايراني، به استاد سايه، مي گويم، از اين كه در عصر شما بودم به خودم مي بالم .

اميد كه از  شبي چنين، سپيده اي پر نور  سر  زند و پناه همه دلشكستگان شود. همانهايي كه بغض هاي فرو نرفته آنها راه نفس را تنگ كرده. همانهايي كه نمناكي چشمانشان از بين رفته و سينه هايشان تنگ شده.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:8 توسط مرتضی |