به امید سیاهی خالص و بی انتها چشم از این دنیای رنگارنگ پوشانده ام
فقط اندکی به تاریکی نزدیک شده ام
کاش درون تاریکی محو شوم
کاش لکه ای سیاه روی قلبش شوم
نابود و نیست گردم
و انگاه که دوباره صبح گردید
من و تاریکی همبستر مرگ باشیم
و انگاه که غنچه دوید سرد و خاموش و خمود باشیم
تاریکی را دوست دارم
چون دیگر من و او نداریم
لازم نیست در سایه روشن روز خود را میان فریب پنهان کنم
یک رنگ
همه آنچه نباید باشد را در خود محو خواهم ساخت
و با تاریکی تا طلوع صبح همبستر خواهم شد
شبنمهاي ضلال و صاف پاك
مي چكند از روي سرخ گل بر روي برگهاي سبز
و من در سياهي ناپديد مي شوم
با همه سايه روشنهاي زندگي
من آرزو دارم سايه باشم.