تبليغاتX
سی-میل - نامه هجدهم : بوی عید، یاد لیلا، دل مجنون
 

می رسد ناگهان بهار، از پس خشکی های دل و سرسبزی های چشم،

می درخشد آفتاب وجودش. اینک این لیلاست در کنار من. 

گل ها به ترنم وجودش گوش می دهند و با رقص به سوی آن بالا می آیند.

سردی ها نام بلند لیلا را که می شنوند به پستی و حقارت زیست خود پی می برند.

صبح عید، انگار از کنار آسمان می توان لیلا را دید. درست زیر افق دستش را گرفته تا ناگهان آسمان فرو نیافتد. مجنون می دود به سوی افق، تا لحظه تحویل سال،

حال

اینک

مجنون در وصل لیلاست ...

در آغوش هم پیچ و تاب می خورند

 می چرخند و می چرخانند

می رقصند و دنیا می نوازد

گیسوان لیلا دل هوا را قلقلک می دهد و دنیا می خندد

دستان مجنون مراقب همه این زیبایی هاست تا خنده کودکی تلخ نشود

لیلا وارد دل مجنون می شود

آنجا آرام می گیرد و مجنون در کنج افق به سال بعد می نگرد تا لیلا دوباره به آغوشش برگردد باز بشکفد از دل بنفشه خنده .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:21 توسط مرتضی |