<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سی-میل</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 08:14:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نامه چهل و شش: جنبش سبز</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;اطلاعیه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدینوسیله به اطلاع کلیه مردم می رسانیم، درست نفس بکشید. چرا اینقدر حرف مفت و بیهوده میزنید. مگر نمی دانید برای درست کردن مقداری اکسیژن چقدر باید ما تلاش کنیم ؟ و شما این اکسیژن را با دم خود فرو می برید و با دروغ، غیبت، کلاهبرداری عشقی، حرف مفت، فحش، دری وری آن را بازدم می کنید و کربن زشت و کثیفی را تحویل ما می دهید. به شما هشدار می دهیم ، اگرچنانچه، دست از این عمل غیر اخلاقی خود بر ندارید، دیگر کربن بازدمهای بد شما را، که بوی بدی هم می دهد، به اکسیژن تبدیل نمی کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هیئت درختان سبز مقیم تهران &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/HAMNEWS/1382/820228/news/014720.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 08:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چهل و پنج: مناجات</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خدایا، مرا ببخش که وقتی می گویم &quot;شکرت&quot; کمی در دل خرسند می شوم و کمی احساس خوبی پیدا می کنم در عین حالی که شکر من کم است و از این کمی خجلم و با این همه این کمی از آن توست و وظیفه است و بار امانتی است که آسمان نتوانست کشید. خدایا شکرت بخاطر آفریدن &quot;و&quot; که همه پیوندها را او می آفریند و همه اختلافات را در معنی و صورت از بین می برد. خدایا شکرت بخاطر آفریدن &quot;یا&quot; که مایه تمییز دادن دو وجود است. و چه زیباست وقتی دنیایی خلق کردی ساخته شده از &quot;یا و واو&quot; . خدایا شکرت بخاطر وجودم. من بی وجود، از عدم، به هستی آمدم و در این آمدنم هیچ اختیاری نداشتم و در آن اختیار کردم امانت دار تو باشم، و در این امانت ظلم کردم و به خود بی وجودم پرداختم. فراموش کردم امانت همین وجود است. خدایا بر هر شکرم، توبه ای مترتب است و بر هر توبه ام شکری، بخاطر  اینکه درک کردم که هیچم. خدایا، ای وجود لایزال، به همه اول بودنت و به قهاری آخر بودنت، دلم را صادق و خالص کن. چنان خالص که بگویم شکر، بی آنکه احساس مرا بگیرد، بی آنکه خشنود شوم و بی آنکه فکر کنم در تلافی منتی که بر سرم نهادی کاری کرده ام. خدایا فقط می خواهم بگویم &quot;شکرت&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 292px; HEIGHT: 288px&quot; height=327 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www1.istockphoto.com/file_thumbview_approve/2227036/2/istockphoto_2227036_abstract_painting.jpg&quot; width=330 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 23:09:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چهل و چهار : مرا چه می شود؟</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>تو را چه شد ای دوست،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی صدایت کردم، و اشک ریختم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو برگرداندی ، انگار که نبودم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه شد ای دل؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رفت، وقتی جوابم را نداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی نگاهم نکرد،  رهایش کردی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه شد ای دنیا،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می چرخیدی، و تن خود را به خورشید می فروختی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی سرما را تا نوک انگشتان احساس می بردی، مرا از خود جدا دانستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه شد ای زمان، که کم محل شدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رخت پوسیده لذت را از تن در آوردی ، و دوری را، با اشتیاق دویدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه شد ای جان من،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که جان باختی، گم شدی، و سنگ قبرت را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ناله های بی کسی ام ساختی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو را چه شد ای من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از من خالی شدی و آن هنگام که به تو احتیاج داشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط گفتی او&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و  او&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه راحت رفت....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 21:39:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چهل و سه: انحطاط فرهنگی یا &quot; چطور خارجی شویم؟&quot;</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc&gt;پرده اول :&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما پسرها وقتی کودک بودیم، به پلیس شدن علاقه زیادی داشتیم و خوب یادم هست که یکی از اصلی ترین نشانه های یک پلیس، سوت بود. در لندن، سوت پلیس احترام زیادی دارد و حاوی مطالب بسیاری هست. در قدیم که بیسیم برای اطلاع نبوده، ماموران با به صدا در آوردن این سوت دیگر مامورین را هم متوجه می کردند. شاید در فیلمهای کمدی سیاه و سفید این سوت را جزو سوژه های خنده زیاد دیده باشید. جالب اینجاست که این سوت همچنان در اغلب کشورها مورد استفاده قرار می گیرد.  یکی از موارد سازنده فرهنگ ها، جزییات آنهاست. جزییاتی که به نظر شاید مهم نباشد، ولی با نادیده گرفتن آنها در ورودی هجمه فرهنگی و استحاله آن و انحطاط و سقوط فرهنگی باز و مفتوح می شود. پلیس شیک پوشی را تصور کنید که سرچهارراه ایستاده و در صورت هر نوع اشتباه در رانندگی (از نوع سهوی و عمدی)، راننده خاطی با صدای یکتای سوتی به خود می آید و از فرامین ضابط چهارراه اطاعت می کند تا ترافیک به شکل صحیح اجرا شود. در یک دگردیسی، یک فرار به برون از درونیات و یک خجالت عرفی؛ سوت از پلیس ما حذف شد. کم کم پلیس های سر چهارراه فراموش کردند که وظیفه اشان هدایت ترافیک است و در گوشه ای از چهارراه مشغول مچ گیری و جریمه کردن شدند. و از آن طرف شیکی (دیسیپلین) و وقار آنها رو به ضعف رفت و حالا در رابطه های سازمانی و حتی عرفی جوری مقام اینها تنزل پیدا کرده که برای مثال زدن بدبختی یک نفر می گویند &quot; فلانی پلیس سر چهارراه است&quot;. در صورتی که رئیس یک چهارراه، از احترام و فرمانپذیری فوق العاده ای بهره مند بود که باعث حل شدن بسیاری از مشکلات ترافیکی می شد. این خورده فرهنگ چرا حذف شد؟ چرا سوت از دور گردن افسرهای ما باز شد؟ علتش خجالت عرفی و انحطاط فرهنگی است. یعنی افسر ما به دیده مسخره، لوس و... به چنین وسیله ای نگاه کرد و کم کم این حذف شد، طوری که اگر الان پلیسی سر چهارراه سوت بزند ، انگار که خرق عادتی رخ داده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;پرده دوم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;منوچهر متکی بود از اجلاس داکار&quot;. خبر ساعت ۲۱ با &quot;وزیر امور خارجه کشور ایران&quot; بصورت مستقیم و زنده ارتباط برقرار می کند و در پایان بدون خداحافظی و تشکر و روال عادی عرف فرهنگی ما این جمله تجملی ، وارداتی و غربی را بر زبان می آورد. در یک نظر سنجی محدودی که شخصا انجام دادم، اکثر قریب باتفاق می گفتند &quot; خیلی با کلاس شده&quot; .  شاید در یک جمله خبری شبکه انگلیسی زبان ، لغت was فقط صرف کردن یک فعل باشد. و این خیلی روشن هست که ربان انگلیسی که هنوز در دوران سنتی زندگی می کند( بطوری که هنوز جمله How do you do را بعنوان جمله ملاقاتی استفاده می کند و معنی آن را نمی داند و حدود ۸۰۰ سال است که چنین جمله ای نسل به نسل می چرخد) الگویی مناسب برای زبان پست مدرن فارسی که در هر روز بیش از بیست واژه جدید به آن اضافه می شود و هر روز لحن محاوره مردم بنا به استعداد آوایی ایرانیان به روز می شود، نیست.  وقتی جمله &quot;منوچهر متکی بود&quot; ادا می شود، با اینکه چندین لحظه از صحبت با وی نمی گذرد، فعل ماضی بعید به کار می رود که ناخود آگاه بار معنای منفی را با خود حمل می کند. هر چقدر هم باکلاس و آنطرف آبی و مجلل باشد، ریختش با فرهنگ ما سازگار نیست. و این یک خورده فرهنگ است که از رسمی ترین زبان محاوره، یعنی لحن مجری خبر فارسی، بیان می شود. این خورده فرهنگ، اثرات بدی در بلند مدت بر روی نوع صحبت کردن خواهد داشت. در صورتی که ما پارسی زبانان شکر بیان هستیم و مفخر به داشتن سعدی و حافظ و مولانا و فردوسی و خاقانی و سنایی و ... هستیم. بجای تقلید کور کورانه و مجلل و واردات هر نوع انشایی برای پرهیز از سنت محوری و روزمرگی، باید تولید فرهنگ کرد نه اینکه فرهنگ دزدید و به زور به ذائقه ملت داد. از آن طرف آقای صالح اعلا در شبکه چهار تولید جملات فرهنگی زیبایی کرد. مثل : امواج محترم شبکه چهار،هموطنان جان، تاختی میریم و بر می گردیم و ... . توانایی زبان ما آنقدر زیاد است که سالیان درازی باید دیگر زبانها، از شیوه های ادبی زبان ما پیروی کنند و شیوه جدید بیان مجریان، باید بر اساس این برنامه ریزی شود و نه تلقید که مصداق بارز &quot;آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد&quot; می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;پرده آخر : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دستار عربها نگاه می کردم، به کراوات فرنگی ها، و به بی فرهنگی لباس خودمان. در این گیجی عجیب. در یقه های دو سانتی (یقه شیخی) که حالا مد شده می گویند یقه دیپلماتی. یا ییقه های باز پسران خوشتیپ ما.  در پوشیدن لباسهای به فرم جدید (پیراهن) ما نمی توانیم فرهنگ را نصفه و نیمه وارد کنیم. رفتار ما با یقه های انگلیسی، یقه های پاپیونی ، یقه های کراواتی و... همه به یک شیوه است : یقه را باز می گذاریم. در حالی که اتو داشتن یقه، سر آستین (حتی داشتن دکمه های سر آستین) و استحکام دوخت پیراهن جزو ملزمات پوشیدن این گونه لباس است. ورود پیراهن با این فرم از هر سالی که شروع شد، بی شک تمام فرهنگش را وارد کرد ولی با تغییر اندیشه های فکری و انقلابی که صورت دادیم وجبهه گیری در برابر غرب، ما فرهنگ وارداتی را اصلاح کردیم و چه اصلاح کردنی!! کراوات را حذف کردیم و دوخت لباس را شل گرفتیم. دیدیم اینطور بی  فرم است و یقه باز شده و موهای سینه همچون آبشار نیاگارا سر از یقه بیرون زده و هیچ حالت رسمی که ندارد ، بیشتر شبیه لباسهای کنار ساحل است. برای همین پناه بردیم به یقه سنتی دو سانتی و آنرا با پیراهن غربی لقاح دادیم و بچه ای تولید کردیم به نام پیراهن دیپلماتیک. ( ما استاد لقاح جنسهای نا متجانس هستیم : قاطر حاصل اسب و خر؛ پژو آردی حاصل پیکان و پژو، و شاید خر و بز در سالیان کهن که حاصلش خربزه شد). حال با توجه به بحث خورده فرهنگ ها ، فرض کنید ما ۴ تا خورده فرهنگ را از لباسهای وارداتی گرفتیم و ۴ تا درشت فرهنگ به آن آویزان کرده ایم. شده مد لباس پوشیدن ما. و حالا به نظرم وقت تولید فرهنگ لباس باشد. چرا ما نه دستار داشته باشیم و نه کراوات ولی، یقه های شیک و زیبا و حاصل طراحی استادان طراح خودمان نداشته باشیم. شاید نوعی یقه بند هم تولید کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; کاش می شد شکل لباس پوشیدن منحصر به فرد خودمان را داشتیم، و با یک کراوات بستن خود را خارجی و باکلاس نمی دانستیم. کاش صرف از بین بردن واژگان خداحافظ و تشکر و جایگزینی با فعل بودن خودمان را های کلاس و در آمده از بی کلاسی فرض نمی کردیم.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چهل و دو : ما مردهای ایرانی(1)</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cc6600&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;م&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;ا مردهای ایرانی موقع رانندگی &lt;STRONG&gt;:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- اگر کسی بکشه روی ماشینمون، انگار غرورمون رو شکسته، و تا با تخت گاز رفتن روش نگیریم، یا دست کم شیشه رو ندیم پایین و داد و هوار کنیم و در خوشبینانه ترین حالت، یک نگاه تند بهش نکنیم دلمون آروم نمی گیره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- به رانندگی همه ایراد می گیریم. مخصوصا اگر راننده جلویی خانوم باشه، یا پیرمرد باشه. مخصوصا اگر تاکسی باشه. مخصوصا اگر جوون باشه. مخصوصا اگر اتوبوس باشه. مخصوصا اگر وانت باشه. این همه مخصوصا برای اینه که برای هر کدوم یک سناریو واسه غر زدن داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- وقتی یکی چراغ قرمز رو جلوی چشممون رد کنه، هفتاد و هشت مورد فحش نمناک و آبکی و آب نکشیده و آب کشیده نثارش می کنیم، اما وقتی خودمون چراغ قرمز خلوتی ببینیم و ردش کنیم، پوزخند می زنیم، مسخره بازی در میاریم و از خلافی که کردیم نهایت کیف و لذت رو می بریم و اگر کسی هم چیزی بگه از خجالتش در میایم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- اصولا علاقه وافر و بیش از حدی به تادیب دیگران داریم. و اصولا انسان کامل ما هستیم. هر گونه حرکت اتومبیل دیگران را ناهنجاری می پنداریم و برای آموزش دادن ایشان از روشهایی نظیر : فحاشی، تهدید، حال گیری، سپر به سپر، نور بالا، بوق ممتد، نگاه غضبناک و...  استفاده می کنیم و اصولا فکر می کنیم جامعه را با این کارها اصلاح می کنیم و یا حداقل به طرف می فهمانیم که اشتباه کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ff6600&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;م&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;ا مردهای ایرانی در منزل (خانواده، متاهلی، مجردی):&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ادعای همه چیز را داریم. اگر نداشته باشیم با واژه زشت و منحوس &quot;بی عرضه&quot; رو به رو می شویم و ادعا را اگر با کمی یا مقداری و یا حتی مقدار زیادی  اشتباه به انجام برسانیم از بی عرضگی در می آییم، هر چند که آسیب به خودمان و اطرافیان و مال و جانمان می زنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- همیشه فکر می کنیم که بر زنان ( اعم از مادر، همسر، خواهر ) تسلط داریم. و همینطور هم هست. دنیا را ما برای اینها تعریف می کنیم، اصلا دنیا چیست، آخرت را هم ما تعریف می کنیم. ما مردان ایرانی هر کاری که می کنیم به اراده خودمان است و زنان هیچ نقشی ندارند. ببخشید، البته هیچ نقشی که نه، فقط ما را به دنیا می آورند( در صورتی که ما هیچ زنی را به دنیا نیاورده ایم، از آدم بگیرید بیایید تا خودمان)، به ما اجازه می دهند قدرت نمایی کنیم، به ما اجازه می دهند شیطنت کنیم، به ما اجازه می دهند تا به آنها اجازه ندهیم، به ما آموزش می دهند چطور احساساتمان را درون دلمان نریزیم، به ما آموزش می دهند چطور بچه ننه نباشیم، چطور حریم خصوصی دیگران (این در مورد خواهر و برادرها بیشتر صدق می کند) را حفظ کنیم و این را به ما آموزش می دهند چطور از حسن ظن و محبت ایشان سوء استفاده کنیم و اینطوری ما بر همه چیز مسلطیم، جز این که نمی دانیم زنها ما را پرورش داده اند که آنطور که دوست دارند بر ایشان مسلط شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- کنترل تلویزیون دست ماست. اصلا کنترل تلویزیون را داشتن از کنترل معاش معنوی و مادی هم مهمتره. مهمترین رکن خانه که بهش توجه می کنیم، کنترل تلویزیزیون هست. که کاربردهای  فراوانی دارد. مثلا اگر دلنوازان پخش شود، و مادر و خواهرمان پیگیر قصه اش هستند، می توانیم خوب مردانگی خودمون رو اثبات کنیم و اخبار ساعت ۲۱ رو گوش کنیم. یک کاربرد دیگرش این است که حس عزت نفس ما را بالا می برد آن هنگامی که اناث خانه به التماس و محبت و هزاران ترفند می خواهند که شبکه را عوض کنیم و ما در اوج قله های مردانگی کمی صبر می کنیم تا دوزش بیشتر شود و بعد کانال رو عوض می کنیم. از جمله کاربردهای مهم کنترل تلویزیون این هست که وقتی وارد خانه می شوی می تونی بری پیش همسرت (یا خواهرت) که روی مبل نشسته و تی وی میبینه و کنترل رو از دستش بگیری و بگی &quot; یک چایی واسم بیار که خسته ام&quot; و این حس داشتن ریموت کنترل را با هیچ چیز نمی شود عوض کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای که بحث طولانی نشه، همینجا این قسمت رو تموم می کنم و باز در پست بعدی ادامه خواهم داد اما فی الجمله : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ff0000&quot;&gt;ا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;ون مردهای خارجکی  : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- هر گونه تخلف در خیابان از سوی رانندگان دیگر را صرفا تخلف می دانند و ایشان را واگذار به قانون می کنند. در ۹۰ درصد موارد، آرامش خود را حفظ کرده و بیشتر توجهشان را به پدالهای مربوطه مبذول می دارند و نهایت خلافی که مرتکب می شوند این است که رادیو &quot;ترافیک بزرگراه&quot; را گوش می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- امر تادیب و تربیت جامعه را به مسئولان امر می سپارند و خود را نخود هر آشی نمی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- کاری به این ندارند که رانندگان دیگر چکار می کنند، بلکه به سومین اصل قانون گواهینامه یعنی &quot; پرهیز از خطا و تصادف&quot; فکر می کنند و هر گونه مشکل را با پلیس در جریان میگذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- توی خونه ادعای همه چیز را ندارند، و برای هر کاری به متخصص زنگ می زنند و جمله &quot;تو بی عرضه ای&quot; را برای خودشان هضم کرده اند و در جوابش می گویند&quot;بجاش تو هم زشتی&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- هیچوقت فکر نمی کنند بر she های خانه اشان مسلطتند. فقط به وظایف خانوادگی خودشون عمل می کنند و بعضا این وظایف دست و پاگیر را هم می گذارند برای بقیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- کنترل تلویزیون را شی ای می دانند که جهت تعویض شبکه های این دستگاه تعبیه شده و برای اعمال خشونت بار؛ مرد سالارانه، عشوه گری مردانه و ... روشهای جایگزین دارند. اما آنها هم عشق داشتن کنترل هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن : ادامه خواهد داشت...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:39:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چهل و یک: دشت شقایق</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بریتانیایی ها و مخصوصا انگلیسی ها، در رسوم و آداب زبان زد دنیا هستند و بخصوص اینکه روش های زیبا و موقر و به قولی &quot;با کلاس&quot; برای مراسمشون دارند. از مراسم والنتاین مقدس (که این روزها همه گیر شده) بگیرید تا شیوه تشویق کردن و هوو کردن در بازی فوتبال (موقع هوو کردن، یک نت موسیقی را با هوو اجرا می کنند). شیوه های برنامه سازی و لینک شدنشان هم بدنیا زیباست. در کل اگر بدی هایشان از قبیل&quot; از خود راضی بودن، استعمارگر بودن، کک مکی بودن و...&quot; ار از اینها بگیریم، این قوم انگلوسکسون، چیزهای زیبایی دارند. چندی پیش در یک برنامه تاپ گیر شبکه بی بی سی، متوجه شدم جرمی کلارک ، یک شقایق کوچک (مثل عکس زیر) روی کتش دارد. فکر کردم این سنجاق کت تزیینی است : &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 178px; HEIGHT: 212px&quot; height=272 alt=&quot;سنجاق گل شقایق -poppies&quot; hspace=0 src=&quot;http://picup.ir/image-AB1B_4AF7F872.gif&quot; width=178 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما چند شب بعد، گردون براون، نخست وزیر انگلستان را دیدم که عین همین را بر سینه اش زده و در مجلس عوام سخنرانی می کند. یک تصویر واید که از مجلس نمایش داده شد، تقریبا ۱۰۰٪ نمایندگان این شقایق کوچک را روی کت و یا لباس خود سنجاق کرده بودند: &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;گردون براون در مجلس عوام&quot; hspace=0 src=&quot;http://picup.ir/image-BEB1_4AF7F872.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کنجکاوی ام بیشتر شد، تا اینکه دیشب بازی منچستر یونایتد و چلسی رو دیدم. درست میانه سینه بازیکنان چلسی این شقایق کوچک بود. این هم تصویر جان تری زننده گل چلسی با آن شقایق وسط لباسش:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=238 alt=&quot;جان تری&quot; hspace=0 src=&quot;http://picup.ir/image-A506_4AF7F872.jpg&quot; width=326 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند تصویر دیگر هم از تماشاگران و برنامه های دیگر دیدم، و بالاخره تصمیم گرفتم راز شقایق کوچک را کشف کنم. از این مسیر به سایت &quot;&lt;A href=&quot;http://www.aparsai.ca/?p=135&amp;cpage=1&quot; target=_blank&gt;مهاجرت به کانادا&lt;/A&gt;&quot; و داستانی که در آنجا ذکر شده بود رسیدم و شعر زیبایی که بود که من اینجا می آورمش :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;&lt;EM&gt;In Flanders fields the poppies blow&lt;BR&gt;Between the crosses, row on row,&lt;BR&gt;That mark our place; and in the sky&lt;BR&gt;The larks, still bravely singing, fly&lt;BR&gt;Scarce heard amid the guns below.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;&lt;EM&gt;We are the dead. Short days ago&lt;BR&gt;We lived, felt dawn, saw sunset glow,&lt;BR&gt;Loved, and were loved, and now we lie&lt;BR&gt;In Flanders fields.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;Take up our quarrel with the foe:&lt;BR&gt;To you from failing hands we throw&lt;BR&gt;The torch; be yours to hold it high.&lt;BR&gt;If ye break faith with us who die&lt;BR&gt;We shall not sleep, though poppies grow&lt;BR&gt;In Flanders fields.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;EM&gt;در دشت فلاندرز گلهای شقایق در تحرکند،&lt;BR&gt;بین علامتهای صلیبی که ردیف به ردیف چیده شده اند،&lt;BR&gt;این محل ما را علامتگذاری می کند، و در آسمان،&lt;BR&gt;چکاوک ها که همچنان شجاعانه آواز می خوانند، و پرواز می کنند،&lt;BR&gt;صدایشان به سختی شنیده می شود، به واسطه صدای اسلحه هایی که در پایین شلیک می شوند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/EM&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;EM&gt;ما مرده ایم. چند روز پیش،&lt;BR&gt;ما زنده بودیم، سحر را احساس می کردیم، درخشش غروب را می دیدیدم،&lt;BR&gt;عشق می ورزیدیم، و به ما عشق ورزیده می شد، و حالا خوابیده ایم،&lt;BR&gt;در دشت فلاندرز&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;EM&gt;مبارزه ما را با دشمن ادامه بده:&lt;BR&gt;به سمت تو پرتاب می شود از دستهای افتاده ما،&lt;BR&gt;مشعل. آن را افراشته نگه دار،&lt;BR&gt;اگر ایمان خود را به ما که مرده ایم از دست دهی،&lt;BR&gt;ما آرامش نخواهیم گرفت، گرچه شقایقها می رویند،&lt;BR&gt;در دشت فلاندرز&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و موضوع تقریبا آشکار شد. روزهای نوامبر (مخصوصا روزهای ۱۰-۱۲ آن) سالگردهای مختلفی برای کشته شدگان جنگهای جهانی که بیش از ۶۰ سال پیش جانشان را در راه اهداف کشورشان فدا کرده اند برگزار می شود. و این گلهای شقایق یعنی &quot;&lt;EM&gt;poppies &quot;&lt;/EM&gt;روی لباس مردم، نشانه وفاداری و قدر دانی از همان شهیدان وطن هست. آنطوری که دوستم (که ساکن لندن هست) برایم گفت، تقریبا همه شهر این علامات را زده اند و در روز یازده نوامبر(Remembrance Day) در میدان شهید گمنام گرد هم می آیند و یاد خاطره آنها را گرامی می دارند. به قول شاعر، اینها یاد کسانی را گرامی می دارند که عاشق بودند، عشق داشتند، کسی در خانه چشم به راهشان بود، کسی صبح برایشان صبحانه درست می کرد و شاید موهایشان را همسرشان نوازش می کرد و آرزوهای بلندی برای خود داشتند که همه را فدای انسانیت و شرف و کشور خودشان کردند.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش را بخواهید دلم شکست. شهیدان ما که روی زبانشان جز نام خدا، رضای خدا و پیامبر و امام نبود و مظلومانه و با رشادت به جنگ رفتند (در همه اعصار) میان مردم ما همچنان گم نام و مظلومند. شاید علتش سوء استفاده قدرت حاکمه و وابستگانشان از شهیدان باشد. شاید علتش جدایی شهیدان ما از مردم باشد. شاید علتش این است که شهیدان ما را فقط ریشداران متعصب نشان داده اند. شهیدان که به واقع عشق را معنی کرده اند، چرا باید مورد بی توجهی مردم باشند. چون عده ای سازمان و نهاد و نان به نرخ روز خور اینها را به نام خودشان تمام کرده اند. دلم می خواهد سی سال دیگر، که ۶۰ سال از این واقعه گذشته، برای فرزندم، برای شاگردانم، برای یک کودک قرن ۱۴ ایران، بگویم آری،  ما هم لاله های زیبایی داشتیم که از همه شقایق ها سرفرازتر بودند. و دلم می خواهد روز سی و یک شهریور وقتی بیرون می آیم، لاله کوچکی روی سینه مردم کشورم باشد و اینطور قدردان باشیم. این تقلید، از آن تقلید های خوب است که هزار تا یاد واره و سالواره و مراسم شعر (که یک دختر شهید اشک همه را در می آورد) به این خوبی قدر دان شهدایمان نخواهد بود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چهلم: وقتی همه خوابند</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;STRONG&gt;ظلمتُ نفسی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(&lt;FONT color=#ff0000&gt;به خودم ظلم کردم&lt;/FONT&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;STRONG&gt;سبحانک انی کنتُ من الظالمین&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(&lt;FONT color=#ff0000&gt;ای منزه،اعتراف می کنم من از ظالمین بوده ام&lt;/FONT&gt;)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 23:11:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه سی و نه: اثر دل</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;زیر اثر انگشتم، حسی است به بزرگی دنیا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و رازی دارد به کوچکی نوک انگشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی روی بدنت اثر انگشتم را می کشیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را با راز خودم شریک می کردم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و تو خوب می دانستی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این اثر انگشت یکتاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه اش فکر می کنم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی نوک انگشتم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خاک غریبی دلم بیرون بماند،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو همچو عابری کوراز رویش رد خواهی شد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و راز من می شکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی نوک انگشتم می سوزد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فراموشی به سراغم می آید،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و تو در انتهای انگشت اشاره ام محو می شوی،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و قلبم دیگر تو را نشان نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانی چه رازی است،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بین قلب و نوک انگشتم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی قلم را با انگشتانم حس می کنم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دلم می نویسد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دانی نوک انگشت من یکتاست،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و پای سند عشقمان را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دوایر یکتای قلبم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انگشت زده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i169.photobucket.com/albums/u210/carapata/finger-print-girl-illusion.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 11:12:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه سی و هشت: تو ای امید، نیا</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>ای صبح امید&lt;BR&gt;دیگر نیا&lt;BR&gt;اینجا کسی منتظر نیست&lt;BR&gt;اینجا همه سر فرو برده در چاه&lt;BR&gt;ظلم را صدا می زنند &lt;BR&gt;و ظلم عجول است&lt;BR&gt;می دود و مردمان را در بر می گیرد&lt;BR&gt;ای آب ضلال در زیر کدام سنگ قایم شدی&lt;BR&gt;که فریادهای ظالم و مظلوم را در چاههای سرد نشنوی&lt;BR&gt;و تو ای سطل &lt;BR&gt;تویی که از گرمای آفتاب تن آب را داغ می کردی&lt;BR&gt;و تا روی ماه می دیدی&lt;BR&gt;آن را درون دل کوچکت اسیر می کردی&lt;BR&gt;امروز ، در این دیار دور و سرد &lt;BR&gt;بدون آب،&lt;BR&gt;خانه شنها شده ای &lt;BR&gt;و در عمق سرد این چاه &lt;BR&gt;فریاد ظالم را بر سر مظلوم می کوبی&lt;BR&gt;و تو ای صبح امید، نیا&lt;BR&gt;کسی منتظر نیست&lt;BR&gt;دنیای اینان چاهی بیش نیست،&lt;BR&gt;ای ماه نیا ... </description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه سی و هفت: عشق و سحر</title>
<link>http://c-mail.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عشق میانه تاریکی و روشنی است. دقیقا همان وقتی که اوج سیاهی به سپیدی میل می کند. آسمان تاریک و سیاه، کم کم در افق خود گرما را حس می کند و روشنایی  های اندکی حول افق می چرخد. دلت می خواهد همین لحظه تا ابد دوام یابد. چشمت از دیدن این منظره سیر نمی شود . اما تاریکی جای خود را به روشنی می دهد و تو فارغ می شوی. در عشق ماندن، دقیقا به همین ناممکنی است. بعضی از عشق به روشنی می روند و بعضی در تاریکی گیر می کنند. آنکه به روشنی می رود، لبخندی بر لب دارد و یاد خاطرات می کند. اما بدا بحال آنکه از عشق به تاریکی می رود. چیزی را در افق دیده، تجربه ای را حس کرده و بعد از او گرفته اند. حسرتی بر دل می ماند که با هر نفس آهی تیز بر جگر دل  می کشد و خون به دل می کند. عاشقی که  در حسرت معشوقه ای است که به وصال نرسیده، می سوزد و در تاریکی  خود نقش سحر را می کشد. اشک می ریزد ...اما سحر دیگر نمی آید. ممکن است نورهایی در آسمان دلش پیدا شود، ولی هر کدام کرم شب تابی در نظر او بیش  نیستند. آن گرگ و میش و سرابی که او دیده، مدهوش و مسحورش کرده و در دل شب، این فقط صدای او است که به عرش می رسد و جسمشان در ظلمات دنیا گیر می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند***و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 09:12:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=c-mail&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>c-mail</dc:creator>
<guid>http://c-mail.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
